X
تبلیغات
NADIASUN

قالب پرشین بلاگ


NADIASUN
زندگی با خاطرات و...

وقتي شروع به خوندن رمان كنيد مطمئنا آنرا رها نخواهيد كرد. داستان و نوع روايت زيبا ٬دلنشين و پر كشش هست و الان ديگه  آنقدري معروف هست كه نيازي به تعريف و تمجيد من نيست.

 رمان: چراغ ها را من خاموش مي كنم

نويسنده: زويا پيرزاد

ناشر: مركز  چاپ سوم 1381   293 صفحه

چراغ را خاموش كردم و از اتاق بيرون آمدم. " ص 19 "

بد نيست عيب و ايراد خودمان را هم ببينيم. " ص34 "

" نه با كسي بحث كن٬ نه از كسي انتقاد كن. هر كي هرچي گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص كن. آدم ها عقيده ات را كه مي پرسند٬ نظرت را نمي خواهند. مي خواهند با عقيده ي خودشان موافقت كني. بحث كردن با آدم ها بي فايده ست." " ص35 "

فنجان قهوه را برگرداندم توي نعلبكي و شانه بالا دادم. " ص70 "

" تصميم گرفته ام با دختر پادشاه ازدواج كنم." گفتند " پادشاه كه دختر به تو نمي دهد." گفت " من تصميم گرفته ام٬ پنجاه درصد قضيه حل شده." " ص95 "

" هيچ وقت از سياست خوشم نيامده. از هيچكدام از اين ايسم ها و مرام ها و مسلك ها هم سر در نمي آورم. عوض اين حرف ها دوست دارم كتاب بخوانم. دنيا اگر قرارست بهتر شود٬ كه من يكي شك دارم٬ با سياست بازي نيست٬ ها؟ تو چي فكر مي كني؟ " " ص111 "

خوشگلي كه گناه نيست. چون ظاهرش با باقي زن ها فرق دارد مردم پشت سرش  حرف مي زنند. " ص123 "

" اين روز چه ربطي به اختلافات سياسي دارد؟ چه ربطي به دست چپي يا دست راستي بودن دار؟ اين همه آدم كشته شده. ارمني هم نباشي بايد متاسف باشي و در مراسم شركت كني." و آرتوش جواب داده بود" متاسف هستم و شركت نمي كنم." " ص128 "

" امان از روزگار ظالم." " ص135 "

" زن و مرد و بچه و گاوميش و بز و گوسفند همه با هم توي كپَر زندگي مي كنند." ...." بايد روز برويم چون شطيط برق ندارد. يادت باشد آب هم برداريم چون لوله كشي هم ندارد." ..." بايد حواسمان باشد با كسي دست ندهيم و بچه ها را نوازش نكنيم چون يا سل مي گيريم يا تراخم." " ص137 "

" فاجعه هر روز اتفاق مي افتد. نه فقط پنجاه سال پيش كه همين حالا. نه خيلي دور كه همين جا٬ ور دل آبادان سبز و امن و شيك و مدرن." " ص137 "

بالاخره بين عشق و تعهد كدام را انتخاب مي كند. " ص179 "

" با زن هاي ديگر فرق داري. به چيزهايي توجه مي كني كه ديگران توجه نمي كنند. چيزهايي برايت مهم ست كه براي زن هاي ديگر نيست. درست مثل خودم٬ مثل جواني هايم شايد." " ص181 "

پدرم گفت شاعر به درد زندگي نمي خورد.....ولي شوهرم و پدرم عاشق شدند.عاشق ثروت همديگر. " ص184 "

فكر كردم با هم ازدواج مي كنيم٬ فكر كردم خوشبخ ترين زن دنيا هستم. " ص184 "

چطور مي شد تل سر يكي از دو نفري را تشخيص داد كه حتي مدادهايشان يك اندازه تراشيده مي شد و جاي گازهاي ته مدادها هم شبيه هم بود؟ " ص185 "

نامه به دست نشستم روي تخت و از پنجره به درخت كُنار نگاه كردم. حس كردم در جايي كه هيچ انتظار نداشتم ناگهان آينه اي جلويم ذاشته اند و من توي آينه دارم به خودم نگاه مي كنم و خودِ توي آينه هيچ شبيه خودي كه فكر مي كردم نيست. " ص190 "

"چه جالب٬ من هم همينطور." " ص200 "

" دختر پادشاه گفت طلا و جواهر و ماه و ستاره ي آسمان به چه دردم مي خورد؟ من از شريك زندگي ام فقط يك چيز مي خواهم: آتش عشق حقيقي." " ص204 "

" هر درخت بيدي كه مي بينيد همان دختر پادشاه ست كه هنوز كه هنوز سر به زير گريه مي كند و شاهزاده ها همان شب پره ها كه هنوزكه هنوز شب ها دور چراغ ها مي چرخند تا براي شاهزاده خانم آتش ببرند." " ص205 "

چرايكي از عكس هاي عروسي را قاب نمي كني بزني به ديوار؟ " ص206 "

" شما بفرماييد٬ جمع كردن ميز كار مردها نيست." " ص214 "

دست در دست پدر از كوچه هاي باريك ده مي گذشتيم و به بچه هاي لاغر و كثيف نگاه مي كردم كه چسبيده به ديوارهاي كاهگلي يا از پشت پنجره هاي كج و كوله زول زده بودند به مسافرهاي شهري. " ص217 "

روسري وقتي پشت گردن بود يعني مي خواهد شروع كند به كار يا دارد كار مي كند و زير چانه كه مي بست يعني كارش تمام شده. " ص227 "

همه ي اتاق ها را گشتم و چيزهايي را جابه جا كردم كه احتياج به جابه جا شدن نداشتند. جلو تك تك پنجره ها ايستادم و بيرون را تماشا كردم. "ص 233 "

" حالا درست همين امروز بايد وقت يكي از آن " خيلي به ندرت " ها باشد؟ " " ص239 "

" آرزو داشتم آليس توي كليساي آبادان ازدواج كند. قربان صليب محرابش. تا حالا هر چه نذر و نياز داشتم داده." ص265 "

پروانه ها هم مهاجرت مي كنند. به آسمان نگاه كردم. آبي بود. بي حتي يك لكه ابر. " ص293 "

*****************************************

پ ن: رمان را سال 81 خوندم

موضوع یا مطالب مرتبط: صد قطره کتاب

[ 92/02/16 ] [ 23:43 ] [ mbz ]

" دوست داشتم كسي جايي منتظرم باشد"

مجموعه داستاني است كه بلافاصله پس از انتشار به موفقيت بزرگ در دنياي ادبيات دست يافت.

داستان ها هم خارق العاده اند٬ هم گزنده و در عين حال غم انگيز٬ جذاب و تا اندازه اي غير معمول.

در هر داستان٬ عشق همچنون زندگي موضوع اساسي است٬ عشقي كه هم دل انگيز و اسرارآميز است و هم دردآور و صدمه زننده...

                                                          " پشت جلد كتاب "

مجموعه داستان: دوست داشتم كسي جايي منتظرم باشد

نويسنده: آنا گاوالدا

مترجم: الهام دارچينيان

ناشر: قطره چاپ چهارم 1387   200 صفحه

دوست داشتم كسي جايي منظرم باشد- آنا گاوالدا

 

اي انتظار پس كي به پايان مي رسي و چون به پايان رسي بي تو چگونه توانم زيست  " آندره ژيد "

به آدم هايي كه زندگي احساسي برايشان در درجه دوم اهميت قرار دارد٬ به گونه اي رشك مي برم٬ آنان شاهان اين دنيايند٬ شاهاني رويين تن. " ص12 "

جايي كه در آن هستيم اهميتي ندارد٬ مهم اين است در چه حالت روحي قرار داريم. " ص76 "

دوست داشتم كسي جايي متظرم باشد... " ص78 "

سيگاري كشيدم و به تماشاي ستاره ها نشستم.

زياد از آسمان و ستاره ها سردر نمي آورم٬ با اين همه هرگاه فرصتي پيش آيد در آن دقيق مي شوم. " ص74 "

بايد باور كرد سختي و مشقت در زندگي روزي ثمر مي دهد٬ " ص132 "

اما من خيلي بچه ها رو دوست دارم٬ " ص135 "

بچه هايم زيباترين هديه زندگي ام هستند. " ص135 "

گريه مي كند چون امروز قلبش دوباره مي زند٬ مدت زيادي بود باور داشت ديگر قلبش اين گونه نخواهد تپيد. " ص143 "

سارا بيوره زيبا نيست٬ ملوس است و اين چيز كمي نيست. " ص148 "

-تو هم ما را با اين دوستان ِ تحفه ات خسته كردي. به علاوه دكترها همه شان آدم هاي خسته كننده اي هستند٬ بعد از مدتي فقط عاشق بازي گلف مي شوند يا عضو كميته پزشكي مراكش يا هر چيز ديگر كه نمي دانم٬ و تو هميشه تنها خواهي بود... " ص160 "

حتما مدام به قر و فر و برنزه كردن خودش مي رسد تا زن هاي ديگر دكترها را از رو ببرد. " ص160 "

نويسنده اي حقيقي و بدون تجمل چون زندگي حقيقي چيزي به دور ازاين تجملات ظاهري است. " ص186 "

********************************

پ ن: كتاب را سال 87 خوندم. فعلا كه حس خوندن كتاب جديد رو ندارم . هر چندهنوز چند تا كتاب نخونده دارم اما منتظرم زودتر نمايشگاه كتاب شروع بشه و چند تا كتابي كه يادداشت كردم برم بگيرم. فردا بيست و ششمين نمايشگاه بين المللي كتاب ايران در تهران افتتاح مي شود و تا بيست و يكم ارديبهشت ادامه دارد.

مطلب يا موضوع مرتبط: من او را دوست داشتم- آنا گاوالدا   صد قطره كتاب

[ 92/02/10 ] [ 15:49 ] [ mbz ]

بيكاري -اعتياد- فساد و خودفروشي- گرسنگي درماندگي و در نهايت فنا شدن بدون ماندن هيچ ردي سرنوشت محتوم قشر فرودست و حاشيه اي هر اجتماعي است. شايد انسان ها براي رسيدن به مرز خوشبختي و بدبختي فقط به يك نوع شانس از قبل تعين شده نياز داشته باشند. اينكه در چه محيط و اجتماعي بدنيا آمده اند شانس تعيين كننده اي مي تواند باشد.

همه انسان هاي يك جامعه براي رسيدن به خوشبختي نياز به محيطي مساعد دارند و بايد اين محيط را انسان هاي همان جامعه با كمك هم با توجه به فرهنگ و پتانسيل آن اجتماع ايجاد كرده و سعي در از بين بردن مظاهر فقر و زمينه هاي بروز آن نمايند.

در داستان " نسكافه با عطر كاهگل " با قشري از جامعه سر و كار داريم كه چه بخواهيم و چه نخواهيم آنها را مي بينيم هرچند به سادگي از كنار آنان مي گذريم و در خيلي از موارد خود را به نديدن مي زنيم.

داستان داراي دو قسمت كاملا متضاد است. بالاي شهر و پايين شهر٬ فقير و غني٬ بدبختي و خوشبختي. هر چند همه دوست دارند حتي در رويا فضاي بالاي شهر را تجربه كنند  اما واقعيت اين است كه در داستان نيز با دنيايي تاريك و رخوت انگيز حاشيه شهر و فقر و فلاكت روبرو هستيم.بيغوله هايي كه در آن چندين خانواده براي بقا در كنار هم با بدبختي و ناچاري مي لولند. و اين نشان از آن دارد كه هنوز دنياي اطراف ما پر از نابساماني و درماندگي است كه انسان امروزي هنوز نتوانسته اين مقوله پيچيده را حل كند. هرچند جوامعي هستند كه توانسته اند با كار و تلاش و برنامه ريزي تا حدودي چهره زخمي اقشار فرودست را با مرهمي از تامين اجتماعي مناسب ترميم نمايند.

شخصيت انسان كه داراي صفات مختلفي است با طرز تفكر و عملكرد انسان بروز پيدا مي كند كه خود صفات متاثر از وراثت و محيط است. هرچند مقوله وراثت از اهميت ويژه اي برخوردار است اما امروزه دانشمندان تاثير محيط و اجتماع را بسيار زياد مي دانند درواقع صفات اكتسابي انسان بسيار بيشتر از صفات ارثي در تشكيل شخصيت و سرنوشت انسان داراي اهميت است. حتي محيط زيست و فرهنگ جامعه انسان تاثير زيادي در بروز و رسيدن صفات ارثي به حد اعلاي خود دارد و محيط مساعد باعث گذر پتانسيل و صفات باالقوه انسان به بالفعل است.   

داستان درواقع يك مثال از اين تاثير شگرف محيط بر سرنوشت انسان است كه ما در شخصيت هاي داستان به عين مي بينم.

محيط مساعد در شگفتن استعدادهاي نهفته انسان نقش تعيين كننده اي دارد. مي توانيم قبول كنيم كه اگر اكرم و گلابتون در همان كندو و محيط باقي مي ماندند به شهريار و نوشين تيديل نمي شدند و سرنوشتي بهتر از شوكت٬ حميد ويا اسماعيل كه مي توانست قرباني باشد پيدا نمي كردند.هر چند هستند كساني كه بطور استثنايي با تلاش و پشتكار و از خودگذشتگي توانسته اند از مرز اين محيط گذشته و خود را به مراتب بالاتري برسانند اما نبايد به اين تعداد اندك دل خوش بود و بايد همه جامعه براي برون رفت همه افراد اين طبقه ياري نمايند.

داستان تمام مولفه هاي فيلمفارسي را دارد.البته من اين اصطلاح را از ديد مثبت نگاه مي كنم. حالا چرا از مقوله فيلم به اين داسنان نگاه كنيم همان اصطلاح داستان " عامه پسند" بهتر است. خوب پايين شهر بالاي شهر دارد. بدبختي و خوشبختي دارد. پسر و دختر پولدار و خوش تيپ و تحصيلكرده دارد. بازگشت به گذشته و مرور خاطرات دارد. گمشدن و جستجحوهاي هندي وار دارد. اين ها هيچكدام بد نيست و همه اين موارد واقعيتي است كه هنوز مي توانيم در اطرافمان ببينيم.قرار نيست در هر كتابي كه مي خوانيم پر ازكلمات قلمبه سلمبه و جملات فيلسوفانه باشد  همينكه داستان توانسته در يك روايت ساده حرف اصلي خود را بزند كفايت مي كند. داستان آئينه اي است كه در آن براحتي مي توانيم تصوير اجتماع اطرافمان را ببينيم.

نويسنده در توصيف و روايت فقر و بدبختي و محيط فلاكت بار زندگي افراد تهي دست و تاثير اجتماع در تسلسل اين روند و حتي علل آن موفق عمل نموده است. در كل داستان از نثري ساده و روان و پركشش برخوردار است.

***********************************************

رمان: نسكافه باعطر كاهگل

نويسنده: م. آرام

نشر: آموت  چاپ اول زمستان 1391   384 صفحه

رمان نسكافه با عطر كاهگل - م آرام

امروز يك جور ديگري بودم. سبك و آسوده " ص10 "

رسالت هركسي يك چيز خاص هست كه به خاطر همان هم به اين دنيا آمده. " ص10 "

يعني اينقدر سخته كه آدم گذشته اش رو دور بندازه و با حال و به خاطر آينده ش زندگي كنه؟  " ص11 "

نمي ميرم از دست همتون راحت شم. " ص15 "

به كمك آدم هاي خيّر و خيرخواه همان اداره پول كفن و دفن را تهيه كرده بودند " ص34 "

خودت بخور ننه٬ تا جون بگيري. از حالا مرد اين خونه تويي٬ بايد قوت داشته باشي. " ص38 "

شهر شلوغ بود و همه جا را شعارها گرفته بودند. كوچك و بزرگ و پير و جوان٬ همه انگار يكي شده بودند و هيچ نيرويي نمي توانست جلويشان قد علم كند. آنقدر كه سرانجام٬ انقلاب شدت گرفت و بعد هم با پيوستن ارتش به مردم٬ پيروز شد. " ص47 "

آواره كوچه و خيابان ها شدم.براي پيدا كردن يك لقمه نان و كم كردن ذره اي از بدبختي ها و سنگيني هايي كه روي دوش ننه جا خوش كرده بودند٬ حاضر بودم هركاري بكنم. ولي چه فايده كه هر جا مي رفتم٬ جايي برايم نداشتند." ص65 "

باز هم روز٬ باز هم شكفتن درد و باز هم در به دري. " ص68 "

شب را هم توانستيم با همان غذاي ظهر سر كنيم و همگي با شكم پر٬ سر روي متكا بگذاريم. " ص68 "

بوي كاهگلي كه از دهانش مي آْمد٬ لحظه اي آرامم كرد. " ص71 "

چقدر سخت است كه آدم آرزوهاي خودش را بگذارد دم كوزه٬ آبش را بخورد! و فقط براي زنده ماندن عزيزهايش تلاش كند! " ص74 "

قماش ما وقتي دنيا مي آييم٬ انگار نيامده ايم و وقتي هم مي رويم٬ انگار اصلا نبوده ايم. اين است كه هيچكس جز همسايه هاي نزديك و اطرافياني خاص٬ بود و نبودمان را حس نمي كنند. " ص82 "

زندگي تلخ است و غم نان٬ تلخ تر! " ص98 "

روزگار داشت واقعا همان طور مي شد كه مي خواستم. " ص99 " *1

بعد از سال ها٬ اين اولين معجزه كندو بود. " ص99 "

راست مي گويند نفرين به دهاني كه بي موقع باز شود! " ص124 "

قربون دل كوچيكت برم كه نگران من مي شه. " ص139 "

لقمه اش را فرو داد و گفت: " همين خوبه٬ گذاشتم واسه صبح. چيزي نداريم بدم گلابتون. " " ص139 "

مي ديدم كه از گرسنگي تا نيمه شب نخوابيد. " ص141 "

همه درها بسته بود " ص142 " *2

ناراحتي ام از حد بيرون رفته بود.چانه ام لرزيد٬ دلم مالش رفت٬ گوش هايم به صدا افتاد٬ و بي اراده سرم را بالا گرفتم و زوزه كشيدم! با صداي بلند زار مي زدم. نه از دردهاي زندگي خودم٬ بلكه گرسنگي گلاب و بي كسي اش. " ص144 "

وقتي كسي نباشد دلش به حال اين اشك ها بسوزد٬ ديگر گريه كردن چه فايده اي دار؟ " ص156 "

همه جاي اين شهر غريب بود و يك جور٬ آسمانش هم يك رنگ٬ سياه! " ص158 "

سرم را بالا آوردم٬ اما گلوله برف هنوز بود و دو چشم هيجان زده و كنجكاو ديگر٬ " ص160 "

حال خوبي داشتم٬ سبك بودم و دلم آرام بود. بوي خوبي مي آمد ٬ به پلك هايم فشار آوردم و چشم هايم را با اكراه باز كردم. همه جا سپيد بود و گرم. خيالم راحت شد٬ بالاخره مرده بودم و از بند دنياي زنده هاي بي وجود! آزاد شده بودم. " ص162 "

دعا مي كنم آتش٬ زردي زندگيم را بگيرد و سرخي اش را هديه ام كند تا هميشه روياهايم حرارت داشته باشند " ص176 "

بالاخره يك جايي و يك كسي پيدا مي شود كه به احساسات آدم تلنگر بزند و كافي است نگاه ها چندبار تكرار بشود٬ آنوقت است كه آدم پايش در تله گير مي افتد و هيچ اميدي هم به آزادي اش نيست٬ مگر غرق شدنش در اين لذت وهم آلود! " ص190 "

هشيار كسي بايد٬ كز عشق بپرهيزد....

...درد عشق از هركه مي پرسم جوابم مي دهد...

... شكر خوش است وليكن حلاوتش تو نداني " ص200 "

در صورت معني كه تو داري چه مي توان گفت؟

حسن تو ٬ ز تحسين تو بسته است زبان را...

از تو دل بر نكنم تا دل و جانم باشد

مي برم جور تو٬ تا وسع و توانم باشد...

من همان روز كه روي تو بديدم٬ گفتم

هيچ شك نيست كه از روي چنين ناز آيد!  " ص201 "

ايستادم و كرنش كوتاهي كردم" خوش آمديد استاد٬ قدم رنجه فرموديد.همچنين شما و شما بهاره خانم. بفرمائيد٬ منزل خودتونه." " ص208-209 "

با سعدي چكار كردين؟! " ص210 " *3

ولي گاهي تلخي مشكلات زندگي٬ شيريني شعر و عشق رو پايمال مي كنه. " ص211 "

اميد از بخت مي دارم بقاي عمر چنداني

كز ابر لطف بازآيد٬ به خاك تشنه باراني " ص213 "

نكند راستي راستي خاطرخواه شده باشم و او هم شده باشد؟! " ص213 "

يعني چه؟ چي به سرم اومده؟ چرا با ديدن اين دختره٬ همچين مي شم؟ قلبم تند مي زنه٬ دلم هري مي ريزه پايين و گوش هام به صدا مي افته؟ صداش٬ لباش٬ ابروهاش...حركاتش٬ راه رفتنش...واي! " ص214 "

به لحظه قرار چند دقيقه اي مانده است. دست خودم نبود٬ ولي دلم داشت از سينه ام بيرون مي پريد. " ص214 "

باز دلم هري ريخت و ضربه ها٬ قوت گرفت. " ص216 "

در دروازه رو مي شه بست٬ دم دهن مردم رو... " ص217 "

ولي مي دوني كه٬ مردم عادت دارن از كاه٬ كوه بسازن. زياد نبايد جدي گرفت. " ص217 "

عشق...همه جورش اشتباهه٬ ولي به اشتباهش مي ارزه." ص227 "

هديه باز هم تبديل به همان هديه سابق و حتي سرزنده تر شده بود٬ " ص229 "

معماري را مي گذراند و البته در گرافيك و هنرهاي تجسمي هم خوش ذوق نشان مي داد. " ص230 "

باز وارد يكي ديگر از مناطق حاشيه اي شهر شديم. ديدنشان سخت و نفسگير بود. انگار خدا در حق اين آدم ها بيشتر از بقيه اجحاف كرده بود! " ص234 "

ديدن اين مردم٬ ديوانه ام مي كرد. از خودم خجالت مي كشيدم كه اينطور هستم و اين ها٬ اينطورند. " ص234 "*4

بقچه اي نان خشك روي زمين پخش بود. " ص236 "

ديدم گلاب نشسته دم در خونه و همينجور كه چشم به راه اومدن تو بوده٬ خوابش برده. " ص255 "

بغض٬ درست آمد سر گلويم ايستاد و اشك٬ ميان چشم هايم لانه كرد. اما خودم را كنترل كردم و باز گوش دادم. " ص256 "

بچه هاي ديگر مثل مادر مرده ها نگاهم مي كردند. رفتم طرفشان و يكي يك هزاي هم كف دست آن ها گذاشتم. " ص261 "

ما بهش مي گيم شقايق. تنهايي٬ ملاهي درجه يكيه! " ص271 " *5

زيباتر از دختران محروم حاشيه شهر. گذشت و كمي جلوتر٬ گوشه اي از خيابان ايستاد. شهروز سوتي زد و ابرو بالا برد: " نه بابا٬ عجب لعبتي!" " ص275 "

" البت واسه ما فرق نمي كنه چه اسمي! افسون باشي٬ شقايق٬ فرزانه٬ اليزابت٬ حوري يا...يا اصلا عزت و زينت و شوكت و..! " " ص277 "

هيچ مي دونستي هميشه يكي بود كه دلش مي خواست هر وقت مياي كندو ٬ از پشت پنجره نگات كنه و هيچوقت تحمل ناراحتيت رو نداشت؟! بچگي هم عالمي داره ها! " ص279 "

چقدر تو تنهاييم واست گريه كردم. هي..! " ص279 "

عصر٬ هوس كردم براي بدست آوردن دل نازك و احساسي دخترها٬ آن ها را براي شام بيرون ببرم. قصد داشتم يك شب هم كه شده٬ فردا را از ياد ببرم و به حالم برسم. هرچند ٬ واقعا سخت بود. " ص296 "

" طفلي بهاره٬ خيلي خوشحال بود. دلت مي ياد شهريار٬ دلشو بشكوني؟ " " ص297 "

بزرگ شديم٬ بي اينكه يه دل سيسر بچگي كرده باشيم. " ص298 "

گلاب هم خوشگل بود٬ هم تو دل برو. " ص301 "

چرا اشتباه؟ خوب٬ خوش برخورد٬ پولدار٬ و از همه مهم تر: " خوشگل." " ص316 "

دخترا موجودات تيزي هستن. " ص317 "

درستش هم همينه. بي خبري٬ خودِ خوش خبريه! " ص319 " *6

داشتم به اين فكر مي كردم كه دلبستگي٬ چه زود آدم ها را عوض مي كند٬ چه برسد به عشق! " ص321 "

عنوان بايد به معناي كتاب بياد. چرا نسكافه...چرا كاهگل؟

تا حالا به اينش فكر نكرده بودم. ولي شايد اين اسم٬ به تفاوت و پيوستگي دنياي جديد و قديم ما ربط پيدا كنه. تفاوت زندگي ديروز و امروزمون. " ص378 "

در زندگي وقت هايي هست كه ارزشمندترين چيزها٬ براي چيزهاي ارزشمند ديگري بايد فدا شود! " ص379 "

 ***********************************

پ ن:*1 واقعا چقدر لذت بخش هست وقتي مي بيني روزگار بر وفق مراد ما مي چرخد و آنچه آرزوي داريم برآورده شده.

پ ن:*2  خدا نكند همه درها بروي كسي بسته شود.

پ ن:*3  اشعار سعدي فوق العاده اند. حرف ندارند. لذت بخش هستد. حيف كه عمل نمي كنيم نه درعشق و در موارد ديگر. ...بني آدم اعضاي يك پيكرند كه در آفرينش زيك گوهرند چو عضوي به دردآورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار.

پ ن:4 نمي شه نديد.مگر مي شود گرسنه اي را ديد و از سير بودن خودمان خجالت نكشيم. شايد مستقيم مقصر نباشيم و در واقع و ظاهر كاري از دستمان بر نيايد اما همه انسان ها در مقابل همنوع خودشان مسئولند. وقتي خودمان را در مقابل طبيعت و جانداران مسئول مي دانيم انسان ها بايد اولويت اولمان باشند.تا وقتي فقر وجود دارد استفاده از واژه رفاه بي معني است.

 چند سال پيش در محل كار هنگام ظهر از قسمت به سمت رستوران كارخونه مي رفتم كه ديدم كارگرهاي خدمات ( كارشان نظافت محوطه كارخونه بود) روي چمن هاي محوطه هر كدام به تنهايي نشسته اند و مشغول خوردن ناهار هستند كه از خانه همراه خود آورده بودند.( كارخونه به به پرسنل پيمانكار غذا نمي داد مگر پيمانكار پول آنرا جداگونه مي پرداخت ) . وقتي يكي شان كه به آن نزديكتر بودم و گذري ناهار آن را ديدم٬ خشكم زد. داشت نون خالي را داخل كاسه آب مي زد و مي خورد.( هروقت يادش مي افتم اعصابم به هم مي ريزه) تصور كنيد پيرمردي بالاي هفتاد سال سن و خميده براي گذران زندگي در آن سن بايد كار كند و ناهار نون خالي بخورد تا با اندك پولي كه مي گيرد خرج خانواده اش را دربياورد. آنروز هم رستوران ناهار كباب داشتيم. غدا از گلويم پايين نمي رفت. به چرايي اين مسئله فكر مي كردم كه چرا اين آدم ها با اين سن ( همه آنها بالاي شصت سال سن داشتند) بايد كار كنند. چرا بايد جايي كار مي كردند كه در آن بازنشستگي وجود نداشته و حالا مجبور به ادامه كار شده باشند. چرا پيمانكار به آنها ناهار نمي داده. و چراهايي ديگر.ناهار آنروز كوفتم شد و نتوانستم تا آخر آنرا بخورم.بعدا براي همكارام تعريف كردم كه بعضي از آنها هم گفتند ديده اند. تقريبا يك ماه بعد  تصميم گرفتم و رفتم با مسئول پيمانكار خدمات صحبت كردم كه چرا از اين پيرمرده ها براي نظافت استفاده مي كني اينها كه توان كار كردن ندارند. و چرا به آنها ناهار نمي دهي؟ گفت تازه دلش به حال آنها سوخته كه به آنها كار داده چون جاي ديگري به آنها كار نمي دهند و براي اينكه كارخونه به خود پيمانكار پول زيادي نمي دهد اين هم مجبور است براي سود بيشتر به آنها ناهار ندهد. جداي از اينكه اياب ذهاب هم پاي خودشان است حقوق آنها هم صدهزار تومان در ماه بيشتر نبود.( فكر نكنيد اين روايت خيلي دور بوده نه براي چهار سال پيش بوده است) واقعا اسفناك است وقتي اين موارد را بعد از سي سال باز هم مي شود ديد. هر وقت آنها را در محوطه مي ديدم كه بدون ماسك و خميده در حال نظافت هستند حالم گرفته مي شد. اما واقعا چكار مي شود كرد. يك بار نيت كردم هر وقت عيد شد و عيدي ما را دادند نفري ده هزار توان به آنها عيدي بدهم. ده دوازده نفر بيشتر نبودند.يكروز قبل از عيد (سال 88 ) رفتم تو محوطه هر چي گشتم ديدم نيستن و فقط تونستم دونفرشان را ببينم. پرسيدم چرا اينقدر كم شديد گفت جوابمان كردند و ما دو نفر هم از عيد به بعد نمي آييم. نفري ده هزار تومان به شان دادم اول خيلي تعجب كردند و با نگاهي مشكوك به اطراف آنرا گرفتند. گفتم اين عيدي شما، عيدتان مبارك. اين راه هش نيست بايد به يك راه حل اساسي رسيد.

از آنروز كه پيمرد نظافت چي را ديدم كه ناهار نون خالي با آب مي خورد ديگر نتوانستم درست و حسابي غداي كارخونه رو بخورم. بهانه هم داشتم چون وضعيت معده ام خوب نيست. براي همين بيشتر موارد قسمت مي ماندم و نون و ماست مي خوردم وچقدر هم اين رژيم غدايي براي وضعيت بيماري ام هم خوب بود.و اين وضعيت تا پايان كارم ادامه داشت و فقط بعضي از روزهاي هفته را مي رفتم رستوران كارخونه اون هم فقط وقتي كه غذاهاي ساده داشت و كباب و جوجه كباب را مطلقا نمي خوردم. جالب بود كه اين وضعيت به دو تا از همكاراي ديگرم هم سرايت كرد البته فقط به دليل رژيم غذايي.زياد حرف زدم شرمنده.

پ ن:*5 منم هنوز پيدا نكردم چيه!

پ ن:*6 يك ضرب المثل انگليسي است.

پ ن: چه استعدادهاي درخشاني كه در فقر و فلاكت هرز مي روند و در نهايت نابود مي شوند.يكي از علل مهاجرت همين تغيير محيط است و رفتن به محيطي كه امكانات و فضاي بهتري براي پيشرفت انسان داشته باشد. فرقي نمي كند اين مهاجرت از روستا به شهر و حتي از كشوري به كشور ديگري باشد.

پ ن: يك مثال كاربردي ديگه تفاوت بين كره شمالي و جنوبي است......

پ ن: آخه يكي نيست بگه تو اين ايام عيد كتاب خوندنت چيه؟! كم اعصابم خرابه با اين داستان پاك روحيه ام خراب تر شد. حالا خوبه از نيمه دوم كتاب٬ فضاي داستان عوض مي شود همان مي شود كه  دوست دارم. نصف بيشتر كتاب كه نيمه دوم آن بود رو ديروز خوندم تا تموم شد چون كشش داستان خيلي بيشتر شده بود. نيمه اول كتاب رو سه روز تو فرصت هايي كه پيدا مي كردم خوندم.هر بار که كتاب رو كنار مي گذاشتم از ناراحتي با هدفون مشغول گوش كردن آهنگ هاي  راك مي شدم تا از فضاي داستان دور بشم.اگر چند صفه اول كتاب نبود مطمئنا خوندن كتاب رو به بعد از تعطيلات موكول مي كردم.البته ناگفته نمونه صحنه هاي خوب هم زياد داره وقتي تو جشن مي رسيم به قسمت مشاعره كشش داستان فوق العاده مي شه.  

پ ن: آخراي آذرماه پارسال عصركار بودم و تو ايستگاه منتظر سرويس ٬ديدم پيرمردي كنار بانك نشسته و چند تا كيسه كوچك گردو دارد براي فروش سر صحبت را بازكردم و در آخر متوجه شدم براي كمك خرجي گردو كيلويي دهزارتومن مي خريد و دوازده هزار تومن مي فروخت.باز همان سوال هميشگي كه چرا اين پيرمرد با اين سنش بجايي اينكه بشينه خونه استراحت كنه بايد باز براي امرار معاش كار كند.اين عكس رو با دوربين گوشي گرفتم.بگذریم از اينكه كنار اين ايستگاه بعضي موقع ها مخصوصا شب با چه صحنه هايي كه مواجه نمي شديم كه خوب خودتون بهتر مي دونيد.

photo by mbz عكس پيرمرد گردو فروش

 مطالب مرتبط: صد قطره اول كتاب ها

[ 92/01/12 ] [ 3:52 ] [ mbz ]

خوب دوست داريد حرف حساب بشنويد؟ من كه راستش اين روزا و يا بهتر بگم كلا ديگه حوصله شنيدن دو كلمه حرف درست و حسابي ندارم. دوست دارم فقط راحت و بدون فكر باشم. دوست دارم مطالب ساده و كمتر تفكر برانگيز بخونم. شايد خيلي خسته شدم. به هر دليل اگر دوست داريد داستان هايي بخونيد كه حرفي براي گفتن داره مي تونيد داستان هاي " جي جي بالارد" رو بخونيد. داستان هايي كه تفكر برانگيز و با محتواست. اين مجموعه داستان را من به سختي خوندم شايد چون ديگه نمي تونم مثل سابق تمركز كنم و حواسم جمع باشه. در هر صورت با هر سختي بود داستان ها رو تمام كردم.

نام مجموعه داستان: ساحل پاياني

نويسنده: جي جي بالارد

مترجم: علي اصغر بهرامي

ناشر: نشر چشمه  1387  325 صفحه

 مجموعه داستان ساحل پاياني - جي جي بالارد

رسيدن به آخر خط " ص11 "

به خاطر روح طبيعي اكتشاف بود " ص38 "

البته هر كسي بتواند خودش را به ماه برساند و بعد آن قدر احمق باشد كه برگردد هر بلايي به سرش بيايد حقش است. " ص38 "

سرخ پوستان نوعي به كنالي زل مي زدند انگار يك سايه ي ملكوتي نامرئي را مي بينند٬ انگار يك هاله ي نور غير عادي را مي بينند كه جسم وي را فراگرفته است٬ " ص42 "

براي همين هم اين قدر تنبل هستند. چشم به راه دوخته اند كه روزي در آينده يك كشتي سرآميز يا يك مرغ غول پيكر نازل شود و گنج عظيمي از اسباب دنيوي با خود بياورد كه تمام نشدني باشد٬ ....

در بعضي جزاير ملانزي اقيانوس آرام٬ قبايلي كه معتقد به كيش محموله هستند كاملا خراب و فاسد شده اند. كارشان اين است كه صبح تا شب روي ساحل بخوابند و منتظر قايق پرنده ي سازمان جهاني بهداشت (w.h.o) باشند٬ يا منتظر... " ص51 "

پس داستان تسلط رايكر بر سرخ پوستان چنين بود! يك مرد سفيد پوست بي خانمان براي مرعوب كردن قبيله اي از وحشيان ابتدايي چه وسيله ي موثرتري مي توانست پيدا كند؟ اين مرد كه مجهز به چيزي جز يك مجموعه جدول و يك ساعت دقيق نبود٬ مي توانست لحظه ي ظهور ماهواره را در نخستين ثانيه ي گردش قابل رؤيت آن دقيقا تعين كند. " ص55 "

سرخ پوستان با محيط خويش در توازن به سر مي بردند٬ محدوديت هاي محيط را پذيرفته اند و هرگز در پي اعمال سلطه ي خود بر درختان سر برافراشته ي جنگل نيستند٬ در پي بروني كردن روان ناخودآگاه خويش نيستند. " ص61 "

آدم بداند خوبه. اين آخرين روزها را مي توانم صرف تنظيم كارهايم بكنم . با دنيا كنار بيايم. همين كه بدانم چه قدر وقت برايم مانده٬ آن موقع ديگر مي توانم با احتساب وقت تدارك هاي لازم را ببينم. آدميزاد كه نمي تواند مدام اشهد آخرش را بگويد.متوجه مقصودم كه مي شوي؟ " ص91 "

چيزي كه به ويژه باعث افسردگي كنستانتين مي شدهمين ماهيت تغيير ناپذير كارهاي يكنواخت روزانه ي آن ها بود. " ص96 "

اكنون ديگر بازي صرفا به صورت وسيله اي درآمده بود براي گذراندن روزهايي كه بي پايان مي نمود. " ص98 "

بلاتكليفي ذاتي آن٬ كه در عين حال مايه ي ترس نبود٬ و مرگ محتومي كه در تاريخ خاصي اتفاق مي افتاد اما كسي پيشاپيش از آن با خبر نبود. " ص101 "

انسان اگر انگيزه ي كافي داشته باشد مي تواند همه چيز را به خود بقبولاند. " ص108 "

تجربه ما را تشويق مي كند كه زياد از حد خود را مسئول بدانيم٬ و وقتي به آرمان هامان نمي رسيم آن وقت از خودمان انتقاد مي كنيم و حاضريم قبول كنيم تقصير از ماست. " ص109 "

اطمينان به اين كه هر وقت بحراني از راه برسد٬ بالاخره وسيله اي پيدا مي شود و جلوي بحران را مي گيرد." ص112 "

صورت فلكي آندرومدا ( زن در زنجير ) " ص113 "

هديه ي جاودانگي پي آمد مستقيم تك تك كساني است كه هويت جسماني و موقتي خويش را وامي نهند. هر چه هم در جهان مرتد باشيم٬ باز هم به ناچار از پيروان و مبلغان خورشيد رخشان مي شويم. " ص154 "

تا طبيعت تجلي نوعي تجربه ي دروني نباشد چگونه ممكن است معنادارباشد؟ تنها مناظر واقعي مناظر دروني هستند٬ يا فرافكني بروني آن مناظر٬  " ص179 "

ضرورت هاي جنگ٬ نفرت دارم اين ضرورت ها را بهانه  قرار دهم. بيشتر انگيزه هاي شناخته شده چنان نفرت انگيزند كه آدمي به طلب ناشناخته ها مي رود٬ به اين اميد كه... " ص225 "

در اين ساحل تو تنها كسي هستي كه مي خواهي بعد از رفتن همه ي مردم اين جا بماني. شايد شاعر يا مكاشفه گر باشي٬ ولي مگر نمي فهمي كه نسل اين دو گونه منقرض شده؟ " ص235 "

تنها حُسن پول اين است كه مشكلات آدمي را به تعويق مي اندازد. " ص253 "

امروزه ساختمان هاي قديمي را زمين زده اند و به جاي آن مجتمع هاي لانه مرغي بنا كرده اند٬ " ص260 "

باز هم يهودي سرگردان را از روي رداي سياه و تسمه هاي ضربدري نعلين او شناختم. " ص313 "

من مي روم٬ اما تو نيز بايد تا رجعت من همين جا در انتظار بماني. " ص316 "

 *********************

پست مرتبط: صد قطره اول کتاب ها

 

 

[ 91/12/25 ] [ 19:14 ] [ mbz ]

در مورد داستان هاي ريموند كارور فقط مي تونم بگم فوق العاده اند.موجز و عالي. فقط بخونيد و لذت ببريد. توضيح اضافه اي ندارم بدم.

نام مجموعه داستان: فاصله

نويسنده: ريموند كارور

مترجم: مصطفي مستور

ناشر: نشر مركز چاپ چهارم 1389   226 صفحه

 مجموعه داستان فاصله - ريموند كارور

عشق يعني اين كه:" هيچ وقت نگويي غمگيني " " ص23 "

" خيلي سخته كه بگيم آدم ها وقتي عصباني مي شوند چه كارهايي ممكنه بكنند." " ص67 "

البته هيچ كدوم از اينها رو كه گفتم به ترتيب اهميت نيستند. اگه بخوام به ترتيب اهميت بگم بايد فكر كنم. " ص78 "

دوست دارم هراز گاهي وقتي كه انتظارش رو ندارم مرا بغل كني. دوست دارم بريم سينما و..." ص78 "

" دلم شكسته شده. عين يه تكه سنگ شده. ديگه به درد نمي خورم.هيچ چيز بدتر از اين نيست كه آدم احساس كنه ديگه به درد نمي خوره."  " ص102 "

بيش تر ساعت يازده بود. يازده يعني ساعتي كه شانس به ما رو مي كرد. " ص106 " *1

سر زندگي از سر و رويش مي بارد. " ص120 "

همه نوع تضادي توي زندگي پيدا مي شه. نبايد به اين تضادها فكر كني. " ص125 "

اما هنوز كنار پنجره ايستاده بود و آن زندگي را به خاطر مي آورد٬ آن خنديدن ها را٬ آن به هم تكيه دادن ها و خنديدن تا اشك از چشم ها آمدن را٬ "ص 133 "

تو يكي حتما بهتر بودي. بهتر بودي وگرنه من كاري به كارت نداشتم. " ص178 "

به قول معروف٬ مرغ از قفس پريد. لعنت به همه چيز و همه كس! دست كم بايد بازوت رو خراش مي انداختم. همين هم بس بود. " ص179 "

 

احتمالا مشكلات در فصل پاييز كم تر مي شدند. فصلي كه خيلي ها چشم اميد به آن داشتند." ص210 "

هنوز داشتم قديم مي زدم. بعد شروع كردم به سوت زدن. احساس كردم اين حق من است كه هر وقت بخواهم سوت بزنم. " ص210 "

************************************************

پ ن:*1 شرطي شدن بعضي موقع ها در مورد يك اتفاق و يا كاري مي تونه جالب و هيجان انگيز باشه و بر عكس استرس زا. منم همين ساعت يازده  تا مدت ها برايم هيجان انگيز بود چون بيشتر مواقع تو همين ساعت چشم و گوشم به تلفن بود.البته الان ديگه نه.

موضوعات مرتبط: هر وقت کارم داشتی تلفن کن- ریموند کارور  / صد قطره اول کتاب ها

[ 91/12/09 ] [ 14:12 ] [ mbz ]

نام كتاب: زمان لرزه

نويسنده: كورت ونه گوت

مترجم: مهدي صداقت پيام

نشر: مرواريد  چاپ چهارم 1390  281 صفحه

زمان لرزه -  كوت ونه گوت

ماهي را فيله كن و باقي اش را دور بينداز. " ص10 "

يكي از وظايف مهم هنرمندان اين است كه دست كم به اندازه سر سوزني مردم را به ادامه ي زندگي تشويق كنند. " ص17 "

" زندگاني توده مردم درماندگي خاموش است. " " ص18 "

" لطفا حالا كه سر خوشم يك نفر مرا با تير بزند. " " ص19 "

" زنده بودن يعني يك ظرف پر از كثافت. " " ص 19 " *1

فيزيك دان فقيد آندري ساخاروف " ص21 " *2

شنيده ام كه رابرت پينسكي در يكي تز برنامه هاي شعر خواني تابستان امسال٬ به خاطر داشتن زندگي بهتر از ديگران٬ از حضار عذرخواهي كرد. " ص29 "

وقتي همه چيز در زندگي روبراه است٬ حتما بايد حواسمان جمع باشد. " ص30 "

نوشيدن ليمونادزير سايه در بعد از ظهري داغ٬ استشمام بوي نانوايي نزديك خانه٬ ماهيگيري بدون اينكه گرفتن ماهي برايمان اهميتي داشته باشد٬ " ص30 "

ديوانه ها به او ترمديناميك و انتگرال و چيزهايي از اين قبيل يا دادند. " ص36 "

" اما مغزهاي بزرگ ما كاري مي كنند كه بتوانيم بذبختي ها و بازي هاي مقدر زندگي را با تجلي هاي انساني مثل اين تحمل كنيم. " " ص38 "

" امكان ندارد يك زن زيبا بتواند زيبايي اش را بري مدتي طولاني حفظ كند. " " ص38 "

آه٬ اي زمين تو آنچنان زيبايي كه هيچ كس نمي تواند زيبايي تو را درك كند. " ص40 "

" از همان موقع بدبختي آغاز شد. خداوند مرد و زن را آفريد كه نمونه هاي مينياتوري و كوچكي از خودش و شيطان بودند. سپس آنها را آزاد گذاشت تا ببيند چه بر سرشان مي آيد. " " ص45 "

تمام مدت هدف شيطان٬ كمك به انسان بود و در موارد بسياري نيز اين كار را كرد " ص46 "

او فرهنگ پذير شده٬ كساني هستند كه مي بيننند به خاطر تغيير دنياي اطرافشان٬ ديگر با آنها آن طور كه بايد٬ رفتار نمي شود. ناكامي هاي اقتصادي٬ فناوري هاي جديد٬ يا شكست از دشمنان خارجي٬ يا يك اقليت سياسي٬ حتي سريعتر از آني كه فكرش را بكنيد٬ چنين بلايي را سر مردم مي آورد. " ص48 "

" داشتن فرزندي ناسپاس بسي زهرآلودتر از دندان مار است. " " ص58 "

" تمام جهان صحنه ي نمايش است و تمام مردان و زنان فقط بازيگران آن هستند. " " ص59 "

بلاهايي كه انسانها سر خودشان آورده اند٬ همه را به اين نتيجه مي رساند كه نسل انسانها بايد از بين برود " ص66 "

" چرا آنقدر مهم است كه خودمان را در مقام مقايسه با چنين نبوغي و با صرف چنين هزينه ي زيادي تحقير كنيم؟ ما از اول هم فكر نمي كرديم كه تحفه اي هستيم." " ص68 "

" اگر خدايي هم وجود داشته باشد٬ يقينا از انسانها متنفر است. فقط همين را مي توانم بگويم. " " ص81 "  *3

" ما اينجا براي كنار آمدن با زندگي يا هر اسم ديگري كه دارد بايد به هم كمك كنيم." " ص95 "

فيلسوف آلماني فريدريش ويلهلم نيچه كه به بيماري سفليس مبتلا بود٬ گفته است: " فقط افرادي كه ايمان قوي دارند مي توانند رفاه شكاكيت مذهبي را تجربه كنند." ا.مانيستها كه اكثرا افراد تحصيل كرده اي از طبقه ي متوسط هستند و همانند من زندگي مسرت بخشي داشته اند٬ در اميد و دانش غير مذهبي شور و شعف فراواني پيدا مي كنند. اما بيشتر مردم نمي توانند به چنين چيزي دست يابند. " ص101 "

زيگمون فرويد گفته است كه هرگز نفهميده خواسته ي زنان چيست. من مي دانم. آنها مخاطبان خيلي خيلي زيادي مي خواهند تا برايشان حرف بزند. " ص111 "

به نظر من هنوز عشق بازي٬ اگر صادقانه باشد٬ يكي از بهترين ايده هايي است كه شيطان درون آن سيبي گذاشت كه مار به حوا داد.اما بهترين ايده ي درون آن سيب٬ ساختن موسيقي جاز بود. " ص114 " *4

بلكه هدفشان اين بود كه به او يادآوري كنند اعتقاد به دين و مذهب چقدر براي عوام دلگرم كننده وتسلي بخش است. " ص138 "

از خودم مي پرسم كه آيا باورهايي هستند كه در گذشته به آنها اعتقاد داشته ام و اكنون بايد زير پايشان بگذارم. " ص159 "

ما نبايد در جستجوي چالشهاي غم انگيز باشيم بلكه بايد به دنبال كارهاي طبيعي و جذاب برويم. كارهايي كه براي انجام دادنشان به اين دنيا آمده ايم. " ص165 "

فهميد كه آن زن بيمار رواني است. چقدر وحشتناك ! بعضي از زنان واقعا بيمار رواني اند! " ص177 "

" هنرمندان افرادي هستند كه مي گويند٬ من نمي توانم كشورم يا ايالتم يا شهرم يا حتي ازدواجم را اصلاح كنم. اما قسم مي خورم كه اين بوم مربعي شكل يا اين كاغذ A4 يا اين تكه گل رُس يا دوازده گام موسيقي را دقيقا به همان شكلي در بياورم كه بايد باشند." " ص180 "

اين مرد قديس است. طبق تعريف من٬ قديس كسي است كه در يك جامعه ي مبتذل٬ با شرافت زندگي مي كند. " ص181 "

آدم عجيب و غريبي بود و همسري هم نداشت كه مدام از او بپرسد دارد چه كار مي كند. به نظر من دير انجام دادن كارها بهتر از اين است كه هرگز انجامشان ندهي. " ص184 "

" انديشيدن درباره ي معناي يك اثر هنري نيز فعاليتي اجتماعي است. ممكن است از ديدن يك اثر لذت ببري يا نبري. ولي نبايد بعدا دليل آن را بپرسي و اصلا لزومي به گفتن چيزي نيست. " " ص186 "

هنر وسيله سرگرمي شرافت مندانه اي است. " ص189 "

هر بار كه بر حسب اتفاق خوشحال مي شويم بايد آن را بلند بر زبان بياوريم٬ " ص200 "

آيا نبايد ثروت ملي دوباره بين مردم تقسيم شود؟ اين ثروت در بين تعداد اندكي از مردم تقسيم شده و آنها هيچ كار مفيدي با آن نمي كنند. در گذشته نيز اوضاع بر همين منوال بود. " ص210 "

دير رسيدن بهتر از هرگز نرسيدن است. " ص233 "

بعضي از فراد با اين كه نهايت تلاش شان را مي كنند اما نمي توانند عملكرد رضايت بخشي داشته باشند. " ص234 "

هميشه اين يادتان باشد كه يك بوسه هنوز يك بوسه و يك آه هنوز يك آه است. " ص239 "

آزادي و برابري آرمانهايي منحط و محكوم به شكست اند. " ص254 "

" اين نيز بگذرد." " ص255 "

او در اواخر عمرش مجذوب مجموعه اي از گفته هاي آلبرت اينشتين شده بود. به عنوان مثال: " زيباترين چيزي كه انسانها مي نوانند تجربه كنند مسائل عرفاني است. چنين تجربياتي منشا هنر و علم راستين اند" يك مثال ديگر: " مفاهيم فيزيكي ساخته هاي ذهن انسان اند. جهان خارج الزاما آنها را اينطور طبقه بندي نكرده است. "

مشهورترين گفته اينشتين اين است " من هرگز نمي پذيرم كه خداوند با جهان تاس بازي مي كند. " " ص 269-270 "

*********************************************

 پ ن:*1 هرچند زندگي سختي و بدي هاي زيادي دارد اما بايد به خودمان فرصت ديدن خوبي ها و زيبايي هاي زندگي را هم بدهيم.

پ ن: *2 منو ياد خدمت انداخت كه خاطرات ساخاروف را كه بصورت پاورقي در روزنامه اطلاعات چاپ مي شد مي خوندم.

پ ن:*3 اتفاقا اينقدري كه خدا هواي بنده هاش را دارد اگر نداشت تا حالا نسلي از انسان باقي نمانده بود. اگر هم روزي نسل انسان از بين برود ببينيد كار به كجا كشيده كه ديگر خدا هم نتوانسته اين مخلوق خودش را تحمل كند.

  پ ن: *4 آخ گفتي مخصوصا موسيقي جاز رو حالا راك رو هم بهش اضافه كن.

*******************************************

 موضوع مرتبط: مرد بي وطن- كورت ونه گوت  صد قطره اول كتاب ها

[ 91/12/01 ] [ 0:35 ] [ mbz ]

هر روز بر سرعت افزوده مي شود. شتاب در همه امور، جزيي جدا ناپذيز از زندگي ما شده است. با پيشرفت تكنولوژي تاثير اين سرعت و شتاب را در فرهنگ همه جوامع مي بينيم. اين پيشرفت ها شايد به نوعي انسان را قادر ساخته كه بيشتر از مواهب زندگي بهره جسته و با صرف كمترين زمان به بهروه وري و كارايي بيشتري دست يابد.

هر چه سرعت سي پي يو ها بيشتر مي شود از حجم و اندازه انها نيز كاسته مي شود.اين حجم كمتر و سرعت بالاتر فقط در علوم و تكنولژي خلاصه نشده و خود را در ادبيات هم نشان داده است. گرايش نويسندگان و استقبال خوانندگان از داستان هاي كوتاه شايد از همين رويكرد انسان به سرعت زياد و استفاده بهينه از زمان باشد. جداي از داستان هاي كوتاه و مينيمال امروزه صحبت از داستان هاي يك خطي است.

هر چند شايد در گذشته ما اين نوع نوشتن را داشته ايم. مگر يك ضرب المثل يك خطي و يا يك بيت شعر نمي تواند همين يك نوع نگاه به ارائه مفهومي بلند در يك جمله باشد؟!

در هر صورت براي انسان امروزي كه وقت و يا حوصله خواندن  يك داستان بلند را ندارد مطالعه داستان كوتاه مي تواند راهكاري مفيد باشد. اگر حوصله گوش دادن به قصه هاي بلند هزار و يك شبي نداريم مي توانيم داستان هاي يك دقيقه اي بخوانيم.

سال هاي گذشته كتاب هاي مدير يك دقيقه اي و مديريت يك دقيقه اي و بازايابي يك دقيقه اي را خوانده بودم با ديدن قصه هاي يك دقيقه اي تشويق شدم آنرا بگيرم بخوانم ببينم با سه سوت مي شود هر يك از داستان هاي آنرا خواند؟ بله مي شود. خواندن هر كدام از داستان ها بين يك دقيقه تا يك دقيقه و نيم بيشتر زمان نمي برد.

از گذشته هاي دور كاركرد قصه را مي دانستيم. داستان ها همرا خود پند و اندرز و نكته هاي حكيمانه اي داشته اند. پس اگر قيول داشته باشيم كه هر قصه اي حداقل يك پيام براي ارائه دارد حال ما با خواندن اين قصه هاي يك دقيقه اي از نود وسه  نكته و پيام برخوردار خواهيم شد.

خانم كلهر با اين مجموعه قصه جداي از اينكه با خيال و رويا ما رو به دنياي گذشته قصه هاي مادر بزرگ و پدر بزرگ ها مي برند به ما خاطر نشان مي كنند كه به اطرافمان بيشتر دقت كنيم، دنياي كوچك و گم شده اي كه از فرط سادگي شايد براحتي آنرا فراموش كرده ايم و به آن بخوبي توجه نمي كنيم.

***************************************************

مجموعه داستان: قصه هاي يك دقيقه اي

نويسنده: فريبا كلهر

ناشر: نشر آموت  چاپ اول زمستان 1391  200 صفحه

قصه هاي يك دقيقه اي - فريبا كلهر

خبري نبود جز اينكه كتري به گل صورتي فكر مي كرد. " ص 14 "

رفت زير خورشيد دراز كشيد تا دنيا دم بكشد. " ص16 "

وقتي از خواب بيدارشد بي خودي توي دلش قند آب مي كردند. " ص19 "

از كوه بالا رفت تا غصه هايش را فراموش كند. " ص20 "

پايان اين قصه معلوم است ... شاهزاده خانم و پسر با هم ازدواج كردند! " ص22 "

مهم اين است كه با كداميك٬ آدم احساس آرامش بكند و بتواند بخوابد." ص24 "

در دنيا فقط يك چيز كم است و آن عدالت است. " ص35 "

بدون عدالت چطور مي توان شاد بود؟ " ص35 "

عشق است كه عدالت را به وجود مي آورد. " ص36 "

چطور است اين بار باطن تو را عوض كنم؟ ظاهر زياد مهم نيست. اصل باطن هر چيزي است " ص42 "

مشكل اينجاست كه تو نمي تواني ظاهر و باطن مرا با هم عوض كني. " ص42 "

مرد گفت : " تو مثل دريايي هستي كه در ظاهر آرام است و آدم دوست دارد هي شنا كند و جلوتر برود در حالي كه..."  " ص45 "

اما اين زن و شوهر نمي خواهند صريح حرف بزنند در حالي كه... " ص46 "

استراحت٬ هديه خدا " ص53 "

همه سرگرم بحث و بگو مگو بودند كه سياستمدار سيب را برداشت٬ نگاهش كرد٬ بوييدش٬ لمسش كرد و ناگهان قروچ! " ص56 "

به لباس آبي ات نگاه كن! شايد تو آسمان را پوشيده اي! " ص62 "

" آخرش كه چي بشود؟"

همه مي دانند كه اين سوال مي تواند خطرناك ترين سوال زندگي هر كسي باشد. چرا؟ " ص63 " *1

پير زن دستي به گردنبندش كشيد و گفت: قابل ندارد. از دندان هاي نيش پانزده تا ديو درست شده. صددرصد اصل است. " ص68 "

بدون چمدان هم مي شود به سفر رفت. نبايد سخت گرفت. " ص74 "

جويبار فراموشي همان زمان است كه با گذر خود غم ها را مي شويد و مي برد! " ص86 "

"سرما بس است. بايد مثل اين مرد٬ بخشنده باشيم" و گرم تر از قبل تابيد. " ص88 "

چشمان دختر جوان برق زد.

باز هم همان حكايت قديمي: برق چشم ها٬ " ص106 "

اين تنها كتابي است كه صادقانه درباره ي عدالت . آزادي حرف زده است. " ص115 "

دلم مي خواهد باز هم خوانده بشوم. چه احساس خوبي داشتم وقتي خوانده مي شدم. " ص115 "

بهشت پر از سيب بود. پسرك سيبي از درخت چيد و براي دخترك برد. صبح با عطر سيب بهشتي از خواب بيدار شد. عيد شده بود! " ص117 "

وقتي كسي قدر راستگويي را نمي داند... " ص118 "

فرياد زدن يك گنج است " ص126 "

چشم و هم چشمي٬ بخل و كينه٬ حسد و دو به هم زني٬ آرزوهاي بزرگ و احمقانه٬ همه جا كاسبي جادوگرها را رونق مي بخشد. " ص128 "

او را توي قلكي انداخت كه پر از آدم هاي پولكي بود. " ص133 "

به اين ترتيب چوپان و شاهزاده خانم هفت شب و هفت روز جشن گرفتند٬ اما هنوز كه هنوز است دزد گودال پيدا نشده است! " ص135"  *2    

بر خلاف كساني كه در قصه دنبال پيام هاي اخلاقي و يا سياسي مي گردند٬ بايد بگويم كه اين قصه يك پيام ورزشي دارد و آن هم اين است كه خوب است گاهي پادشاهان كمي در حياط قصر بدوند و ورزش كنند! " ص141 "

بايد بعضي روياها را باور كرد " ص148 "

چه كسي از آرزوي واقعي دخترها خبر دارد؟ " ص152 "

هنوز اميدوار است كه او به مردي مهربان و زيبا تبديل شود. " ص155 "

ناراحت نباش دختر جان بعضي خال ها هم مثل انسان ها آن قدر جا عوض مي كنند تا بالاخره يك جا آرام بگيرند. " ص157 "

اين سرنوشت همه ازدواج هايي است كه با پا در مياني نيروهاي جادويي انجام مي شود! " ص159 "

صدف مال كسي است كه براي شكستنش زحمت كشيده و عرق ريخته! " ص161 "

چرا عذر خواهي نكرد؟ او به همه ي ما تهمت زد٬ اما بدون عذر خواهي رفت. " ص179 "

آنچه بيشتر اهميت دارد چيست؟ " ص185 "

استكاني كه به نعلبكي خودش علاقه مند شده بود " ص190 "

 *********************************************

پ ن:*1 بله واقعا خطرناك است و من هم بيشتر مواقع به تله همين سوال گرفتار مي شوم.

پ ن:*2 بختم كند ياري با سر كچل من چه كار داري! اما خوب تو اين قصه راستش چوپان از عقلش استفاده كرد نه بخت و اقبال.

پ ن: استفاده از همين دقايق هست كه مي تواند بهره وري ما را افزايش دهد.

پ ن: مي تونيد هر روز چند تايي از همين قصه ها رو تو مترو- اتوبوس واحد و حتي حين آشپزي بخونيد.

پ ن: كتابهاي يك ديقيقه اي ديگر كه مي توانيد بخوانيد: (كار آفرين يك ديقيقه اي-   کن بلانچارد/ امیر توفیقی/ نشر رسا) (عذر خواهي يك دقيقه اي- کن بلانچارد ، مارگارت مک براید/مامک بهادر زاده- نشر پیک آوین) فرو شنده يك دقيقه اي- اسپنسر جانسون/ غلام حسين اعرابي/ نشر ارديبهشت) و...

پ ن: خانم كلهر بعد از كلي انتظار براي خواندن رماني بعد از سه گانه شما ( پايان يك مرد- شروع يك زن و شوهر عزيز من ) قصه هاي يك دقيقه اي نصيبمان شد. پس باید هنوز منتظر بمانم.

*******************************

 موضوعات مرتبط : رمان پايان يك مرد - رمان شروع يك زن  - رمان شوهر عزيز من - صد قطره اول كتاب ها

[ 91/11/22 ] [ 23:49 ] [ mbz ]
 1- درياچه شيشه اي/ مائيو بنچي  /قدسی گلریز 2- سطل شما چقدر پر است/ تام راث- دانلدا كليفتون/منيژه جلالي 

 3- عطر سنبل عطر كاج/ فيروزه جزايري دوما/محمد سليماني نيا 4- تصوير روي اب / داوود صابر

 5- زندگي نو/ اورهان پاموك / ارسلان فصيحي 6- من او را دوست داشتم/ آنا گاوالدا/ الهام دارچينيان 

 7- روي ماه خداوند را ببوس/ مصطفي مستور 8- تنهايي پرهياهو/ بهوميل هرابال/ پرويز دوائي

9- چهل سالگي/ ناهيد طباطبايي 10- دفترچه ممنوع/ آلبا دسس پدس / بهمن فرزانه

 11- مسير خاطره انگيز/ نيكلاس اسپاركس / هنگامه عارف نيا 12- پرنده من/ فريبا وفي

 13- زن در ريگ روان/ كوبه آبه / مهدي غبرائي 14- كارت پستال / روح انگيز شريفيان 

  15- مرغن شاخصار طرب/ كالين مك كالو / فرشته طاهري 16- دريا/ جان بنويل / اسدالله امرايي

  17- پيكر فرهاد/ عباس معروفي 18- تسلي ناپذير / شبانه ها / بازمانده روز/كازوئو ايشي گورو

  19-ماهي/استفان لاندين، هري پل، جان كريستنسن / سحر كياني 20- سفر به گراي 270 درجه/احمد دهقان

  21- چه كسي باور مي كند/ روح انگيز شريفيان  22-سفري به زيبايي عشق/ كن فالت / فرشته خجندي 

 23- باغ گمشده/ جواد مجابي  24- مرگ در مي زند/ وودي الن / حسين يعقوبي 

 25- اولين تپش هاي عاشقانه قلبم/پرويز شاپور و عمران صلاحي  26- خاطره هاي پراكنده/ گلي ترقي 

 27- خنديدن بدون لهجه/فيروزه جزايري دوما / نيلا والا  28- بعد از عشق/ فريده گلبو 

 29- يك عاشقانه آرام/ نادر ابراهيمي  30-ارلاندو/ويرجينيا وولف / فرزانه قوجلو 

 31- شهرآشوب/ مريم جعفري  32- كافكا در ساحل/ هاروكي موراكامي / گيتا گرگاني 

 33- رز گمشده/سردار ازكان / بهروز ديجوريان  34- پري فراموشي/ فرشته احمدي

  35- پايان يك مرد/ فريبا كلهر  36- مادمازل كتي/ ميترا الياتي

  37- سرزمين باد/ گراتزيا دلدا / بهمن فرزانه  38- روياي تبت/ فريبا وفي

  39- ماه تمام/ معصومه چاووشي 40- مرگ بازي/ پدرام رضايي زاده 

 41- روزي كه هزار بار عاشق شدم/ روح انگيز شريفيان  42- اعترافات يك عكاس/ بنفشه حجازي

  43- باغ اناري/ محمد شريفي نعمت اباد   44- آنجا كه پنچرگيري ها تمام مي شود/ حامد حبيبي 

 45- ماه كامل مي شود/ فريبا وفي  46- بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم /نادر ابراهيمي

  47- در اين هوا/ جواد مجابي   48- برف و سمفوني ابري/ پيمان اسماعيلي

 49- شروع يك زن/ فريبا كلهر  50- قدم بخير مادربزرگ من بود/ يوسف عليخاني

  51- اژدها كشان/ يوس عليخاني  52- عروس بيد/ يوسف عليخاني 

 53- رام كننده/ محمدرضا كاتب  54- برنده تنهاست/ پائولو كوئليو / آرش حجازي

 55- پس از تاريكي/ هاروكي موراكامي / مهدي غبرائي 56- ايراندخت/ بهنام ناصح

  57- از اين لحاظ/ نجف دريابندري  58- يازده دقيقه/ پائولو كوئليو/ كيومرث پارساي

 59- عذاب وجدان/ آلبا دسس پدس / بهمن فرزانه  60- زنان عليه زنان/ شهلا زرلكي

  61- رهاي عشق/ آناهيتا آذر شكيب  62- از پائولو كوئليو متنفرم/ حميد رضا اميدي سرور

  63- شوهر عزيز من/ فرييبا كلهر  64- هاگاكوره/ ياماموتو چونه تومو / سيد رضا حسيني

  65- فرني و زويي/سلينجر/ علي شيعه علي- زهرا ميرباقري  66- حالا اين هم از زندگي ما/ گروه نويسندگان نيكا 

  67- يك زن بدبخت/ ريچارد براتيگان / حسين نوش آذر 68- دم را درياب/ سال بلو / بابك تبرايي

  69- خانه خوبرويان خفته/ ياسوناري كاواباتا / رضا دادويي  70- دا / سيده زهرا حسيني 

 71- نامحرم/ یاسر نوروزی 72- هرگز رهايم مكن/كازوئو ايشي گورو / سهيل سمي

  73- هر وقت كارم داشتي تلفن كن/ ريموند كارور / اسدالهi امرايي  74- شهري ميان تاريكي/ هورناز هنرور 

 75- اتوبوس پير و داستانهاي ديگر/ ريچارد براتيگان / عليرضا طاهري عراقي   76- مرد بي وطن/ كورت ونه گات/ حسين شهرابي 

 77- آبي تر از گناه/ محمد حسيني  78- پريباد/ محمد علي علومي

  79- يك روز قشنگ باراني/ اريك امانوئل اشميت / شهلا حائري  80- تقسيم/ پيرو كيارا / مهدي سحابي 

  81- سنگ سياه روي سنگ سفيد/ نگار تقي زاده  82- قيدار/ رضا اميرخاني 

 83- فرار كن خرگوش/ جان آپدايك / سهيل سمي  84- در اولين نگاه/ نيكلاس اسپاركس / نفيسه معتكف 

 85- روياي مادرم/ آليس مونرو / ترانه عليدوستي  86- پايي كه جا ماند/ سيد ناصر حسيني 

 87- من هم باستان شناس شدم/ تانيا گيرشمن / فيروزه ديلمقاني  88- سمفوني بابونه هاي سرخ/ كحمد اسماعيل حاجي عليان 

 89- بالاخره يك روزي قشنگ حرف مي زنم/ ديود سداريس / پيمان خاكسار   90- صيد قزل آلا در امريكا/ ريچارد براتيگان / هوشيار انصاري فر 

 91- تركش تقدير/ ش شايسته  92- خانه اشباح/ ايزابل آلنده / عبدالرحمن صدريه

  93- دختر بخت/ ايزابل آلنده / اسدلله امرايي  94- زندگي در پيش رو/ رومن گاري / ليلي گلستان

   95- ساربان سرگردان/ سيمين دانشور 96- جامع شناسي نخبه كشي/علي رضا قلي

   97- آليس/ يوديت هرمان / محمود حسيني زاد  98- روز اول قبر- صادق چوبك 

 99- كليساي جامع/ريموند كارور / اسدالله امرايي  100- آناكارنينا/ لئون تولستوي / قازار سيمونيان  

******************************************** 

پ ن: اسامی صد کتاب اول که خلاصه ای از هر کدام را نوشتم اینجا اوردم تا اگر خواستید با کلیک روی هر کدام به پست مربوطه هدایت شوید. 

[ 91/11/15 ] [ 16:4 ] [ mbz ]

 رمان: آناكارنينا

نويسنده: لئو نيكلايويچ تولستوي

مترجم: قازار سيمونيان

ناشر: گوتنبرگ- سمير- چاپ اول 1377  967 صفحه

آناكارنينا - تولستوي

 

همه خانواده هاي نيكبخت شبيه يكديگرند٬ اما چگونگي سيه بختي هر خانواده اي مختص به خود آن است. " ص7 "

گذشت فوق العاده اش نسبت به ديگران بود " ص27 "

اساسي ترين مفهوم يعني مفهوم هستي و وجود را من از احساسات به دست نياورده ام بخصوص كه براي انتقال اين مفهوم يك عضو و يا آلت مخصوصي وجود ندارد. " ص39 "

لبخند دختر به وي قوت قلب داد. " ص47 "

خوردن غذاي خوب يكي از لذايذ زندگاني است. " ص53 "

زنها به منزله محوري هستند كه همه چيز روي آن مي گردد. " ص62 "

...عشق زندگاني خانوادگي هرگز از هم مجزا نباشد اما در عمل اينطور نيست . همه تنوع٬ همه جذابيت و همه زيبايي زندگاني از نور و سايه تشكيل شده است. " ص65 "

اين احساس بدان جهت نبود كه خانم زيبايي بسياري داشت٬ بدان جهت نبود كه از همه وجود او لطافت و ظرافت محجوبانه اي مي دميد بلكه بدان سبب بود كه در قيافه افسونگر او چون از كنار ورونسكي گذر كرد چيزي بسيار نوازش دهنده – چيري بسيار ملايم و لطيف مشاهده مي شد. " ص91 "

اين احساس از تاثيري كه آنا وجود او كرده بود ناشي مي شد و اين تاثير وي را سعادتمند و مغرور مي ساخت.وي نمي دانست كه نتيجه نهايي اين جريان چه خواهد بود- " ص155 "

من به جز تو ديگر كسي و چيزي ندارم. " ص221 "

زمان گذر خواهد كرد " ص223 "

اما من زندگاني فاقد عشق را زندگاني نمي دانم." ص239 "

...اين زنها هولناك هستند . تو مي داني- زن مسئله اي است كه هر قدر هم آن را تحت مطالعه قرار مي دهي باز كاملا تازگي دارد.

-          در اين صورت بهتر است كه انسان آن را تحت مطالعه قرار ندهد.

-          - خير٬ نشد. رياضيداني گفته است كه لذت در كشف حقيقت نيست بلكه در جستجوي آن است. " ص240 "

وي به سرگرمي و مشغله اي نيازمند بود كه با احساسات عاشقانه اش تماسي نداشته باشد تا از طريق آن بتواند در برابر هيجانهاي شديدي كه درونش را به تلاطم و آشوب وامي داشتند٬ آرامشي حاصل كند و استراحت نمايد. " ص258 "

سعادتي را كه از ديدار آنا عايدش خواهد شد مجسم ساخت٬ چهره اش تابيدن گرفت. " ص259 "

آنها حتي از مفهوم سعادت بي خبرند- آنها نمي دانند كه بدون اين عشق براي ما نه سعادت و نه بدبختي و نه حياتي وجود ندارد. " ص272 "

مرا ببخشيد كه به ديدار شما آمده ام. اما من نمي توانستم بدون ديدن شما روز را بگذرانم. " ص276 "

براي رهايي از هر وضعي چاره اي وجود دارد. تنها بايد تصميم گرفت. " ص279 "

من نمي توانم خودم را ببخشم كه باعث بدبختي تو شده ام. " ص283 "

نه تنها قادر نيست جلو اشكهايش را بگيرد بلكه حتي نمي تواند از گريه دروني اش كه سينه اش را سخت تكان مي داد جلوگيري كند. " ص311 "

من به گفته هاي شما گوش مي دهم اما به وي مي انديشم. " ص314 "

" من اميدوارم كه به زودي گلهاي سرخ دوباره بر چهره كوچك و زيبا بازگشت خواهند كرد". " ص316 "

اكنون مهمترين علاقه فكري او در آبهاي معدني عبارت از مراقبت و فرضيه پردازي درباره اشخاصي بود كه نمي شناخت. " ص316 "

در درون او چه چيزي نهفته است ؟ اين چيست كه به وي قدرت مي دهد تا در برابر همه چيز بي اعتنا باشد٬ به آن اهميت ندهد و در برابر هر چيزي استقلال و آزادي خود را حفظ كرده آرام و خونسرد باشد ؟ " ص325 "

آرامش خود را بازيافت زيرا در سايه اين آشنايي در برابر او دروازه هاي جهان نويني گشوده شد- " ص329 "

اين ايين جنبه عالي و سحرآميزي در برداشت و با سلسله اي از افكار و احساسات شريف توام بود و انسان نه تنها مي توانست به ان ايمان آورد٬ چون كه وي را به اين كار تكليف كرده اند بلكه مي توانست آن را درواقع دوست داشته باشد. " ص329 "

همه اندوه و حزن بشري جز از طريق محبت و ايمان تسكين پذير نيست. " ص329 "

انسان كافيست خودش را فراموش كند و ديگران را دوست بدارد تا حالتي آرام٬ سعادتمند و شريف نصيبش گردد. " ص330 "

در هر كاري هرگز نبايد از حد معقول آن خارج شد. " ص331 "

اين هم بسته به پيشامد است! وقتي هست كه انسان يك ماه آن را حاضر است در برابر ده كوپيك دور بيندازد . وقتي هم هست كه نيم ساعتش را انسان حاضر نيست براي همه پول دنيا از دست بدهد. " ص344 "

استپان آكادوييچ نيز كه البته مانند همه شوهران بي وفا و گناهكار به راحتي زنش علاقمند بود٬ " ص382 "

بله ٬ زمان گذر خواهد كرد- همان زماني كه محلل همه كارهاست- " ص414 "

...به خاطر شما از هيچگونه اعمال جنون آميزي مضايقه نمي كرد. " ص433 "

زنها مادي تر از مردها هستند. اما مردها عشق را فوق العاده بزرگش مي كنند٬ اما آنها تابع زندگاني عادي و عملي روزانه هستندو " ص455 "

براي من تنها يك چيز وجود دارد- تنها يك چيز و آن عشق توست. " ص461 "

قلبش به حال آنا مي سوخت و اما احساس مي كرد كه نمي تواند به وي يلري كند و در عين حال احساس مي كرد كه خود باعث بدبختي اوست و نسبت به وي خطايي را مرتكب شده است. " ص462 "

بلكه معلوماتي بسيار عالي داشت و در عين حال در زمينه معلوماتش از خودنمايي فاصله مي گرفت. " ص477 "

-آخ ٬ چقدر شما مردها موجودات تنفر آوري هستيد! چگونه شما نمي توانيد نزد خود مجسم سازيد كه زن اين نوع چيزها را هرگز فراموش نخواهد كرد. " ص522 "

همواره درباره اشخاص به نيكي بيانديشد و همگي را دوست بذارد- " ص575 "

در امر ازدواج عشق پايه كار را تشكيل مي دهد و انسان چون عشقي در بين باشد همواره سعادتمند خواهد بود زيرا سعادت تنها در خود شخص مسكن دارد. " ص583 "

احساس مي كرد كه هر كاري قادر است. " ص585 "

گامهايي تند و سبك روي كف تخته اي تالار به صدا آمدند و سعادت او٬ زندگاني او – آنچه در وجود خودش بهترين چيزها بود٬ موجودي كه وي در جستجوي او بود و از مدتها آرزويش را داشت به وي نزديك شد. " 587 "

كيتي نيز همه آن شب را نخوابيده بود و تمام صبح انتظار او را داشت. " ص587 "

نمي توانم باور كنم كه تو مرا دوست داري. " ص588 "

" يك بار ديگر او را ببينم و سپس خودم را مدفون سازم-بميرم". " ص629 "

هر قدر انسان سعادتمند باشد باز افسوس آزادي را خواهد خورد. " ص645 "

بسيار بد است! اميد بهبودي بيماري اش نمي رود! به هر حال بنوشيم و بخواهيم كه وي سلامتي اش را دوباره به دست آورد و دست كم يك صدم آرزوهايش بر آورده شود- و اين سعادتي خواهد بود كه هرگز در اين جهان سابقه نداشته است! " ص646 "

سعادت تنها در آن است كه انسان آن موجود عزيز را دوست داشته باشد٬ او را بخواهد و طبق آرزوهاي او و با افكار او انديشه كند. " ص646 "

دونياشا سبزه است و لباس آبي رنگ براي او مناسب نخواهد بود... " ص649 "

آخ انسان ترك همه چيز را كرده سر به بيابان بزند! " ص681 "

" انسان مي بايستي آنا را بشناسد و مانند من به وي عشق بورزد تا بتواند شيرين ترين و مليح ترين سيماي روحي او را كشف كند." " ص693 "

سه ماه مي شد كه لوين ازدواج كرده بود. وي خود را سعادتمند احساس مي كرد و اما نه آن چنان كه انتظارش را داشت. در هر قدم از زندگي جديدش در زمينه روياهايي كه در گذشته درباره زناشويي داشت نمويد مي شد و هر قدم با پديده هاي جديد و غير مترقبه اي از سعادت روبرو مي گرديد.لوين سعادتمند بود و اما چون وارد زندگاني خانوادگي شد در هر قدم مشاهده مي كرد كه اين زندگاني از آنچه وي در نزد خود مجسم ساخته است تفاوت فراواني دارد وي در هر قدم از زندگاني اش درست احساس شخصي را داشت كه پس از تماشاي طي طريق هموار و موزون قايق كوچكي بر روي درياچه اي خود نيز به قصد قايقراني سوار آن قايق كوچك بشود. وي در اينجا متوجه مي شود كه تنها بي حركت نشستن و روي آب روان شدن كافي نيست- انسان بايد در اطراف راندن قايق بي انديشد ٬ حتي براي لحظه اي از حفظ خط سير صحيح قايق غفلت نكند ٬ نبايد فراموش كند كه خود روي آب قرار دارد ٬ بايد پارو بزند و متوجه باشد كه دست هاي شخص خام و تازه كار از پارو زدن- درد خواهند كرد و همچنين نبايد فراموش كند كه از كنار درياچه تماشا كردن شناوري قايق كار بس آساني است و اما در واقع راندن آن هر چند بسيار لذتبخش و اما در عين حال بسيار دشوار است .

لوين در دوران زندگاني مجردش چون محيط خانوادگي را مي پاييد و دلواپسي ها و انديشه هاي ناچيز و كوچك و مشاجره ها و حسدورزي هاي آنان را مي ديد در درون خود تنها تبسم تحقير آميزي مي كرد. بنظر او در محيط خانوادگي آينده اش اين گونه جرياناتي ممكن نبود وجود داشته باشد و حتي همه نمودارهاي ظاهري آن مي بايستي از زندگاني خانوادگي ديگران كاملا متفاوت باشد. و اما اكنون بطرز كاملا غير منتظره آن زندگاني نمونه اي مخصوص كه وي در باره خود و زنش در نظر گرفته بود نه تنها عملي نشده بلكه همان موضوعات ناچيز و كوچك و پيش پا افتاده كه به نظرش آن چنان خوار و مبتذل مي آمد در زندگاني خانوادگي او علي رغم اراده اش اهميت فوق العاده و غير قابل انكاري به خود گرفت. از طرف ديگر لوين دريافت كه سر و صورت دادن همين موضوعات كوچك و جزيي بر خلاف آنچه وي در گذشته مي پنداشت چندان كار آساني نبود. " ص696-697 " *1

لوين هرگز نمي توانست تصور كند كه در ميان او و زنش جز مناسباتي حاكي از مهرباني و نوازش و احترام و محبت مناسبات ديگري مي تواند وجود داشته باشد و اما ناگهان چنين پيشامد كرد كه آنها در همان روزهاي نخست با هم دعوا كردند و كيتي لوين را متهم كرد كه او را دوست ندارد تنها به خودش علاقمند است و سپس از كثرت خشم دستهايش را به هم فشرد و سخت به گريه آمد. " ص699 "

بطور كلي ماه عسلي كه بنا به سنت هاي موجود لوين از آن انتظارات فراواني داشت نه تنها فاقد عسل بود بلكه چون سخت ترين و حقارت بارترين دوره زندگاني در خاطره آنها باقي ماند. " ص701 " *2

من خواستار عشق و علاقه هستم و آن هم وجود ندارد. " ص934 "

من خواستار عشق و محبت هستم و آن هم وجود ندارد. " ص935 "

بله٬ اين يگانه انديشه اي بود كه همه موضوعات را حل و فصل مي كرد. " بله٬ بايد مرد...! " " ص935 "

هر احساسي كه دارم تنها متوجه اوست و من مي خواهم كه او نيز با همه وجود خود ازآن باشد." ص960 "

مگر همه ما را براي آه به اين جهان نيفكنده اند كه نسبت به يكديگر متنفر و دشمن باشيم و از همين روي چه خود و چه ديگران را زجر و عذاب دهيم؟ " ص962 "

من نمي توانم وضعي را تصور كنم كه در آن رنج و عذابي وجود نداشته باشد و ما همگي براي آن آفريده شده ايم كه رنج بكشيم و شكنجه ببينيم. ما همه از اين واقعيت آگاهي داريم اما همواره در انديشه فراهم آوردن وسايلي مي باشيم كه از طريق آن خود را فريب دهيم. اما چنانچه حقيقت را عينا مي بيني٬ در اين صورت چه بايد كرد؟

عقل و شعور را براي آن به انسان داده اند كه از آنچه وي را آزار مي دهد و ناراحت مي كند بگريزد. " ص964 "

" خدايا همه گناهانم را ببخش! " " 967 " *3

 ***************************************************************

پ ن: *1 من هم همين احساس و فكرها رو دوران جواني و قبل از ازدواج داشتم ولي نمي دونستم توهمي بيش نيست و چه خوب نوشته تولستوي...

پ ن:  *2 دقيقا منم بشكه رو سر و ته باز كردم و هيچوقت يادم نمي ره.

پ ن: *3 آره خدا خواهش مي كنم همه گناهانم را ببخش

پ ن: تو خدمت يكي از رمان هاي خوب ٬ خوب كه چه عرض كنم عالي –فوق العاده  كه خوندم همين آناكارنينا بود كه يكي از هم خدمتي ها اورده بود. بعد از خدمت هم فكر كنم سال 71يا72 بود كه دوباره از كتابخونه شهرك گرفتم و خوندم. چند سال بعد خودم اين رمان رو خريدم كه داشته باشم و براي بار سوم سال 83 باز اونو خوندم. اگر باز فرصت بشه يك بار ديگه مي ارزه بخونمش.

پ ن: ياد يك چيز افتادم كه چقدر اين ورونسكي٬نامرد بازي دراورد. براي همين هيچوقت دوست ندارم جاي اون باشم.

حالا يك سوال مي كنم .توي كتاب هايي كه خونديد دوست داريد جاي چه شخصيتي نباشيد؟ و دوست داريد جاي چه شخصيتي باشيد؟

من كه دوست ندارم جاي شخصيت ورونسكي تو رمان اناكارنينا باشم.

يكي از شخصيت هايي كه خيلي دوست دارم جاي اون باشم كاپيتان نمو هست. كاپيتان نمو تو كتاب هاي ژول ورن. داستان بيست هزار فرسنگ زير دريا و داستان جزيره اسرار آميز. دوست دارم همون زير دريايي ناتيلوس رو داشته باشم و بقيه ماجرا...

شما چي؟!

يك سوال ديگه مي دونم خيلي سخته انتخاب٬ اما بهترين رماني كه تا حالا خونديد نام ببريد. من كه برام اولين انتخاب تا حالا راحت بوده هرچند رمان هاي خيلي خوب زياد خوندم اما مي تونم راحت همين آناكارنينا رو به عنوان بهترين شون انتخاب كنم اما دومي و سومي و.. انتخابش خيلي برام سخته.

[ 91/11/13 ] [ 17:14 ] [ mbz ]

داستان كوتاه: كليساي جامع ( دو روايت )

نويسنده: ريموند كارور- تس گالاگر

ترجمه: اسدالله امرايي

ناشر: نقش و نگار  چاپ اول 1384  120 صفحه

كليساي جامع - ريموند كارور

وقتي از عشق حرف مي زنيم از چه مي گوييم " ص25 "

از سفر خوش منظره در مسير هادسن بگويم. مثل اين كه وقت رفتن به نيويورك آدم بايد طرف راست قطار بنشيند و وقت آمدن از نيويورك طرف چپ. " ص41 "

هميشه فكر مي كردم عينك تيره براي كورها لازم است. " ص42 "

"مي خواهي نوشيدني بياورم.چي ميل داري؟ همه چيز داريم. يكي از راه هاي تفريح مان همين است. " " ص42 "

يادم آمد كه جايي خوانده بودم كه كورها سيگار نمي كشند٬ چون دود آن را كه بيرون مي دهند٬ نمي بينند. " ص43 "

دست به كار شديم . هر چه خوردني روي ميز بود خورديم. چنان مي خوريم كه انگار فردايي در كار نيست. " ص44 "

" حالا مي كشم عزيزم. هر كاري بار اولي دارد٬ ولي هنوز چيزي حس نمي كنم." " ص47 "

كم پيش مي آمد من و زنم هر دو با هم برويم بخوابيم. "ص 50 "

آدم هميشه بايد ياد بگيرد. بد نيست امشب هم يك چيزي ياد بگيريم. گوش كه دارم. " ص50 "

مي دانم كه پنجا يا صد سال٬ صدها كارگر زحمت مي كشيدندتا آن ها را بسازند. " ص52 "

واقعا بزرگ اند٬ در روزگاران كهن٬ آدم هايي كه كليساي جامع را مي ساختند٬ مي خواستند به خدا نزديك شوند. در آن ايام خداوند بخش مهمي از زندگي همه بود. از كليساي جامع ساختن شان مي شود فهميد. " ص54 "

كليساي جامع بدون مردم به چه درد مي خورد؟ " ص57 "

خوشم مي آمد كه دنياي چشم دار ما را هيچ به حساب نمي آورد " ص73 "

مرگ گاهي باعث زنده شدن آدم مي شود و به حضور غايب جان مي بخشد. " ص89 "

كاغذ هنوز براي من جاذبه دارد. خيلي كتابي هستم و اوراق كتاب مرا از خود بي خود مي كند. زير جمله هاي كتاب خط مي كشم و حاشيه نويسي مي كنم. دوست دارم كتاب را در دست بگيرم و تا بزنم و با خودم به رختخواب ببرم. " ص101 "

عشق براي من دنيايي است كه همواره تازگي دارد. البته من از عشق آن حالت سودايي عشق رمانتيك را برداشت نمي كنم. به عشقي فكر مي كنم كه ما را از فراسوي مرزهاي دور خواهر و برادر مي كند. عشقي كه تفاوت هاي ما را ناديده مي گيرد و بر مشتركات انساني مان تاكيد مي ورزد. " ص101 "

من درست است كه از طبقه ي كارگر امده ام و به مدارج بالاتر رسيده ام٬ اما هرگز خود را نباخته ام. به هرحال دور و بري هاي خودم را كه نمي توانم فراموش كنم و درد آن ها را نمي توانم نديده بگيرم. " ص103 "

من فقط دلم مي خواهد در زبان هاي ما آنقدر ادبيات جاري شود كه در سيل آن به هم برسيم و جهاني به دور از تعصب و جنگ و جدال داشته باشيم. البته اين يك آرزوي محال است٬ اما محال انديشيدن هم عالمي دارد. بهتر از اين است كه جنگ طلب باشيم. " ص105 "

شعر سريع تر و با شتاب تر از فيلم و نمايش است. در نمايش و فيلم بايد راه بروي در حالي كه در شعر مي تواني معلق بزني يا وارونه پرواز كني. شعر تصوير مي سازد و سينما آن را مي پردازد و مشابهت هاي فراوان ديگر هم هست. " ص109 "

********************************************

پ ن: اين كتاب رو سال ۸۴ خوندم

[ 91/10/09 ] [ 23:19 ] [ mbz ]

مجموعه قصه: روز اول قبر

نويسنده: صادق چوبك

ناشر: جامه دران  چاپ اول 1384    176 صفحه

مجموعه داستان روز اول قبر - صادق چوبك

بچيه خر خيلي قشنگه.آدم دلش مي خواد بگيردش تو بغل ماچش كنه. " ص17 "

مادرك چشمانش نم نشسته بود و به آنها نگاه نمي كرد و به گريبان خود٬ به گونه مودك شير خواره اش خيره مانده بود. " ص28 "

آدمي كه از مرگ مي ترسد٬ پيش از آنكه مرگش فرا رسد چندين بار مي ميرد. " ص34 "

هيچ چيز براي رئيس يك سازمان بدتر از تبعيض نيست. " ص35 "

زندگي هر كس بايد هدفي داشته باشد. " ص35 "

هر كاري زحمت دارد. اما وقتي كار هر قدر هم مشكل باشد انجام شد لذت آن زحمتش را از ياد آدم مي برد. " ص37 "

كسي كه تمام كوشش و استعداد و وقت خودش را در راه رسيدن به هدفي كه دوست دارد يا كاري كه عاشق آن است صرف كند بي برو برگرد به مرادش خواهد رسيد. " ص37 "

آدميزاد كه هميشه يك جور نيست٬ دائم عوض مي شود. " ص39 "

كينه و خشم آدم را كور مي كند. " ص44 "

اي كاش از پس امروز فردايي باشد. " ص46 "

" دمي آب خوردن پس ازبدسگال ٬ به از عمر هفتاد هشتاد سال. " " ص59 "

"بله ديگه بايد پشت پا زد به عيش و غزلو خوند. اين هشتاد نود سال چطور گذشت؟ نتيجه اش چي بود؟ من كه چيزي ازش نفهميدم. نتيجه اون همه تقلا و جون كندنا چي بود؟ يه خواب بود. يه خواب سراپا ترس و هراس. اينم آخرش. كه چي؟ زندگي كرديم. " " ص83 "

نه. تو هيچ وخت نمي توني ديگه دل منو به اين زندگي خوش كني. " ص84 "

گل عزيز است غنيمت شمريدش صحبت٬ كه به باغ آمد از اين راه و از آن خواهد شد. " ص84 "

اينم آخرش. آدمو تو يه چاله مي تپونن كه نه راه پس داره نه راه پيش. " ص91 "

راس راسي مثه اينكه بايد رفت. تا حالا خيال نمي كردم ايقده جدي باشه. فايده اين زندگي چي بود؟ " ص97 "

اين گناهيه كه يه عمر رو دلم سنگيني كرده و عقده شده. " ص101 "

به درك! يه سگ و چند تا توله چه ارزشي دارن كه من خوابمو براشون حروم كنم؟ مگه زندگي خودم خيلي از زندگي اينا بهتره؟ " ص133 "

والا چطور تونسه تو اين شس هفتاد سال اين همه كار بكنه. خود ديوان شمس كار يك عمره. چطوري تونسه ميون اين همه خر و خشكه مقدس اين همه حرفاي حسابي بزنه؟ " ص133 "

لاشه تكيده و خشكيده ماده سگ را ديد كه با سر خون آلود بي شكل رو زمين به پهلو پهن شده بود و هر شش تا توله پستانهاي سد او را به دهن گرفته بودند و با ولع تمام آنها را مك مي زدند و نوزگِه هاي لرزان از دماغشان بيرون مي زد. " ص134 "

" تو اصلا ترسوئي. شكم گشنه كه نبايد از اين چيزا بترسه." " ص137 "

الهي درد و بلات بخوره به جونم. " ص146 "*1  

چه كار كنم؟ دس خودم كه نيس. هرچي مي خواد بشه بشه. " ص149 "

همه جا هسش٬ از تو سرم گم نمي شه. تو خواب هسش٬ تو بيداري هسش٬ همين حالام اينجا بودش. يه دقه ولم نمي كنه. تا چشام به هم مي ذارم خوابش مي بينم. تو بيداريم همش همرامه. ديگه از دسش زندگي ندارم. " ص152 " *2

نمي دونم چم شده كه همش دلم مي خواد پهلو تو باشم و از پيشت جم نخورم. همش دلم مي خواد قد و بالاي تو رو تماشا كنم. " ص161 "*3  

الهي قربونت برم. قربون اون چشات برم كه رو هم گذوشتي. " ص171 "*4  

************************************۸

پ ن:*1 الهي

پ ن:*2 آره به خدا

پ ن:*3

پ ن: *4 الهي

پ ن: اين كتاب رو سال 85 خوندم

 

[ 91/10/07 ] [ 20:18 ] [ mbz ]

وقتي كسي كه دوستش داري٬ كسي كه در زندگي ات نقشي داشته٬ مي رود٬ مي ميرد و ديگر نيست٬ همه چيز دگرگون مي شود٬ چه بخواهي وچه نخواهي٬ آن چه به جا مي ماند٬ كتاب ها هستند و نامه ها و عكس ها. يادها و اندوهي چاره ناپذير و گاهي هم در گوشه اي ٬ خياباني٬ كسي را اشتباهي به جاي او مي گيري و به دنبالش مي دوي...

يوديت هرمان بعد از موفقيت چشمگير مجموعه داستان هايش در بهار 2009 آليس را منتشر كرد. وقتي مصاحبه كننده ي مجله اشپيگل گفت: " هر نويسنده ي ديگري بود به اين كتاب مي گفت رمان٬ نه مجموعه داستان." پاسخ داد:" پنج داستان است با يك شخصيت :آليس."

هر كتاب جديد يوديت هرمان حادثه اي است٬ استعدادي عظيم٬ سبكي منحصر به فرد و موفقيتي چشمگير كه او سزاوار آن است.

اووه ويت اشتوك " منتقد ادبي "

***************************************

رمان: آليس

نويسنده: يوديت هرمان

مترجم: محمود حسيني زاد

ناشر: افق  چاپ اول 1388   176 صفحه

مجموعه داستان آليس - يوديت هرمان

شايد نشاته اي از عشقش بود٬ نشانه اي ازبي زماني. " ص20"

تمام آن چيزها كه زماني بود٬ ديگر نبود. تمام آن ماجراها بين او و او هم دگر نبود. ديگر هيچ چيز نبود. تمام شده بود. " ص27 "

پس اين هم تمام شد." ص39 "

با هم٬ تو و من. چه تصاويري٬ جمله هايي وراي جمله ها. " ص39 "

هر دو كنار هم نشسته بودند٬ شانه به شانه. " ص40 "

فكر نمي كرديم اين جوري باشه٬ ديدار دوباره مون٬ مگه نه. " ص58 "

فكر مي كردم آسيب ناپذيرم. فكر مي كردم. " ص73 "

آليس بلوز سفيدي پوشيده بود و دامني زرد ياسي. " ص84 "

زيبايي گل ها را يادآوري كرده بود. ريشارد هم گفته بود كه شقايق گل مورد علاقه اش است٬ " ص92 "

ديگر دير شده بود٬ ترك سيگار ديگر بي معني بود. " ص92 "

نگاهش مي كرد. انگار اين تنها كاري بود كه انجامش مانده بود- " ص92 "

وقتي ريشارد ديگر به اين ها احتياجي نداشته باشد٬ چه كسي اين هزار كتاب را خواهند خواند؟ " ص96 "

ريشارد گفته بود كه دلش مي خواهد دوستان تابوتش را حمل كنند٬ نه گوركن ها. نه موعظه كشيش را خواسته بود٬ نه نقل قول از كتاب مقدس٬ هواي خوب خوشحالش خواهد كرد. " ص97 "

اوضاع به سرعت افتاد تو سرازيري. اصلا باورت نمي شه٬ چه قدر زود و سريع مي تونه بيفته توي سرازيري. " ص98 "

ممنون٬ حالم خوبه. كار زياده. هميشه كار زياده٬ اصلا وقت ندارم٬ اصلا. وقت براي چي اصلا. " ص103 "

فقط به يك نفر فكر كني٬ پريشان باشي و شيفته. " ص122 "

افسردگي٬اندوه٬ سودازذگي؟ خسته از زندگي. " ص122 "

تمايل آزاردهنده اي به رسيدن به آخر خط داشت- " ص126 "

چه طور خودش را كشته بود. با قرص هاي ضد درد. باربيتورات٬ " ص126 "

شب ها فال ناپلئون مي گرفت و وقتي درست در نمي آمد٬ پريشان مي شد٬ " ص131 "

از آن همه هيچ به جا نمانده بود. " ص135 "

ديگه دارم پير مي شم٬ نمي دونم كي مي افتم و ديگه پا نمي شم يا همچه چيزي٬ و نمي دونم چه كسي پيدام مي كنه. " ص137 "

نمي توانست خودش خاطره هايش را انتخاب كند٬ خاطره ها هر طور كه دوست داشتند مي آمدند٬ " ص146 "

آن دو در كنار هم راه مي رفتند٬ آليس بازو در بازوي رايموند انداخته " ص147 "

در اين جا هم ترتيبي وجود دارد٬ زمان كه بايد مي گذشت. اول پيدا كني٬ بعد درك كني٬ بعد دور بيندازي. فاصله بگيري. " ص148 "

خاطره اش دلتنگ كننده بود و جذاب٬ با عشق. موقعيتي براي خود٬ اين عشق هرگز تغيير نخواهد كرد. " ص153 "

آليس٬ رايموند ديگه نيست. بايد يادش رو حفظ كني٬ اما ديوونه نشي. بهش فكر كني٬ اما ديوونه نشي٬ حرصت نگيره. با دقت. مدام و مدام. " ص162 "

خودت كه نمي توني روزهاي آخر را تعيين كني. نمي توني بدوني كه چه وقت روزهاي آخرت سر مي رسه. " ص167 "

 ***************************************

پ ن: تو جمع هايي كه گاهي ورق بازي مي كنند نمي دونم چرا اصلا حوصله بازي ندارم براي همين هيچ وقت بازي نمي كنم. اما تا ورق دستم مي افته فوري شروع مي كنم به فال گرفتن. اول درصدي بعد ناپلئوني. وقتي در نمي ياد پكر مي شم. يك بار بهت گفتم وقتي فال مي گيرم در نمي ياد ناراحت مي شم گفتي سخت نگير فال الكيه. از اون موقع به بعد فالم چه در بياد چه در نياد كلا خوشحالم و مي خندم. حالا اگر در بياد كه نيشخندم كلي تابلوئه.

 پ ن: این کتاب رو سال ۸۸ خوندم.

[ 91/10/03 ] [ 11:47 ] [ mbz ]

آيا تغيير و اصلاح در ساخت و بافت جوامع به دست نخبگان و از بالا انجام مي شود يا بر اثر تحول در زمينه و بستر اجتماعي و از پايين؟

در دو سده ي اخير برخي از نخبگان سياسي ايران مي خواسته اند در ساخت و بافت جامعه اي كه بر صدر آن قرار مي گرفته اند اصلاحاتي بكنند و تغييراتي دهند. گرچه اينان در وجدان تاريخي توفيقاتي به دست آوردند و نامشان به نيكي بر صفحه ي روزگار برجا ماند اما خود قرباني خواست ها و بستر نامساعد اجتماعي شدند. نمونه ي بارز آن ميرزاتقي خان اميركبير است و پيش از او ميرزا ابوالقاسم قائم مقام و پس از او دكتر محمد مصدق. اين سه تن نه در خواست و اراده تنها بودند و نه در نتيجه اي كه عايدشان شد.

در اين كتاب عوامل و عوارض دروني و بيروني و روشهاي بيرون رانده شدن اينان از گود بررسي شده است عوامل و موانع توسعه ي سياسي و اجتماعي ايران شناخته شود. 

                                                                                                " پشت جلد كتاب "

******************************************

نام كتاب: جامعه شناسي نخبه كشي /قائم مقام/امير كبير/مصدق

نويسنده: علي رضا قلي

ناشر: نشر ني  چاپ ششم  1377  240 صفحه ( چاپ اول خرداد 1377 )

جامعه شناسي نخبه كشي - علي رضا قلي

 

مسئله عميق تر و ريشه دارتر از هوچيگري سياسيون و لفاظي روشنفكرانه است. " ص41 "

سرمايه گذاري توليد مستلزم اميد به آينده است٬ و ناامني قاتل اين امبد است. " ص47 "

جامعه ايراني٬ در كليت روح جمعي خود٬ با آن همه سابقه و دبدبه و كبكبه٬ به علت بي لياقتي٬ ناتواني و در ماندگي كمك و بيش مزمن٬ در تمام زمينه هاي زندگي جمعي و نداشتن روحيه سخت كوشي٬ نوآوري٬ خلاقيت٬ بلندپرواطي و ...قادر به تامين مباني لازم جهت رشد صنعت و توسعه پيشرفت در زمينه هاي مختلف نگرديد. " ص49 "

...مطبوعات را وسيله نشر افكار و ترقي دانش عمومي دانستن و ... را اروپاييان هم تجربه كردند و هم احساس. چيزي كه هنوز زير دندان بنگي هاي دنياي سوم٬ ذائقه آنها را تحريك نكرده است. " ص61 "

هر جايي كه روحيه اروپايي حاكم است٬ آنجا حداكثر نيازها٬ حداكثر كار٬ حداكثر سرمايه٬ حداكثر بلندپروازي٬ حداكثر قدرت٬ حداكثر دستكاري در قواي طبيعت خارجي و حداكثر مبادلات به ظهور مي رسد. اين حداكثرها يعني اروپا يا تصويري از اروپا. " ص67 "

نوابغ قابله هاي روح اجتماعي زمان خود هستند. " ص72 "

ولتر گفت"اشتغال نداشتن به كار با زنده نبودن يكي است." "همه خوبند جز مردم تنبل" و" به ملت بياموزيد تا شريف و نجيب شوند." او فقط به "وقت" خود بخل مي ورزيد. " ص76 "

تاريخ چيزي جز دزدي و خيانت و قتل نفس و خودكشي ملت ها نيست. " ص86 "

...بهبود٬ پيشرفت٬ تكامل٬ ترقي و انحطاط جامعه ٬ همه به دست قواي ماوراء طبيعي سپرده شد.نكبت ترين نوع برداشت از حركت جامعه يعني قضا و قدري منفي٬ به كارآمدترين وجه٬ توجيه و مورد قبول واقع شد. " ص88 "

اين پيكار است كه نامش زندگي است٬ آنچه لازم است توانايي است نه نيكي٬ غرور است نه تواضع٬ تدبير است و نه نوع دوستي...آنچه اختلافات را فيصله مي دهد و سرنوشت را تعين مي كند قدرت است نه عدالت... " ص89 "

"خدايا تو اموال آنها را نابود كن و بر آنها سخت گير. خدايا تو بر آنها سخت گير. خدايا تو بر آنها ترس و عذاب را فروببار٬ ايشان را پراكنده كن و جمعيتشان را متفرق فرما..." و اين چنين ملت مسلمان ايران بعد از ششصد سال٬ گفته هاي خواجه نصيرالدين را در مقدمه " زيج ايلخاني" گرامي داشت و ثابت كرد كه خلف صالح اوست. " ص90 "

بهترين تقدير آن است كه در دسترس شما نيست٬ يعني نزادن و نبودن٬ پس از آن بهترين تقدير زود مردن است... " ص92 "

دولت سرباز مي خواهد٬ دعا گو نمي خواهد! " ص99 "

چرا ملت ايران راهي را پانصد سال است انتخاب كرده ادامه هنوز ادامه مي دهد در حالي كه اين راه اقتصادي و اين فرهنگ سياسي-اجتماعي موجب انحطاط وي بوده است و او را به اسارت كشيده است؟ " ص104 "

بلاخره بايد به اين سوال پاسخ گفت كه مقصر اين همه نكبت و حقارت كيست؟ چرا بايد مسلمين براي آبي و ناني و خورشي و دارويي و دوايي و كهنه تن پوشي به دريوزگي به تمام درهاي كفار به ضجه و التماس و زاري و الحاح بكوبند؟ " ص105-106 "

علوم روز عبارت بود از جن گيري٬ دعانويسي٬ آداب طهارت٬ مارنويسي و ...٬ اين ايران بود. " ص110 "

واتسون نويسنده انگليسي در مورد وي مطالبي دارد كه زيبنده امير است. او مي گويد:" در ميان همه رجال اخير مشرق زمين و زمامداران ايران كه نامشان ثبت تاريخ جديد است٬ ميزا تقي خان امير نظام بي همتاست٬ " ص111 "

كلنل شيل٬ وزير مختار انگليس و دشمن خوني امير٬ درباره وي نوشته " پول دوستي كه خوي ايرانيان است در وجود امير بي اثر است٬ به رشوه و عشوه كسي فريفته نمي شود." پول هايي را كه جهت رشوه به وي دادند و نپذيرفت خرج كشتنش كردند. " ص112 "

دكتر پولاك اتريشي در حق او گفت: " ميرزا تقي خان مظهر وطن پرستي است كه در ايران اصل مجهولي است. " و شيل مي گفت: " امير جز نيكبختي وطنش چيزي نمي خواهد." " ص112 "

بعد از هر مبارزه و درگيري مستمر به قصد سقوط استبداد٬ استبداد تازه نفس تري جايگزين آن شده است. " ص125 "

...اين ارقام هر قدر تاريك و مبهم باشند در يك نكته هرگونه حجابي را كنار مي زنند و واقعيت بسيار تلخي را آشكار مي كنند٬ و آن اينكه ملت ايران مولد نيست و خرج روزانه خود را نمي تواند تامين كند و اگر به حال خود رها مي شد و فرهنگ عرب مزاحمتي برايش نمي آفريد٬ گرسنگي و فقر و مرگ و بيماري همچون گذشته روزگار مي گذرانيد. " ص130-131 "

ايرانيان به سودجويي نامشروع و درآمد ناشي از "غيركار" علاقه وافري دارند. " ص136 "

"...به همان اندازه كه سرباز ايران خوب است٬ صاحب منصبش مزخرف است...صاحب منصبان به يك پول سياه نمي ارزند. " ص139 "

پس از مشاهده رودخانه كارون گفتند اين رودخانه غني تر از معادن طلاي آفريقاي جنوبي است ليكن نياز به كار كمر شكن دارد آن هم كه كار ايرانيان نيست. " ص149 "

امير نقشه اي براي آباداني خوزستان داشت و مي گفت كه به علت مطالعه به كم و كيف احوال آن منطقه آگاه است. او سدي بر روي رودخانه كرخه ساخت. پل شوشتر را بنا نهاد. كشت نيشكر را در آن ديار رواج داد و همين طور رواج تخم پنبه در شمال از جمله كارهاي امير است. " ص150 "

ايرانيان در صحنه بين الملل زماني خواهند توانست با تمام ابعاد عقب ماندگي مبارزه كنند كه با يكي از چهره هاي مهم عقب ماندگي كه همين نوع " مبارزه سياسي" است مبارزه كنند. يعني بايد با "مبارزه سياسي" كه تا به حال مي كردند مبارزه كنند. مردم ايران در طول تاريخ پانصد ساله اخير بارها به صورت غير موفق با نظام هاي نامطلوب سياسي داخلي مبارزه كردند و نه بار نيز با نظام امپرياليستي غرب به صورت انحرافي مبارزه كرده و موفق نشدند و متاسفانه هنوز هم عبرتي براي تجديد نظر نگرفته اند. " ص154 "

در واقع اين طور كه از حرف هاي امير بر مي آيد(تاريخ هم آن را ثابت مي كند) كار را به دست هر كس كه مي داده يا "كاردان" نبوده يا دزدِ حرامزاده بوده و منافع ايران را به مختصر رشوه مي فروخته است! " ص157 "

گويا گمان مي كني كه عبادت خدا با لباس تنبلي است. " ص158 "

به راستي كه اين ملت در خور اين بزرگان نبود. " ص160 "

تا ايستاده كسي به آن كاري ندارد ولي همينكه حركت كرد همه به آن سنگ مي پرانند و چوب لاي چرخش مي گذارند. " ص171 "

مشكلاتي كه موجب سقوط سلسله قاجاريه گرديدبا شكل ديگر٬ ولي با همان محتوا دولت پهلوي را نيز ساقط كرد. آن مشكلات به همان محتوا  با تغيراتي در شكل در حال حاضر دس از گريبان جمهوري اسلامي بر نمي دارد و بسيار جدي تر هم شده اند. " ص173 "

به قول مرحوم شريعتي٬ علت اصلي را بايد در درون جستجو كرد.تا لانه نباشد استعمار در آن نمي تواند تخم بكند. "ص174 "

"...آن عالم و حكيمي كه از ميان شما برخيزد و بيرون آيد كيست؟... در ايران فرنگي است كه راه آهن مي كشد٬ مدير پست خانه مي شود٬ چرخ ضرابخانه را برپا مي دارد٬ موسيو سگ پدر چراغچيِ گاز مي گردد..." " ص176 "

نيروي انساني با خصيصه اي كه معروف به "انسان عقب افتاده يا وامانده" است٬ علاوه بر اينكه قدرت شكوفايي و بهره برداري از اين منابع را ندارد٬ موجب تلف شدن سرمايه هاي ملي نيز مي گردد. " ص182 "

مصدق بسيار متواضع و آزادمنش بود و خود را خدمتگزار مردم مي دانست. به سرزنش و تهمت و افتراهاي سرسپردگان استعمار بي اعتنا بود٬ تا جايي كه پس از انتخاب شدن به نخست وزيري٬ دستوري به شرح به شهرباني كل صادر كرد:" شهرباني كل كشور: در جرايد ايران آنچه راجع به شخص اينجانب نگاشته مي شود٬ هرچه نوشته باشند و هر كه نوشته باشد به هيچ وجه نبايد مورد اعتراض و تعرض قرار گيرد." " ص188 "

ابزار كار براي او اعتبار اجتماعي نمي آورد٬ بلكه حاصل كار براي او اقناع كننده است و آن هم در صورتي كه براي جامعه مفيد واقع شده باشد. " ص204 "

"...نويسنده خاطرات مي خواهد تحت لفافه اين را بگويد كه اگر ملت ايران به حق خود عارف بود و احساساتي كه ابراز مي كرد از روي حقيقت بود٬ ما نمي توانستيم كاري به ضرر آن ملت صورت بدهيم. " ص297 "

بقيه هم سر و ته يك كرباس اند." ص209 "

...نادان ترين و احمق ترين و وطن فروش ترين عناصر را نماينده مجلس كند كه هر رطب و يابسي را به او تحميل مي كنند قبول كند. " ص209 "

مصدق مي دانست كه اين نهاد ها برآمده از حيات جمعي ملت ايران نيست٬ " ص209 "

وزن اشخاص در جامعه به قدر شدائدي است كه در راه مردم تحمل مي كنند. " ص213 "

ما خود بدان جاهليم٬ و عواطف و علايق را " عقل و فكر" مي پنداريم. " ص220 "

اگر ملتي پانصد سال از راه مي ماند مقصر خودش است. اگر هم به كنه اين وقايع پي نمي برد خود در آن دست دارد. " ص227 "

 *****************************************

پ ن: اين كتاب را شهريور سال  77 خوندم.

[ 91/09/18 ] [ 21:21 ] [ mbz ]

رمان: ساربان سرگردان (جلد دوم "جزيره سرگرداني")

نويسنده: سيمين دانشور

ناشر: خوارزمي چاپ اول 1380   307 صفحه

رمان ساربان سرگردان - سيمين دانشور

 

"درس عشق در دفتر نباشد" " ص11 "

جهيزيه من تنها عشق من است." ص12 "

هر كس هر چيزي را عاشقانه بخواهد به آن مي رسد٬ " ص21 "

زن چه موجودي است كه ما مردها به او پناه مي بريم و در گرماي او و در هاله گرداگرد او زندگي يخ كرده خود را..." ص31 "

حيف ملكي را لابلاي تاريخ گم و گور كردند. " ص78 "

چقدر دنياي ما تنگ است. چقدر از همه چيز و از همه كس سر خورده ايم. انگار دنياي ما صدفي است كه مرواريدي در آن نيست. زندگيمان يك كشتي بي لنگر است. پر از تضاد. هيچ كس مشكل ما را نگشود. " ص78 "

شعر را هيچ كس نمي تواند از مردم كشورش بگيرد. ميرزاده عشقي را كشتند اما او شعرش را گفته بود و مرگش هم خودش شعري بود. " ص80 "

هر سرزميني ويژگي خود را دارد. همين است كه هست. اگر نمي پسندند مهاجرت كنند. " ص97 "

دلم مي خواهد اين جزيره پر از گل بود. گلهاي اطلسي٬ تاج خروس٬ تاج الملوك٬ ميخك٬ مينا٬ بنفشه٬ لاله٬ شمعداني٬ گلايول٬ مريم٬ اركيده٬ سوسن٬ گل مرواريد ٬ گل ابريشم٬ و گلهاي عجيبي كه نمي شناسم. " ص98 "

همكلاسيت از تو بدش بيايد٬ بكشد پشتِ دوري. " ص109 "

براي زندگي كردن در اين گوشه دنيا آدم بايد از فولاد باشد٬ تا دوام بياورد. " ص126 "

زندگي سروديست٬ با محبت بخوانش. زندگي يك بازي است٬ با سرور بازيش كن. اما آگاه باش كه اصل زندگي سفر در گردونه اي است ميان تولد و مرگ. تن همان گردونه ايست كه به سوي مرگ مي راند. مرگ نهايت نيست. جان است كه ماندگار است. " ص132 "

خوب ما استعمار شده ايم. اما چرا بايد تن به استعمار داده باشيم." ص179 "

ميان توده هاي مردم و روشنفكران هم ديوار بلندي حايل است. حكومت ها هم بيشتر شان دست نشانده اند و خفقان را ترويج مي كنند٬ و حرف روشنفكران به توده ها نمي رسد. تازه بيشتر روشنفكران مي ترسند حرفشان را رك و راست و ساده بزنند. " ص179 "

آخرش نفهميدم كجا به كجاس زن پسرعمه. " ص185 "

كوير مثل زن است و آدم را عاشق خودش مي كند. " ص194 "

آدميزاد به همه چيز عادت مي كند. " ص198 "

عاشقي به ديدن است. " ص198 "

حتي روح قديسها را اگر برهنه كني٬ بيشترشان تنوع طلبند٬ اما توقع ندارند زنهايشان دست از پا خطا بكنند. " ص220 "

تنها خواص هستند كه اين فطرت را مي شناسند٬ " ص231 "

اين مملكت روي گنج خوابيده. مس٬ طلا٬ آهن٬ اورانيم٬ فيروزه٬ فرش٬ خاويار...متاسفانه مردمش زير خط فقر و جهل نگاه داشته شده اند. " ص242 "

سردرگمي...آشفتگي فكر تاريخي...كشور ما يك جزيره سرگرداني وسيغ است. " ص243 "

مردم كشور تو نه مرگ آگاهند و ترس آگاه. همين هست كه ديگران مي خورند و مي برند. مردانگيها و زنانگيها٬ ضعيف است. " ص251 "

اشكال مردم كشور تو اين است كه طوطك هاي خود را به فراموشي سپرده اند. " ص252 "

هر چه عشق در انبار ذهنم داشتم به پايت ريختم. " ص258 "

روزي يك شعر بخوانيد و يك ساعت به موسيقي گوش بدهيد. " ص261 "

"در عربستان بودند؟ در عذاق بودند؟ در كشور اهورايي كه نبودند." " ص268 "

از ماست كه بر ماست. " ص274 "

غرب زدگي كتاب مهمي است٬ اما به گفته خود جلال٬ خزعبلات هم در آن بافته شده. " ص300 "

به اين راحتي زنهايي را كه تن خود را براي امرار معاش مي فروشند٬ محكوم نكن. آنها ناگزيرند. فحشاء هم قدمتي دارد شايد به قدمت بشريت. " ص300 "

هيچ از هيچ بوجود نمي آيد. " ص306 "

و عشق ورزي آن دو از بارقه نور الهي به آنچنان شعله اي بدل شد كه نمي شود نوشت٬ چرا كه قلم هم خواهد شكافت. "ص 307 "

**********************************************

پ ن: كتاب رو سال 81 خوندم

[ 91/09/17 ] [ 20:39 ] [ mbz ]

نام رمان: زندگي در پيش رو

نويسنده: رومن گاري

مترجم: ليلي گلستان

ناشر: بازتاب نگار  چاپ اول   1381   228 صفحه

زندگي در پيش رو- رومن گاري 

تا مدت ها نمي دانستم كه عرب هستم٬ چون هيچ كس فحشم نمي داد. " ص11 "

اگر چيزي را خوب بلد باشم٬ همين دويدن است. بدون دويدن٬ در زندگي هيچ كاري نمي شود كرد. " ص21 "

در زندگي هميشه وحشت وجود دارد. " ص25 "

از او خاطره خوبي نگاه داشتم٬ " ص26 "

بدترين چيزها هميشه در درون آدم اتفاق مي افتد. اگر اتفاق در بيرون بيافتد٬ مثل وقتي كه اردنگي مي خوريم٬ مي شود زد به چاك. اما ازدرون غير ممكن است. " ص47-48 "

ترسيدن دليل نمي خواهد. " ص53 "

رزا خانم مي گفت حيوانات بهتر از ما هستند چون قانون طبيعت را اجرا مي كنند٬ " ص55 "

چيزي كه هميشه برايم عجيب بوده اين است كه اصولا اشك در برنامه ي خلقت پيش بيني شده. يعني آدم بناست گريه كند. بايد پيش بيني شده باشد. واقعا كه هيچ سازنده ي محترمي همچه كاري نمي كند. " ص67 "

خوشبختي وقتي حس مي شود كه كم بودنش را حس كنيم. " ص73 "

نفهميدم چرا برايم تور مي انداخت. " ص78 "

ترس مطمئن ترين متحد ماست و بدون آن خدا مي داند چه به سرمان مي آيد. " ص79 "

جوانك هايي را مي شناسم كه خودشان را با انواع كثافت ها مشغول مي كنند. اما من براي خوشي و شادي٬ حاضر نيستم كون زندگي را بليسم. باهاش تعارفي ندارم. گور پدرش كرده. " ص83 "

موهايش آن چنان طلايي بودند كه نتوانستم دستم را دراز نكنم و بهشان دست نزنم خيلي كيف كردم٬ چون واقعا كيف داشت. " ص98 "

اين همان چيزي است كه به آن مي گويند ضعف پيري٬كه اول مي آيد و مي رود و بعد براي هميشه مي ماند. " ص134 "

همين روزها هم از دست قلبم مي ميرم. " ص150 "

خانم من بدون اين كه جهود باشم٬ مظلومم. شماها كه مظلوميت را در انحصارتان نداريد٬ " ص155 "

خب عرب بوده٬ حالا يك كمي يهود شده٬ اما به هر حال كوچولوي شماست! " ص158 "

نمي فهمم چرا بعضي ها همه ي بدبختي ها را با هم دارند٬ " ص172 "

همه ركوردهاي دنيا مال آمريكايي هاست. " ص181 "

رزا خانم نمي دانم چه كار بايد بكنم. همه شان بي شرفند. نمي خواهند شما را سَقَط كنند. " ص194 "

زنانه گي از هر چيزي بيش تر قدرت دارد. " ص209 "

باز كمي كنارش خوابيدم٬ بعد رفتم بالا٬ پيش لولا خانم كه مثل هيچ چيز و هيچ كس نبود. " ص213 "

 *****************************************

پ ن: اين كتاب رو سال 82 خوندم. هنوز حس خوندنم نيومده.

پ ن: اين كتاب ارزش خوندن داره.

 

[ 91/09/15 ] [ 14:6 ] [ mbz ]

رمان: دختر بخت

نويسنده: ايزابل آلنده

مترجم: اسدالله امرايي

ناشر: كتابسراي تنديس   چاپ دوم  1379  432 صفحه

دختر بخت- ايزابل آلنده - اسدالله امرايي

آنچه مهم است كار و نقش آدم توي اين دنياست٬ " ص10 "

البته لازم نيست هميشه با گلوله بزني٬ الكل كه در اختيارشان بگذاري كار گلوله را مي كند." ص26 "

دنبال كردن گربه از گرفتن آن لذت بخش تر است. " ص47 "

اگر جامعه اي كامل را تصور نكنيم٬ چطور مي توانيم آن را بسازيم؟ " ص72 "

نه در نگاه اول٬ تنها در نگاه دوم بود كه آدم زيبايي آرام٬ نجابت و نگاه نافذش را در مي يافت. " ص85 "

بدبختي عزت نفس او را نكشته بود٬ " ص120 "

مهار باد و موج هاي بلند ساحل از مهار شدت عشق او آسان تر است يا هيچ شب زمستاني را ياراي آن نيست كه آتش عشق او را خاموش كند٬ كه روزها خواب مي بيند و شب ها بيداري مي كشد و از يادآوري خاطرات جنون٬ لحظه ها را مي شمارد تا آنگاه كه دوباره به او برسد. " فرشته من٬ عمر من٬ در حضورت به شور معنوي مي رسم و هر وقت نيستي دنيا برايم جهنم است. با من چه كردي؟ از فردا و ديروز نگو٬ من فقط از لحظه ها زنده ام٬ از امروز بگو٬ كه مي توانم توي بي كرانه ي شب چشم هاي سياهت غرق شوم" . " ص127 "

بعد از عشق٬ بدترين دلبستگي ها دل دادن به طلاست. " ص142 "

هيچ كس دوست ندارد ونيز و فلورانس را نديده بميرد. " ص151 "

همه ي آنهايي كه فكر بكر دارند٬ آخرش به ديوانگي متهم مي شوند. " ص156 "

دانايي بدون خرد فايده اي ندارد و هيچ خردي بدون تعالي به دست نمي آيد و تعالي واقعي در خدمت به مردم نهفته است. " ص173 "

آدمي كه كتاب مي نويسد فناناپذير مي شود٬ " ص174 "

" مرد خردمند چيزي طلب نمي كند٬ قضاوت نمي كند٬ نقشه نمي ريزد٬ ذهن و دلش را باز نگه مي دارد و قلبش را به آرامش مي سپارد"." ص179 "

كشف صميميت و خلوت اُنس با فردي ديگر بهترين تجربه ي زندگي اش بود. " ص198 "

دويست و بيست و دو شيوه ي مهرورزي را آموخت و از شوي خود خواست راه هاي ديگري نيز ابداع كند. " ص198 "

" آن كسي كه بيشتر مي داند٬ تعهد بيشتري براي خدمت به بشر دارد". " ص200 "

دانش فايده اي ندارد اگر نتواني از خودت دفاع كني. " ص212 "

پول دارشدن زحمت لازم داشت و البته اقبال. " ص246 "

فقط اسمش كه مي آمد٬ كوبش قلبش شدت مي گرفت. " ص269 "

خواهي نشوي رسوا٬ همرنگ جماعت شو! " ص357 " *1

"مردم به غرب مي آيند تا از گذشته بگريزند و زندگي تازه اي آغاز كنند٬ اما علايق و سلايق مثل باد دنبال آدم مي آيد." " ص384 "

دنيا بزرگ است و زندگي دراز. فقط بايد به بخت خودت پشت نكني. " ص390 "

توي سن و سال من از زن چيزي نمي خواهند جز آنكه سنگين و رنگين باشد. " ص408 "

هيچ چيزي بيهوده نيست. اليزا آدم توي زندگي جايي نمي رود٬ فقط قدم مي زند. " ص424 "

****************************************

پ ن:*1 من اين رو قبول ندارم. آدم بايد سعي كند آنچه فكر مي كند واقعا درست هست انجام دهد و كاري به جماعت نداشته باشد. البته اين جداي از احترام به جمع هست.

پ ن: اين رمان رو سال 81 خوندم. هنوز حس خوندن نيومده

 پ ن: دو روز نيستم مي رم كوه

پست مرتبط:رمان خانه اشباح- ايزابل آلنده

 

[ 91/09/12 ] [ 12:46 ] [ mbz ]

رمان: خانه اشباح

نويسنده: ايزابل آلنده

مترجم: عبدالرحمن صدريه

ناشر: فردوس  چاپ اول 1368  516 صفحه

 رمان خانه اشباح - ايزابل النده

بدون واسطه قرار دادن اين و آن با پروردگارش به تفاهم برسد. " ص8 "

آن دختر خوشگل چون فرشته اي بي حواس به زندگاني من وارد شدو با گذشتن از كنارم روحم را به يغما برد٬ در ژرفاي خاطراتم پايدار مانده است. " ص30 "

بدين نتيجه رسيد كه فرق بين يك ارباب و يك زارع در همين جزئيات است. " ص58 "

چون دليلي وجود نمي داشت كه برابر كسي تظاهر كنم٬ اخلاقهاي زشتم تشديد شدند٬ " ص67 "

وابستگان به طبقه حاكمه٬ صاحبان مكنت و ثروت بر خطري كه توازن ناپايدار و موقعيت آنان را تهديد مي كرد٬ آگاه نبودند. " ص82 "

در اين قارۀ سرخ پوستان و سياه پوستان٬ كه مردم جز انقلاب براي سرنگون كردن يك ديكتاتور و جايگزين كردن او با ديكتاري ديگر٬ كاري انجام نمي دهند. " ص85 "زر

اما منظورش پرواز به مفهوم واقعي نبود٬ بلكه منظورش اين بود كه بدان سطح از تعالي رسيده است كه رهائي از مشقاتش را٬رهائي از سنگيني شكمش را٬ و رهائي از خستگي اش را برايش ممكن مي سازد. " ص135 "

هر وقت روزگارشان بد است گناه آن را به گردن تقدير مي اندازند. " ص141 "

فايده اي به حال فقرا ندارد. آنان كه نياز به صدقه ندارند٬ بلكه نيازمند عدالت اند. " ص63 "

تو كه نمي داني تلفن چطور كار مي كند٬ نيكلاس٬ مي خواهي بر معجزه ها آگاه شوي؟ " ص223 "

هيچ تفاوت نمي كند كه ما به چه كسي راي بدهيم٬ برنده هميشه آنها هستند. " ص228 "

شخصيت آزاده و ماجراجوي آن زن جوان مجذوبش مي ساخت٬ " ص265 "

اگر اين زن مي تواند با پاهايش سبد ببافد٬ تو هم مي تواني بي انگشت گيتار بزني. " ص271 "

بلانكا هر قدر فربه تر مي شد٬ به بي قيدي شرقي بيشتر گرايش مي يافت.كوشش شوهرش براي معرفي او به محافل شهر٬ براي بردنش به مجالس سور٬ براي نشان دادن اتومبيل تازه اش به او٬ و يا براي آنكه او را با تزئينات تازه اي كه براي خانه مي خريد سر شوق آورد٬ بي اثر مي ماند. " ص299 "

ولي دائي جيم عقيده داشت٬ كه آدم ها مطلبي را كه برايشان جالب نباشد٬ نمي خوانند٬ و اگر مطلبي براي كسي جالب است٬ براي خواندن آن از رشد كافي نيز برخوردار است. همين تئوري را در مورد خوردن و استحمام به كار مي برد. " ص324 "

از نور هم وداع كرده بود٬ تا آرام آرام به تاريكي برود. " ص345 "

آلبا براي نخستين بار در زندگاني نياز به زيبا بودن را احساس كرد٬ " ص394 "

در خانه بزرگ سر نبش٬ سناتور تروبا يك شيشه شامپاني فرانسوي را باز كرد تا با آن سقوط دولتي را جشن بگيرد كه عليه آن مبارزه كرده بود٬ بي آنكه حدس هم بزند كه در همان لحظه بيضۀ پسرش را با آتش سيگاري وارداتي مي سوزانند " ص443 "

 

***********************************

پ ن: اين رمان رو سال 77 خوندم. اين روزا حس و حال خوندن ندارم.

پست مرتبط:رمان دختر بخت- ايزابل آلنده

[ 91/09/09 ] [ 12:44 ] [ mbz ]

در نوجوانی و جوانی آرزوهای دور و درازی در سر می پرورانیم،خواسته های دلفریبی که در خیال خود با آنها زندگی می کنیم. آرزو را با تلاش و پشتکار به خود نزدیک می بینیم. در گذر عمر به کسانی برخورد کرده و آشنا می شویم که آنها را شبیه و نزدیک به آرزوهای خود می پنداریم و آنها هم جزیی از خیال ما می شوند.مسیر زندگی به دلخواه ما پیش نمی رود گاهی سرنوشت و نصیب و قسمت  از اراده ما قوی تر است.بعد از تمام شدن پرواز خیال فرود است که روی زمین ما را با واقعیت روبرو می کند. اما یک چیز مسلم است می توانیم تا پایان عمر با خیال خود در قلب مان زندگی کنیم و همیشه کورسویی از امید را در گوشه ای از آن ببینیم. شاید روزی...

در ابتدای رمان با سطح خانوادگی و اختلاف طبقاتی شیرن با دوستانش و ارزوهای او اشنا می شویم و چون این مقطع از داستان قبل از انقلاب می گذرد فضا و نوع روایت مرا یاد داستان های ر-اعتمادی انداخت. نوع دوستی پسرها و دخترها و روابط بین انها. همه پسرها در این نوع داستان ها قد بلند،خوش تیپ ، چشم ابرو مشکی و خوش برخورد و پول دارهستند. دخترها خوش اندام باریک،موطلایی و یا مو مشکی خوشگل با ماشین مدل بالا.البته چون داستان بر گرفته از یک داستان واقعی ست ایرادی به ان نیست. بیشتر فضای داستان  با روایتی ساده و سرراست به پرداخت و شکل گیری دوستی و شکل گیری عشق شیرین و رضا و ازدواج اجباری و سختی های این نوع ازدواج و دوری شیرین از عشق به علت مفقود شدن رضا می پردازد.در جایی که بعضی از جوانان در فضایی سیاسی به مبارزه با استبداد برخواسته و به آزادی خواهی می اندیشند او در فکر رهایی و خلاصی ازازدواج اجباری ومبارزه با التهابات درونی عشق به سر می برد. مبارزه با رژیم و در گیری با ساواک علت ناپدید شدن رضا است. شیرین برای پیدا شدن او در زیارت اما رضا (ع) با نذر گذشت ازعشق خود فداکاری بزرگی انجام می دهد که زنده بودن رضا پاداشی ست به قیمت سی سال دوری از عشق و تحمل درد و سختی های هجران. در پایان داستان ما دلخوشیم که این دو به هم می رسند.

درست است داستان در ساختاری ساده و بدون هیچگونه پیچیدگی فرمی بیان می شود اما کشش داستان برای رسیدن به سرانجام آن زیاد است.

فبل از اینکه رمان را تهیه کنم تو ذهنم فکر می کردم بیشتر داستان مربوط به بعد از هجران است. توقع ام این بود که فضای دوری و انتظار عشق و التهابات آن بیشتر بسط داده شود اما بر عکس شد وبیشتر از دو سوم کتاب به قبل جدایی این دو از هم پرداخت. در واقع پایان باز و خوش آن برآورده نشدن انتظارم را تا حدودی جبران کرد.

رمان: ترکش تقدیر

نویسنده: ش شایسته

ناشر: آموت  چاپ اول پاییز 1391   344 صفحه

رمان تركش تقدير - ش شايسيته

برباد رفته را شما خوندید؟ " ص5" *1

آرزوهایم را نوشتم و به دیوار چسباندم تا هر روز با دیدنشان باورم را تقویت کنم و به روزی بیندیشم که به آنها می رسم. " ص8 "

به تقدیر و سرنوشت عقیده دارید؟ " ص10 " *2

آنجا اتاق من بود. اتاقی با پنجره های کشویی که به آن اورسی می گویند. " ص11 "

عاقبت احساس بر عقل پیروز شد. " ص12 "

در آن هوای لطیف بهاری قلبم از گرمایی ناشناخته به شدت می تپید. " ص12 "

روزهای بهاری با نسیم ملایم و عطر مست کننده گل ها از پی هم می گذشت. " ص16 "

همین که احساس می کردم کسی هست که برایش مهم هستم‚مرا شاد می کرد. " ص18 "

روی دیوار این جمله گوته بیشتر از گذشته نظرم را جلب کرد:" زندگی را هرطور نگاه کنی زیباست." " ص21 "

چشمانی قهوه ای داشت و قدی بلند با شانه های پهن و موهای خرمایی در لباسی رسمی. " ص37 "

ستاره ها به مهمانی عشق خوانده شده بودند و در آسمان شب پایکوبی می کردند. جهان زیبا بود. زیبا. این لحظه از زندگی ام جاودانه شد و هولناکترین تقدیر و زیباترین رویاها هم هیچ گاه نتوانستند بالاتر از آن روز و شب را برایم بیافرینند. همه زندگی ام در برابر بازگشت آن روز و چشیدن دوباره آن لذت اندک بوده است. " ص49 "

هر لحظه اش ارزش سالی را داشت. " ص51 "

روی زمین بند نبودم و در پوست خود نمی گنجیدم. " ص52 "

آرزوها و امید به آینده را در کنار او می دیدم. هفته ای یکی دو بار می دیدمش. هرچند کوتاه بود انرژی و شادی کافی به من می داد. " ص69 "

بعضی از آدم ها ممکنه از اسب بیفتند‚از اصل نمی افتند. " ص70 "

بیشتر آدم ها با هم تفاهم ندارند اما هر کس به خاطر انگیزه ها و ایده آل هایش،با پیدا کردن یک وجه مشترک،با دیگری زندگی می کند. گاهی هم عاشق هم می شوند. " ص83 "

اجازه نده حقیقت زندگی رو در رویاهات نادیده بگیری. " ص84 "

ادم های عاقل همیشه از موقعیت های زندگی خوب استفاده می کنند. " ص84 "

زندگی بدون عشق و علاقه نمی تواند دوامی داشته باشد؟! " ص84 "

داره باورم می شه که تقدیر درسته. " ص111 "

عشقی که فرصت پر وبال درآوردن نیافت،طعمه سرنوشت شد. "ص111 "

گفتن و نوشتن هیچ وقت نمی تواند به درستی احساسات آدم ها را بیان کند، " ص115 "

واقعیت های تلخ و شیرین زندگی برای همه وجود دارد. " ص116 "

فقط می توانستم شکایتم را پیش خدا ببرم. " ص127 "

زندگی کردن بی انگیزه با مردن چندان فرقی نداشت. " ص149 "

من از زندگی چه می خواستم و در آن لحظه چه چیز می توانست شادی و رضایت مرا جلب کند؟ " ص149 "

از این همه لطف خداوند سپاسگزاری کردم. " ص176 "

یک هنرمند می تواند قلب ملت ها را شاد کند و دردهای اجتماع را به زبان طنز و انتقاد آشکار کند،هنرمند می تواند باعث رشد فرهنگ اجتماع بشود. " ص183 "

همیشه عاشق بهار بودم " ص189 "

برای مهمانی شهره بلوز و دامن بنفش پوشیدم. " ص191 "

هر کسی یه هدفی در زندگی داره و مسئولیتش به عهده خودشه. " ص197 "

اونچه من از آزادی می فهمم اینه که هیچ کس به خاطر عقایدش در زندان نباشه، " ص198 "

مثل پیر زن هایی که روزهای پیری را کنار در خانه شان بست می نشستند. ساعتی کنار در خانه می نشستم " ص243 "

روزها با ترانه های " حمید" اما با خیال رضا در اتاقی تاریک خودم را زندانی می کردم. " ص244 "

رو به کوچه امیدها و دلتنگی هایم قدم بر می داشتم. " ص248 "

انها رفتند به این امید که زندگی سعادتمندانه ای را برای دیگران به ارمغان بیاورند،زندگی به دور از استبداد و... " ص256 "

تو همیشه با منی و آرزوی رسیدن به تو همیشه تا ابد ، در من فریاد می زند.اگر فاصله ها کهکشانی هم باشد فرقی نمی کند. من به یاد تو زنده ام و با یاد تو بار زندگی را به دوش می کشم. " ص269 "

یک جور خوشبینی ساده دلانه ای که بعضی وقت ها که تحملم تمام می شد در من رشد می کرد که شاید معجزه ای اتفاق بیفتد و همه چیز مثل قصه ها با شادی وصال ما تمام شود. " ص278 "

هر چیزی پایانی داشت جز تیک تاک ساعت و بی قرای من " ص279 "

تصویری که حسین از انقلاب و آینده کشیده بود،کشوری قدرتمند و مردمی مرفه و برابری همه در برابر قانون بود،بی هیچ زندان و زندانی! " ص282 "

اگر عاشقی گناه باشد قطعا من گناهکارم، " ص314 "

راستی چه کسی می توانست مرا درک کند؟ " ص323 "

سر از پا نمی شناختم، سن و سالم را فراموش کرده بودم. " ص324 "

کسی نبودم که آرزوهایش را برای همیشه به خاک سپرده باشد. " ص327 "

زندگی در چهاردیواری خانه را به نیروی عشق تحمل کردم تا بتوانم دوام بیاورم " ص328 "

عشق یادآوری کرد که زندگی می تواند چندان بی معنا نباشد. " ص328 "

جلوی آینه نشستم ،به صورتم خیره شدم.چقدر شکسته شده بودم.بیچاره خودم! اما احساسم هنوز جوان بود، " ص330 "

در انتظار دیدارش ثانیه شماری می کردم. " ص330 "

وقت زن ها استقلال مالی داشته باشن/ دیگه خودشون رو حقیر و ناتوان حس نمی کنن. فقط به شرط این که ظرفیتش رو داشته باشن/ " ص335 " *3

خدایا ! یعنی این عشق چیه که پیر را جوان می کند" ص336 "

نمی شنیدم چه می گفت/ اصلا نمی شنیدم/ " ص337 "

زمان سپری شده بود و باز پس گرفتش شدنی نبود. " ص338 "

حالا فکر می کنی به هدف های انقلاب رسیدید؟ " ص339-340 "

**************************************************

پ ن *1: من که خوندم و نمی دوم چرا همیشه فکر می کنم یک زن خوش اخلاق و مهربون باید مثل ملانی باشه

پ ن *2: من که به سرنوشت و تقدیر عقیده دارم چون ترکش هاش به منم خورده. فقط می گم اگر قراره آدم ترکش بخوره کاش زخمی نشه بلکه یکدفعه کارش تموم بشه تا کمتر ضجر بكشه

 پ ن *3: بله به شرطی که ظرفیتش رو داشته باشن.

پ ن: انشالله که ترکش تقدیر به هیچکس اصابت نکند و فقط سرنوشت اورا گل باران کند.

 

پ ن: راستی این هفته، هفته کتاب و کتاب خوانی هست.خواستم یک کتاب بیشتر بخونم اما روحیه ام خراب شده فعلا حسش نیست.

[ 91/08/24 ] [ 19:59 ] [ mbz ]

نام : صيد قزل آلا در آمريكا

نويسنده: ريچارد براتيگن

مترجم: هوشيار انصاري فر

ناشر: نشر ني   چاپ چهارم  1390    207 صفحه

صيد قزل آلا در آمريكا - ريچارد براتيگن

كافكا مي گفت"آمريكايي ها رو دوست دارم٬ چون خوش بين اند و سلامت." " ص20 "

شنيده بودم  كه صبح علي الطلوع وقت بهتري است براي صيد قزل آلا. " ص24 "

عاقب خودم شدم قزل آلاي خودم و تكه نان را خودم خوردم. " ص24 "

بعضي شهرها معروفند به پايتخت هلوي آمريكا٬ يا پايتخت گيلاس يا پايتخت صدف٬ و هميشه هم يك جشنواره هست با عكس يك دختر خوشگل كه مايو تنش كرده. " ص36 "

آينده فقط دو راه پيش پاي شان گذاشته است: يا بايد يك سيركِ كك ها را مي انداختند يا خودشان را در يك آسايشگاه رواني بستري مي كردند. " ص42 "

گردش فصل ها تدريجا به حساب اسم هاي چوبين آن ها مي رسيد٬ " ص47 "

فقط فقير بودن اموات بود كه آزارم مي داد. " ص48 "

خوشگل بود خيلي و تنش مثل يك رودخانه ي زلال كوهستاني اي از ماهيچه و پوست كه بر تخته سنگ هايي از استخوان و اعصاب پنهان جاري است. " ص51 "

يك دختر سيزده ساله قاپت را دزديد٬ " ص54 "

پاييز به كام بود." ص69 "  *1

دخترك گفت" كار آن دار و دسته ي كلاس ششمي ها.همان بدها. سر همه ي ما كلاس اولي ها همين بلا را آورده اند. همه مان اين شكلي شده ايم. " صيد قزل آلا در آمريكا". اصلا يعني چه اين؟ " ص72 "

قبلا هم گذارمان زياد افتاده بود به دفتر مدير. " ص72 "

خبط كرده بودند ماهي ها و بيش از حد توي نهر پيش رفته بودند و سر در آورده بودند از آب هاي گرم٬ و مي خواندند" رفت از كف آن چه رفت٬ دل خوش باش! " " ص79 "

هوا پر بود از عطر ناب بوته هاي تمشك رسيده. " ص86 "

روزهاي اول گيلاس چيني همه اش نصفه سيگار هاش را مي ديدم كه همه جاي باغ ريخته بود٬ " ص91 "

يك كلمه حرف هم بام نزد. " ص96 "

كل اردوگاه را همان چند روز قبل درو كرده بودند٬ و آن چند نفري هم كه هنوز توي اردوگاه مانده بودند٬ مانده بودند چون حالي شان نبود. " ص106 "

درخت و برف و آغازه ي خرسنگ٬ آن سوي درياچه كوهستان بود كه ما را نويد جاودانگي مي داد٬ " ص109 "

عالم قشنگي داشتند براي خودشان. " ص116 "

من كه سر از اين مملكت در نمي آورم. " ص121 "

بهترين راهي كه من مي دانم اين است كه بروي اردو بزني و يك كمي قزل آلا صيد كني. قزل يكي از بهترين كارها توي دنيا است براي اين كه اسم بچه هات يادت بيايد. " ص123 "

سرحال به نظر مي رسيد. نشسته بود در آفتاب. " ص127 "

دارم فردا مي روم به آلاسكا.مي خواهم نزديكاي قطب شمال يك نهر تگري پيدا كنم با آن خزه هاي غريبِ زيبا٬ و هفته اي را صرف ماهي شمال كنم. " ص129 "

ديگر بَسَم است.

هفت سال است كه مي روم به صيد و يك دانه قزل آلا هم نگرفته ام.

هر قزل آلا كه به قلاب انداختم از دست دادم.

يا مي پرند و مي روند

يا پيچ مي خورند و مي روند

يا چوبم را ميشكنند

يا وا مي دهند و مي روند

يا مي دهند و مي روند.

دستم هم تا به حال نرسيده به هيچ قزل آلايي.

در پرتو آن همه ناكامي٬

بر اين باورم كه تجربه اي جالب توجه بود

در بالكل از دست دادن

ولي سال آينده كسي ديگر

بايد برود به صيد قزل آلا.

كسي ديگر بايد برود

آن جا. " ص140-141 "

زرنگ آن چناني هم نيست. فقط بختش بلند است. گاهي وقت ها همين كافي است. " ص149 "

همه ي عمرم گذشت تا رسيدم به اين جا٬ رسيدم به اين كلبه ي غريب در بالاي دره ميل. " ص152 "

*********************************************

پ ن:*1 تا آخر عمر پاييز امسال رو هيچوقت  فراموش نمي كنم

 پ ن:*۲ ياد شهرك و دوران نوجواني افتادم كه بيشتر همكلاسي ها و دوستان تابستان زمان ميوه چيني مخصوصا گيلاس چيني مي رفتن صبح تا غروب مشغول مي شدن تا كمي پول تو جیبی گيرشون بياد. اما من اصلا نمي رفتم دست تو جيبم مي كردم و اصلا تو باغ كار نمي كردم ولي از اونها كه روزي 90 تومن كار مي كردن بيشتر پول در مي اوردم. بعضي موقع ها سيگارهاي سهميه و غير سهميه رو از سبزي فروشي محل مي خريدم و مي برم شهر بصورت عمده زير قيمت اصلي تو پنج دقيق مي فروختم به دكه ها.تو هفته بعضي موقع ها سه هزارتومن سود مي كردم.يا تو شهرك وقتي مسابقه فوتبال مي شد چون مغازه نداشت و فروشگاه هم روز جمعه تعطيل بود سريع مي رفتم يك كارتون خالي تخم مرغ برمي داشتم و بستي كيم مي خريدم دونه اي دو تومن و مي آوردم و سريع رو همون دوچرخه ام همه دويست تا بستي رو بازيكنان خسته و تماشا چي ها تو يك ربع به قيمت دونه ای چهار تومن مي خريدن. براي آخر بازي هم مي رفتم یک کارتون دیگه مي اوردم. خدا بده بركت هشت صد تومن سود  تو يك بازي فوتبال مني كه اصلا از فوتبال خوشم نمي اومد. حالا در نظر بگيريد بچه ها بايد تا آخر هفته تو گرما ميوه چيني مي كردن براي پانصد و چهل تومن. بيشتر اين پول ها رو خرج خريد ابزار مي كردم.هميشه هموم كوچيكي ها فكر مي كردم در آينده خيلي پول دار مي شم. نمي دونستم آخرش حقوق بگير و تنبل و در كل آخرش بي خيال پول مي شم.اين گيلاس چيني براتيگان منو كجا برد.

 پ ن:*۳ منم در آينده مي رم آلاسكا. عمرا

[ 91/08/20 ] [ 22:10 ] [ mbz ]

هر چي فكر كردم در مورد اين كتاب چي بنويسم كه شما رو تشويق به خوندن اون كنم چيزي به ذهنم نرسيد . ديدم بهترين كار اينه كه قسمتي از مقدمه خود مترجم را بنويسم. در كل بگم اگر دوست داريد بخنديد و كمي از حال و هواي واقعي زندگي بياييد بيرون حتما اين مجموعه داستان را بخونيد و لذت ببريد.

"... در دوراني كه فقط مخاطب ادبيات بودم و ترجمه نمي كردم هميشه برايم سوال بود كه چرا هيچ مترجمي سراغ اين آثار نمي رود. شايد همين باعث شد كه به ترجمه روي بياورم و نويسنده هايي را كه دوست داشتم ولي آثارشان به فارسي ترجمه نشده بود به شما معرفي كنم تا در لذت خواندن شان با هم شريك شويم. ديود سداريس هم از همين دسته نويسندگان است. سداريس پرمخاطب ترين طنز نويس پانزده سال اخير امريكاست. تمام كتاب هايش با مقياس هاي نجومي پرفروش اند. تاكنون تنها در امريكا هشت ميليون نسخه از آثارش به فروش رسيده است. البته پر طرف دارترين و بهترين كتابش همين است كه در دست داريد. اين كتاب تقريبا به تمام زبان هاي زنده و مرده ي دنيا ترجمه شده. سداريس مي خنداند. به مفهوم واقعي كلمه. ... " پيمان خاكسار"

نام كتاب:بالاخره يه روزي قشنگ حرف مي زنم

نويسنده: ديويد سداريس

مترجم: پيمان خاكسار

ناشر: چشمه  چاپ دوم 1391   233 صفحه

مجموعه داستان بلاخره يه روزي قشنگ حرف مي زنم- پيمان خاكسار

وقتي ماجرا را براي مادرم تعريف كردم قاطي كرد و گفت " بايد قبول كني كه خيلي اُسكُلي."

قبول داشتم٬ ولي از آن جايي كه تمام جلسات گفتار درماني يي كه در آن ها شركت كردم هيچ تاثيري بر من نداشتند هنوز كلمه ي الدنگ را ترجيح مي دهم. " ص24 "

پدرم عاشق جاز است. يك مجموعه ي پروپيمان نوار و صفحه دارد كه تا از سر كار برمي گردد مي رود سراغ شان و يكي را بر مي دارد و گوش مي دهد.حتا وقت هايي كه با اخلاق سگي مي آيد خانه كافي است كه دكستر گوردون اش را بگذارد و يك مارتيني دست بگيرد و تمام عصبيتش آب بشود و برود توي زمين. اين جور مواقع چيزي از او نمي شنويم به جز " زيباست٬ واقعا زيباست." به محض اين كه سوزن روي صفحه مي نشيند كراواتش را شل مي كند و تبديل مي شود به يك آدم ديگر٬ ديگر آن مهندس محافظه كار با جيب هايي پر از مدادهاي آي بي ام نيست كه روي شان برجسته نوشته فكر كن. " ص25 "

گفت " اگه بدوني كجاش رو بگردي جاي خيلي باكلاسيه." گيتارم را گرفت و شروع كرد به كوك كردن٬ سرش را گرفته بود نزديك سيم ها." آره پسر٬ توي خيابون پيچتري دخترا بيست و چهارساعته ولوان. " " ص30 "

اگه مي خواي زندگيت رو وقف گيتارت كني بايد يه اسم زنونه روش بگذاري نه مردونه. " ص31 "

هيكل ميكلش رديفه؟ " ص31 "

" بايد باور كني كه سازت يه زنه. فقط گردنش رو بگير و جيغش رو در بيار." " ص33 "

رويا پردازي ها دقيقا براي همين هستند: اجازه مي دهند از بخش خفت بار قضيه صرف نظر كني و يك راست بروي آن بالا. " ص38 "

كلاس هاي موسيقي به ما ياد داد كه بدون عشق به موسيقي در بهترين حالت فقط مي توانيم در عروسي هيپي ها برنامه اجرا كنيم٬ جايي كه جماعت اين قدر چت هستند كه نمي فهمند چه افتضاحي داريم به خودشان مي دهيم. " ص38 "

در مهي از سرخوشي شكوفا مي شد. " ص45 "

مبناي هنر حقيقي ياس و سرخوردگي بود و مهمترين مسئله اين بود كه تا جاي ممكن خودت و اطرافيانت را افسرده و بدحال كني. درست است كه بلد نبودم نقاشي بكشم يا مجسمه درست كنم٬ ولي در عوض كردن حال و هواي جمع از تمام كساني كه مي شناختم واردتر بودم. متاسفانه كالج ما واحد افسردگي و اخم و تخم ارائه نمي كرد و من سرخورده تر از هميشه از آن جا هم بيرون آمدم. " ص49 "

همان موقع بود كه هم متاآمفتامين را كشف كردم و هم كانسپچوال آرت را. هر دو اين ها خطرناك اند ولي تركيب شان مي تواند كل تمدن را نابود كند. " ص49 "

اين آدم ها در گذشته گير كرده بودند٬ " ص50 "

دلم براي شان مي سوخت. زور مي زدند هنر خلق كنند در حالي كه من بدون هيچ زحمتي هنر را زندگي مي كردم. جوراب گلوله شده من روي كف چوبي خانه بيان هنري قوي تري داشت تا چرنديات قلابي آن ها در قاب هاي آن چناني كه يك امضاي پرپيچ و تاب هم گوشه ي پايين سمت چپش انداخته بودند. " ص50 "

كاملا واضح بود كه ما از زمان مان جلوتر بوديم " ص54 "

وظيفه هنرمند پيدا كردن وسايل مناسب است و وظيفه ي مخاطب كشف معنا. اگر جواب نداد تقصير آن هاست٬ نه تو. " ص56 "

بايد براي تمام حالي كه به خيال خودت كرده اي ده برابر تاوان بدهي. " ص59 "

اگر قدرت روبه رو شدن با اين واقعيت را پيدا مي كردم٬ شايد مي توانستم سرم را بيندازم پايين و مثل آدم زندگي ام را بكنم٬ " ص60"

" هي خاك برسر٬ چن وقته اين قدر داف ماف به تورم نخورده كه فك كنم اگه يكي ببينم با سنگ بزنمش." "ص64 "

مادرم اكثر اوقات با برادرم خوب بود و با كنجكاوي و گيجي نگاهش مي كرد٬ مثل مرغي كه از تخمش به جاي جوجه يك موجود عجيب و غريب درآمده. " ص65 "

بالاخره ياد گرفتم با سرخردگي پدرم كنار بيايم. خوشبختانه ما شش بچه بوديم و مي شد لابه لاي جمعيت گم و گور شد. من و خواهرانم توانستيم از زير سيم خاردار انتظاراتش بيرون بخزيم اما نگران برادرمان بوديم كه آخرين اميد خانواده بود. " ص65 "

" يه يارو اوشگول عوضي بهم گفت گورمو گم كنم. منم بهش گفتم خودت گوربو گم كن ازگل حمال. " " ص67 "

پدرم مي پرسيد" چي درنره؟ واي پل٬ اين آدما در شأن تو نيستم.توروخدا با اين كدّي ها نگرد. هدفت بايد اين باشه كه هر روز خودت خودت رو بهتر كني. با چهارتا آدم حسابي رفت و آمد كن. يك كتاب بخون!" "ص69 "

" وقتي يه چيزي زد حالتو گرفت فقط بگو گور باباش و از شكلاتاي نكبت بنداز بالا." " ص69 "

مادشن دوم هيچ وقت با ما به كنار دريا نمي آمد و به ندرت در عكس هاي دست جمعي مان حاضر مي شد. وقتي كه دوران تولگي اش تمام شد تمام علاقه مان را به او از دست داديم. بعضي وقت ها مي گفتيم" ما سگ مي خوايم." كاملا يادمان رفته بود كه يكي داريم. " ص73 "

ديپلم گرفتن ملينا از دانشگاهِ سگ ها حتا از فارغ التحصيلي برادرمان از دبيرستان سندرسون هم خنده دارتر بود.

مادرمان مي گفت" پس اين خانم سگه اهل كتاب نيست. اشكال نداره٬ خودم بلدم برم اون روزنامه ي لعنتي رو بردارم."

رشدش روزانه اندازه گيري مي شد و كوچك ترين شيرين كاري اش با دوربين ثبت مي شد. اگر يك نفر خوب همه جا را مي گشت به زحمت مي توانست چند تا عكس از خواهرم تيفاني پيدا كند٬ ولي چندين آلبوم اختصاص داشت به تمام مراحل رشد ملينا. " ص76-77 "

براساس دستورالعمل كاتالوگ عروسك٬ اسم خرس مابلز بود و تنها چيزي كه لازم داشت دو باتري قلمي بود و يك رژيم هر روزه ي بوس و بغل. " ص77 "

وقتي مادرمان مرد و خودش را هم سوزاندند ما نگران بوديم كه پدرم طبق عادت برود و يك جايگزين برايش بياورد. " ص81 "

بلاخره به اين نتيجه رسيدم بهتر است هر سوال را با يك سوال ديگر جواب بدهم " نظر من خيلي مهم نيست٬ نظر شما راجع به خانم فلوبر چيه؟" " ص86 "

كسي كه آن را آن جا رها كرده بود هيچ مشكلي نداشت٬ ولي چرا من داشتم؟ چرا اين قدر برايم مهم بود؟ آن جا رها شده بود تا به درسي بدهد؟ چيزي ياد گرفتم؟ " ص97 "

يك نگاه به دندانش مي انداختي دليل جنگ صليبي اش را براي احياي خدمات پزشمي رايگان در تمام جهان درك مي كردي. " ص106 "

بيشتر مشتري هاي ما در حال نقلِ مكان به خانه اي بودند كه در واقع پول شان به آن نمي رسيد. معناي اجاره ي جديد و بالا اين بود كه بايد از هزينه هاي ديگرشان بزنند٬ بيشتر كار كنند و عادت مراجعه ي دائم به روان پزشك را از سر بيندازند. " ص107 "

به نظرم كييمم از آن آدم هايي بود كه هميشه كارش را با قيافه اش راه انداخته بود. احتمالا همه اطرافيانش ندانم كاري هايش را نديد گرفته بودند ولي به نظرم بعيد مي رسيد كه بتواند پاتريك را وارد بازي هميشگي اش كند. " ص112 "

گفت" فردا حسابي كار مي كنيم٬ آروم باش برادر. چه قدر پول احتياج داري؟ "

گفتم" اين قدري كه بتونم يه آپارتمان بخرم."

" تو آپارتمان لازم نداري."

" چرا دارم."

" پس اگر اين طوره كه شغلت رو اشتباه انتخاب كردي."

راست مي گفت. با جعبه از پله ها بالا و پايين بردن نمي شد يك ميليون دلار جمع كرد. پولي كه داشتم فقط در اين حد كفايت مي كرد كه در خيابان را بروم و دائم در اين فكر نباشم كه بقيه از من بيشتر پول دارند. " ص113 "

وقتي پيشخدمت غذاي ما را مي آورد نمي دانم كدامش مال من است. در رستوران هاي قديم مي شد با نگاه غذا را تشخيص داد. شايد تفاوت ها خيلي هم آشكار نبود٬ " ص117 "

راجع به هيچ كس قضاوت نمي كند و تمام چيزهايي كه در نظر من عيوب بزرگ شخصيتي مي آيند به نظر او خوبي هستند. " ص119 "

كرايه فرودگاه تا هر جايي در منهتن سي دلار است. " ص120 "

آدمي بود قديمي و به نظرش ازدواج تنها راه خوشبخت شدن يك دختر بود. " ص125 "

" فكر كنم ديگه جفت مون بدونيم چه خبره٬ تنها سوالي كه باقي مونده اينه كه...الان بايد چي كار كنيم؟ اوه عزيزم٬ بيا بزنيم به سيم آخر. " ص128 "

"چي شده؟"

" چي شده؟ خواهرت رو نمي بيني؟ من شيش ماه پيش ديدمش٬ اون موقع خوب بود٬ الان شده اندازه تانك!مگه قرار نبود حواست بهش باشه؟" " ص129 "*۴

" نمي خواد ازش دفاع كني بچه.اون مجرده٬ ديگه كم كم داره ترشيده مي شه.كي حاضره با اين هيكل باهاش ازدواج كنه؟" "ص130 "

پدرم چندين ماه به لباس چاق كننده فكر كرد." اون منو چند روز گذاشت سركار ولي جتا اون باسن چاق كنده هم نمي تونه اين حقيقت رو بپوشونه كه ايمي زيباست٬ هم بيرونش و هم درونش٬ اين از همه چيز مهمتره." " ص131 "

" من عاشق شدم. باورتون مي شه؟ من بالاخره عاشق شدم و الان خيلي حالم خوبه." " ص132 "

هيچ وقت پريز خالي براي جاروبرقي پيدا نمي شد٬ تمام شان در اشغال يكي از اعضاي خانواده ي كامپيوتر بودند " ص135 "

به نظرم زندگي در يك كشور خارجي چيزي است كه همه بايد دست كم يك بار هم كه شده امتحانش كنند. اين كار آدم را كامل مي كند٬ " ص145 "

پاي يك هدف در ميان بود و من از هدف داشتن خوشم مي آمد. " ص145 "

هيستري٬ روتن پريشي٬ شكنجه٬ افسردگي: فهميدم هر چيز ناخوشايندي احتمالا مؤنث است. كمي اميدوار شدم ولي اين نظريه هم با كلماتي مذكر مثل جنايت٬ دندان درد و اسكيت به باد فنا رفت. " ص173 "

هيچ چيز در فرانسه از جنسيت آزاد نيست. داشتم بري انجام تكاليفم لغت نامه را ورق مي زدم كه متوجه شدم فرانسوي ها براي تمام پستي و بلندي هاي زمين و شگفتي هاي طبيعت كه ما آمريكايي ها هميشه فكر مي كرديم خنثا هستند جنسيت قايل شده اند. " ص174 "

اين تعريف نصيب آدمي نمي شود كه نوجواني اش را در مركز خريد نورث هيل به يخمك خوردن گذرانده باشد. " ص180 "

در نيويورك هفته اي سه چهار باربه سينما مي رفتم. اين جا آمار را رسانده ام به شش هفت٬ بيشتر به اين خاطر كه تنبل تر ازآن هستم كه كار ديگري بكنم. " ص186 "

مگه من اين كارو كردم؟ هر وقت كه دولت من معاهده اي را امضا نمي كند يا در اجلاس ناتو قلدر بازي در مي آورد من ديگر شهروند آمريكا نيستم٬ بدل مي شوم به خود آمريكا٬ تمام پنجاه ايالتش به اضافه پورتوريكو كه پشت ميز نشسته و چانه اش را سسي كرده.

در طول دادگاه كلينتون معلم فرانسوي ام به من گير مي داد و مي گفت " شما امريكايي ها همه تون زاهد نمايين." همكلاسي هاي اروپايي و آسيايي ام هم با او همعقيده بودند. درست است كه بعضي وقت ها چيزهايي كه مي گويند حق مان است٬ ولي نه وقتي كه تقريبا تمام كساني كه مي شناسم با عالم و آدم رابطه دارند و كك شان هم نمي گزد. " ص191 "

بالاخره بايد راجع به يك چيزي حرف زد " ص192 "

ولي دست كم من براي چند لحظه فرصت داشتم تا يك آدم ديگر باشم٬ كسي تروفرز و خطرناك. " ص203 "

پدرم اغلب "بچه زرنگ " صدايم مي كرد ولي بعد از مدتي متوجه شدم كه منظورش برعكس است. " ص215 "

كاشف به عمل آمد به من واقعا خنگم٬ يك ابله تمام عيار. " ص219 "

حالا به من گوشزد مي كنندبه اين كار من نمي گويند " خوابيدن" بيشتر شبيه " غش كردن" است ٬ عبارتي كه خالي از گوشه و كنايه نيست. " ص221 "

 ************************************

 پ ن: *۱ياد روزهاي اول سر كار افتادم وقتي مي رفتيم رستوران شركت روزهاي كه غذا مرغ بود هركدوم از همكارا مي گفتن كه مثلا براشون رون بذاره يا سينه اگر نمي گفتن شانسي آشپز يك چيزي مي گذاشت. خلاصه من موندم كدوم و بگم كه خوب چون رون بيشتر دوست داشتم منم ديگه مي گفتم رون بگذار. يكي از همكارا كه خيلي شوخ بود بعضي روزا مي گفت گردن بده. من كه تازه سر كار رفته بودم متوجه نمي شدم و يك روز ازش پرسيدم گردن كه ندارن براي چي مي گي پس. گفت آخه گردنو بگيري رون و سينه با هم مياد.

پ ن:*۲من كه هنوز نفهميدم اين داف از كجا اومده و مخفف چي هست. از همكارا سوال كردم اونا هم نمي دونستن گفتم شايد از هيلاري داف اومده اما واقعا نمي دونم. شما مي دونيد؟!

 پ ن:*۳ يادم باشد رفتم تاكسي ها بيشتر از اين كرايه ازم نگيرند.

 پ ن:*۴حالا من هر وقت عكس يا توي فيلمي خرس مي بينم ياد جمله تو مي افتم و نمي تونم جلوي خنده ام را بگيرم.

 پ ن: *۵ واقعا بهترين حالي ي كه كسي مي تونه داشته باشه.

پ ن: منم يه روزي قشنگ حرف مي زنم . البته اميدوارم.

پ ن: ممنون جناب آقاي خاكسار كه ما رو تو لذت خوندن اين كتاب شريك كرديد.

[ 91/08/06 ] [ 15:32 ] [ mbz ]

نويسنده و راوي دستِ مان را به مترجم مي سپارد و مترجم ما را همراه داستان خودش با داستان ميناس نيز همراه مي كند. ميناسي كه هنوز طنين صداي قدم هايش در چهار باغ به گوشم مي رسد.دوست دارم يك بار ديگر اصفهان را ببينم اما اينبار بهتر٬ مخصوصا چهل ستون را٬ شايد دشت سرخ وحشي بابونه ها را ببينم.

وقتي تو تاكسي نشستم تو مسير تهران تا كرج سي و پنج صفحه از داستان را خواندم. وقتي رسيدم خانه وقت شام بود كه بعد از صرف آن تا آخر شب داستان را تمام كردم. هم دوست داشتم داستان به سرانجام برسد تا از پايان آن زودتر با خبر شوم هم دلم مي خواست ادامه داشته باشد تا در آن فضاي رويايي شناور باشم. داستاني كه با ريتم زيباي دشت بابونه ها ما را به قسمتي از تاريخ گذشته مي برد.

شيوه داستان در داستان ساختار روايي نويسنده براي بيان مقصود است. اسنادي كه توسط يكي از شخصيت هاي داستان قرار است ترجمه شود دروازه ورود به اين فضاي روايي است. خانواده اي ارمني با داستان خود ما را به عهد صفويه مي برد.

داستان پر كشش است و يكي از جاذبه هاي آن برانگيختن حس كنجكاوي ما براي مطابقت دادن داستان با واقعيت هاي تاريخي ست.

******************************************************

نام رمان: سمفوني بابونه هاي سرخ

نويسنده: محمد اسماعيل حاجي عليان

ناشر: نشر آموت   چاپ اول تابستان 1391    152 صفحه

سمفوني بابونه هاي سرخ - اسماعيل حاجي عليان

 

سفيدي گلبرگ ها با زردي مغز بابونه در آن دشت سرخ٬ چشمانم را براي اول بار از موج بافته ي گيسوانش كشاند به بالا. من در آن چشم هاي نخودي سير كه در دو موج سياهِ به هم بافته اسير شده بودند٬ دل خويش را جا گذاشتم و حتي لحظه اي به لب هاي قهوه اي روناسي اش نگاه نكردم. " ص14 "

مرا در دامنه ي دشت سرخ بابونه رها كرد و رفت. " ص14 "

ليك چشم دلم هنوز در آن دشت سرخ بابونه مانده بود. " ص15 "

تو مگر اين از خداي نخواسته بودي؟ " ص16 " *1

"پگاه٬ به بازار نيز بدين حد سرخ شده بودي فرزند!" "ص20"

"عاشقي درشتي نيست فرزند!خداي باي سر عاشق است" " ص20 "

ديدم كه دستار استاد را سفت چسبانده ام به سينه ام كه حالتش به هم ريخته بود. " ص22 "

بر خيز ميناس فرزندم!به يك جا نشستن٬ تو را از خود وا مي كند و به ديگر خودت مي رساند و جان كلام را در نمي يابي. " ص27 "

در رختشورخانه ي دلم٬ زنان تندتر چنگ مي زدند." ص31 "

چيزي در دلم غنج رفت و لبم به شادي پريد. " ص32 "

كتاب ها نوشته مي شوند تا خوانده شوند وگرنه اين همه چاپخانه و كتاب براي چي اين جا ساخته شده! " ص34 "

به گمانم عاشقي چون من تا به حال پاي بر زمين خداوندگار نگذاشته. " ص44 " *2

از اين اخلاق بد خودم كه تا دري به تخته مي خورد و كسي چيزي مي گفت٬ احساساتي مي شدم و زبانم بند مي شد و چشمانم نم مي زد٬ حالم بهم مي خورد. " ص54 " *3

" شاه جهان مطاع٬ شاه عباس ٬ به سپاهيانش اجرت مي دهد كه حافظ مال مردم باشند نه ياغي و سارق آن! " ص56 "

هواي پاييزي را هيچ قاعده و قانوني نيست. " ص58 "

" زن هاي محله مي گويند٬ شاه ايران امان داده و اين نويد كه خويشتن به سرحدات ايران رساند٬ عزت و احترام بيند و ملك و جاه. " ص70 "

" دل غمين مدار! پدر آسماني ما كه در آسمانهاست٬ دوباره تو را به مكنت و جلال مي رساند٬ نازار عزيزم! " ص71 "

ما رهسپار حرب با دژخيم اوزبكيم. " ص76 "

آخر مرد عقلت كجا رفته؟ چه طوري مي خواهي سيصد سال پياده بروي تا به خانه ات برسي؟ " ص79 "

عالي مقام٬ تمسخر كردنِ مسلمان از گناهان صغيره است و كثرت و اصرار بر آن مقدمه ي گناه كبيره. " ص81 "

به دعوت شاه جهاندار٬ شاه طهماسب ( جد ميرزا عباس را مي گويم) كه به ايران خوانده شده بود٬ به ايران آمدم. " ص82 "

مگر نمي داني كلام سي و سه پله دارد تا بر زبان جاري شود؟ " ص83 "

شاه ايران٬ عباس ميرزا٬ چون در مناظره با من نقصان يافت٬ " ص96 "

توي دلم گفتم٬ اين شاه نه تنها در مناظره چيره دست است٬ بلكه در رزم هم هماورد ندارد. " ص101 "

در صبر هزاران نعمت نهفته است. " ص102"

هفته اي را به كار تفحص در احوال شاه عباس و دفع فتنه اوزبك ها گذرانده بودم و دريافته بودم كه آنان چه ستم ها يي بر مردم خراسان روا دشته بودند و شاه عباس چگونه سه دفعت عزم بيرون راندنشان را كرده بود و هر دفعت٬ بلايي نازل گشته بود كه به قول شاه عباس و به روايت اسكندر بيك منشي٬ ساعت سعد نبود كه نتوانسته بود٬ رعيتش را نجات بخشد تا آن كه در جنگ نزديك پل سالار در نزديكي جاده فراء به هرات و با كياست شاه٬ لشكر اوزبك ها را از چند جبهه زمين گير كرده و شكست شان داده بودند. " ص110 "

اين كه خنجر آيينه ي دژخيمي و دورويي است و شمشير ايينه ي قدرت و اقتدار را از استادان و شاگردان كتابخانه سلطنتي شنيده بودم. " ص113 "

از خاطر مبر ميناس كه تنها خداوندگار٬ شايسته زانو زدن است!  " ص113 "

استاد به پاي درخت زبان گنجشكي كه تازه پرو بال باز كرده بود٬ نشست. " ص114 "

ديدم دختري با دشت بابونه وحشي بر فراز چارقدش٬ روي در روي پنجره كنار بساط٬ ايستاده و دوردست ها را مي نگرد. سُرخدانم به تپش درآمده بود. " ص118 "

به دنياي ديگري بودم و به تاخت مي رفتم " ص124 "

زنان رخت شور٬ به پاي زنده رود دلم نشسته بودند و هي چنگ مي زدند. چنگ مي زدند و چنگ. " ص125 "

راستي اين روزها٬ فكر كردن به همه چيز چقدر سخت است! " ص137 "

روسري سرخي بر سر مي كرد و ساعت ها به ناقوس كليسا خيره مي ماند. " ص148 "

*****************************************************

 پ ن: *1خيلي از آرزوهايمان كه برآورده مي شود باور نداريم و بايد همين سوال را از خود كنيم. مگر از خدا همين را نمي خواستي؟! من كه هنوز اين مورد آخري رو باور ندارم.

 پ ن:*2 همه عشاق همين فكر را مي كنند

 پ ن:*3 اي گفتي منم واقعا از اين اخلاقم بدم مياد.

پ ن: هنوز سه شال سرخ ٬ سفيد و سرمه اي ساده نخي را از ياد نبرده ام.

پ ن:چشم انداز زاينده رود و سي و سه پل هنوز در ذهنم پابرجاست.


 

[ 91/07/24 ] [ 12:50 ] [ mbz ]

خواندن خاطرات هميشه لذت بخش و هيجان انگيزه ٬حال اگر اين خاطرات در مورد تاريخ كشور خودمان باشد خواندني تر مي شود.

تانيا گيرشمن همسر رومن گيرشمن در كتاب "من هم باستان شناس شدم" خاطرات ٬ رويدادهاي زندگي همراه همسرش در كاوشهاي باستاني 35 ساله در ايران٬ طي سالهاي 1311تا 1346 را شرح مي دهد.اظهار نظر و شايد قضاوتهايي كه كه يك خارجي در مورد ايران و مردم آن دارد شايد صد در صد درست نباشد اما نسبت به نوع نگاه خودمان مي تواند واقعي تر و چه بسا بدون اغماض باشد و آينه اي باشد براي شناخت دقيق خودمان و پي بردن به نقاط ضعف و عيوبي كه مي توانيم در رفع آن كوشا باشيم.

وقايعي طي اين 35 سال در دنيا و ايران اتفاق مي افتد كه٬ خواندن آنها از ديد يك زن مي تواند جالب و خواندي باشد.

تاريخ پلي ست به گذشته كه اگر آن را نداشته باشيم شايد مسيرهاي طولاني تري بايد طي كنيم تا پي به شناسنامه و هويت خود ببريم. آثار باستاني بخشي از هويت ما را نشان مي دهد كه اميدوارم بعد از شناخت دقيق  آن در حفظ و حراست آنها كوشا باشيم.

**********************

نام كتاب: من هم باستان شناس شدم!

نويسنده: تانيا گيرشمن

ترجمه: فيروزه ديلمقاني

ناشر: بنياد فرهنگ كاشان   چاپ اول 1389  596  صفحه

من هم باستان شناس شدم - تانيا گيرشمن

 

اين توقف در واقع براي قضاي حاجت بود. زنها در پشت تپه ها ناپديد شدند. مردان هم به جاهاي دورتري رفتند. تصور مي كردم كه انسان در صحرا دور از چشمان نامحرم است٬ ولي چنين نبود. بارها شاهد بودم كه هميشه٬ نمي دانم از كجا٬ ناگهان عربي سر مي رسيد. در اين مواقع ديگر نمي شد كاري كرد. هر كس حيا و خجالت را كنار مي گذاشت و به كارش مي رسيد٬ چون راه گريز يا حق انتخابي نداشت. " ص33 "

من وارد ايران شده بودم. ايران اسرار آميز و دوردست٬ سرزمين شهرزاد٬ علاء الدين و چراغ جادو. آيا مي توانستم شاهزاده خانمهاي پرنيان پوش و غرق در جواهر و سنگ هاي قيمتي و سواران با لباسهاي زربفت مجهز به شمشيرهاي جواهرنشان را٬ كه در كودكي ام خوابشان را ديده بودم٬ ببينم؟ " ص37 "

آه! بلاهت چه مصيبتي است؟ " ص38 "

كارگران آنچه را هم كه در ته جيبشان مي ماند در پشت خانه در قاپ بازي مي باختند. " ص52 "

سرانجام نخستين اقامتگاهمان در ايران را كه خاطره بسيار خوشي براي ما به جا گذاشت٬ به ويژه ميهمان نوازيها و گشاده دستيهاي ميزبانان ما٬ ترك كرديم. " ص54 "

وارد هتل دوفرانس شديم٬ هتلي كه قطع و يقين نامش بسيار پر طمطراق تر از ساختمان كهنه و فرسوده آن بود. ...تختخوابها چوبي و ملافه ها كثيف بودند. " ص54 "

همدان در ارتفاع دوهزار متري قرار دار. شهر نسبتا بزرگي است با كوچه هاي پيچ در پيچ و تنگ و گل آلود. " ص54 "

شهر در حال تغيير و تحول است. به دستور رضاشاه با تخريب خانه ها خيابان كشي مي كنند. ميدان هايي مي سازند كه خيابانها٬ ستاره اي شكل٬ به آنها منهي مي شوند.ديوار كشي مي كنند٬ بدون توجه به اينكه پشت ديوارها چيست. " ص54 "

سالها بعد بود كه شكوه وسعت فضاهاي خالي و چشم انداز برهنه و عاري از سبزه و درخت براي ما معني پيد كرد. در اين فضاها رنگ سنگها و صخره ها٬ بسته به ساعتهاي روز٬ در زير آسمان صاف و فيروزه اي بي پايان تغيير مي كند و اين براي ذهني كه مي تواند چيزي جز صحرا را ببيند چشم انداز بسيار جذابي است. " ص56 "

قاليبافان چهارزانو مي نشستند. هرگز پايي را نمي ديدي كه در هوا آويزان باشد. زنان بيشتر در حال شير دادن به نوزادانشان٬ كه آنها را با شالي به خود بسته بودند٬ كارشان را نيز دنبال مي كردند. كاري بود طاقت فرسا٬ همچون اعمال شاقه٬ در محيطي كم نور و كم هوا و با دستمزدي بسيار اندك ( در سال 1933م " 1312 ش " روزي يك ريال٬ معادل يك فرانك). پس از مدتي اين كار باعث مي شد انگشت اشاره دست چپ كارگران٬ كه چله را مي گرفت تا نخ پشمي از آن عبور كند و درواقع مانند درفش عمل مي كرد٬ به تدريج بدشكل شود.در حقيقت همين بخت برگشته ها بودند٬ و هنوز هم هستند٬ كه قاليهاي نفيس ايراني را مي بافند. " ص68 " *1

در آن زمان كوچه هاي تهران هنوز نام نداشتند و مي بايد مسير را از طريق نشانه هايي شناسايي مي كرديم٬ مانند كوهي از زباله در كنار ديوار و از اين قبيل. " ص78 "

در كنار من همسر پزشك كاشان نشسته بود كه او نيز مانند من به زبان روسي صحبت مي كرد. پرسشهاي هميشگي شروع شد: " بچه داري؟ " جواب: " نه." " چرا؟ مريضي؟" با توجه به خلق و حوصله ام جوابهايشان را مي دادم: " الان وقت بچه داري ندارم" يا " اصلا بچه نمي خوام" پاسخهاي من مايه بهت و حيرت زنها شده بود٬ آن هم در كشوري كه خدا زن را فقط براي بچه دار شدن آفريده است... " ص81 "

در فرصتي كه من سرگرم اين كار بودم كلفتها از داخل كيفم ماتيك مرا پيدا كرده بودند و با آن لبهاي عروس و همه كساني را كه در آنجا جمع شده بودند سرخ كردند. من ديگر از آن ماتيك صرف نظر كردم. " ص81 "

ملا عيوض سگ بزرگي داشت كه يك روز تا خانه ما ملا را دنبال كرد. به حيوان لاغر و نزار و ترسان في المجلس غذاي خوبي دادند. وقتي شب شد دگر نمي خواست همراه صاحبش برود و براي هميشه در حياط خانه ما ماند. كم كم جاني گرفت ٬ فربه شد و پوستش براق تر شد.................يك روز تصميم گرفتم سگ را با صابون بشويم. پس از شست و شو سگ متمدن واقعي شده بود. درست همان روز كارواني از كنار سايت ما عبور كرد و شايد سگ ما در پي يك ماده سگ شكاري رفت. به هرحال پي از آن شست و شو ديگركسي او را نديد٬ نه نزد ما نه نزد صاحب سابقش. پدر عشق بسوزد! " ص93 "

سه روز پيش از ترك خاركف در هتل به من اطلاع دادند يك زوج فرانسوي هم وارد هتل شده اند و پيشنهاد دادند كه هر سه با هم با تنها اتومبيل سازمان گردشگري گشتي در شهر بزنيم. تنها كاري كه مي توانستم بكنم پذيرفتن پيشنهاد بود. به نظرم رسيد شهر كارخانه وسيعي است كه درهايش را باز كرده اند تا همه ساكنان آن با لباس كار بيرون بيايند. براي ما توضيحات مفصلي در زمينه سازمان بيمارستانها و درمانگاههاي مجاني دادند٬ ولي فراموش كردند بگويند كه فقط اعضاي " حزب" هستند كه مي توانند از اين تسهيلات  بهره مند شوند. " ص106-107 "

هر كس به نوبت در طبيعت ناپديد مي شد و دوباره باز مي گشت. " ص۱۱۳ "

اين تشريفات يك هفته طول كشد٬ البته پس از اينكه صندوق هاي ما را پيدا كردند از هفده نفر امضا گرفتند٬ از كارمند جزء گرفته تا رئيس گمركات. همه اين افراد هيچ گاه همزمان در محل نبودند. " ص124 " *2

وقتي شاه بيگانگان سطح بالايي را ديد كه دستهايشان را بر روي شكم قرار داده و تعظيم مي كنند به صداي بلند گفت: "چيه٬ كيه؟ "بازرس ما ٬ صبا٬ كه از ترس نيمه جان شده بود٬ با گلوي گرفته٬ كه به زحمت مي توانست حرف بزند٬ گفت:

-          اينها باستان شناسان فرانسوي هستند كه در بيشاپور حفاري مي كنند. شاه پرسيد:

-          با اجازه كي؟

صبا ترسان و لرزان گفت:

-          با اجازه هيئت وزيران.

در آن لحظه همه وزيران ٬ ژنرالها و مقامات محلي كه به مدت يك ماه با قدرت و طمطراق تمام از سايت ما ديدن كرده بودند٬ مچاله و رنگ پريده و ترسان فقط به شاه چشم دوخته بودند. " ص128 "

...شاپور اول٬ پادشاه ايران زمين ٬ روي يكي از نقش برجسته ها٬ بر روي اسبي نشسته و امپراتور شكست خورده روم٬ فليپ عرب ( ماكوس يوليوس ) روبه روي او بر زمين زانو زده و تقاضاي عفو مي كند. شاپور با دست ٬ امپراتور ديگر روم٬ والرين را كه زنداني كرده بود گرفته است. زير پاهاي اسب شاپور هم گرديانوس سوم ديده مي شود كه كشته شده بود. رضا شاه از بازرس پرسيد:

-اين مرد كه در زير سمهاي اسب خوابيده كيه؟

بيچاره بازرس كه غافلگير شده بود گفت:

-يك نفر كه خوابيده. " ص129 " *3

از آشپز كمي كره خواسم. پاسخ داد:

-نداريم.

با خشم گفتم: -چطور نداريم٬ ....آشپز پاسخ داد: -خوب نبود٬ دادم فقير بيچاره ها.

به او گفتم: - بيخود كردي. به تو دو ساعت فرصت مي دهم كره ها را پيدا كني و پس بياوري.

...حدود دو ساعت بعد سورن٬ راننده مان٬ كه كمي ناراحت بود٬ به ما اطلاع داد: - آشپز جرات داخل شدن ندارد. از من خواهش كرد به شما بگويم كره ها را به 130 ريال فروخته. او اين پول را به شما پس مي دهد و شما او را آزاد بگذاريد كه به تهران برگردد.

130 ريال. در حالي كه دست كم قيمت كره ها بيش از 1500 ريال بود٬ ... " ص133-134 "

شري تعريف كرد كه خدمتكارش٬ كه آشپز هم بود٬ در خريدهايي كه از بازار مي كرد از پولهاي او مي دزديد. او گفت يك روز او را صدا كردم و گفتم: - حسن٬ مي دانم كه تو از پولهايي كه براي خريد مي دهم مي دزدي. حتي مي دانم چه قدر. از امروز اين مقدار را بر حقوقت اضافه مي كنم٬ به شرطي كه ديگر دزدي نكني.

حسن فكري كرد و گفت: - نه آقا٬ صرف نمي كند. " ص138 "

به شهر فيروز آباد رفتيم. اين شهر را اردشير اول٬ پايه گذار سلسله ساساني٬ اوايل سده سوم ميلادي بنا نهاده بود و نخستين شهر ساسانيان به شمار مي آمد. " ص148 "

ما از ديدن زنان قشقايي اسب سوار لذت مي برديم. آنها دامنهاي پرچين و رنگارنگشان را روي پهلوهاي اسب پهن مي كردند. مردها با پاي پياده بزها و الاغها و گوسفند ها را به جلو مي راندند. روي قاطرها اسبابها و بارهايشان را مي گذاشتند و در بالاي آنها كودكان كم سن و سال و گاه بزغاله اي كوچك يا چند مرغ و خروس را محكم مي بستند. " ص151 "

از خود پرسيدم اين زن فقير چه هديه اي مي تواند براي من آورده باشد؟ اين روستاي سقف پوشالي كه چيزي نداشت. بعد دچار ترديد شدم و به او گفتم: بازش كن. او بسته را روي زمين گذاشت٬ گره هاي دستمال را باز كرد و يك پارچه چهارگوش سفيد با لكه هاي خون نشانم داد... " ص155 "

تكنيك ميله بست ( آرماتور) من هم همان تكنيك گذشته بود. دهانه ها و چشمه هاي گرد افقي كه در روي قطعه ها ديده مي شدند چيزي جز ردپايي از ني ها كه پانزده و شانزده سده پيش از آنها استفاده شده بود نبود. ني ماده اي نپوسيدني و بسيار مقاوم است و بنا ها در روستاها براي مسلح كردن تاقچه هاي گچي و تورفتگيهاي ديوار خانه ها از آن استفاده مي كنند. " ص175 "

او ابتدا ميان سفر به ايران يا به هوگار ترديد داشت. چون نمي توانست تصميم بگيرد٬ از يك استاد فلسفه دانشگاه ليون كمك خواسته بود و او توصيه كرده بود بي هيچ ترديدي به ايران سفر كند. " ص178-179" *4

از او پرسيدم بهترين چيزي كه در شيراز يافته چيست و اين پاسخ غير منتظر را دريافت كردم: " آه! خانم٬ شراب شيراز..." " ص179 "

مشكل اين بود كه آنها سگي ماده داشتند و ما هم همينطور و اين دو سگ با هم نمي ساختند. ناگزير شده بوديم هر يك را به نوبت در جايي در بسته نگه داريم. يك روز سگ آنها شيشه را شكست و از آن عبور كرد و بلافاصله جنگ و دعوا شروع شد. در آن لحظه فرانسواز در در استخر باغ بود و با اينكه آب از سرو رويش مي چكيد٬ با هم سعي مي كرديم حيوان ها را از يكديگر جدا كنيم. در بيشاپور يكي از روستائيان به من آموخته بود كه تنها را جدا كردن سگها٬ بدون اينكه گاز بگيرند٬ اين است كه هر سگ را از دمش بگيرند و بلند كنند. سگ٬ بلافاصله٬ آنچه را گرفته است رها مي كند. اين كار را با مشكلات زيادي انجام داديم٬ زيرا دم هر دو سگ را بريده بودند٬ به هر حال دستورالعمل موثر واقع شد. " ص180 "

هر چه را در بيشاپور داشتيم عشاير و قبايل غارت كرده بودند و بعدها فهميديم كه در پاريس هم داروندارمان را آلمانيها به تاراج برده اند. " ص197 "

هنگامي كه به اروندرود رسيديم انعام چربي به راننده ها دادم و آنها كمكم كردند تا نوعي قايق طويل كرايه كنم. " ص206 "

از من پرسيد: " غذاي زبان گوساله كه براي شام پخته بودم روي بوفه نيست. فكر نمي كنيد كه سگ شما...؟ " بي درنگ به طرف اتاقم رفتم و كيت را صدا زدم. حيوان زير تختخوابم رفته بود و حاضر نبود بيرون بيايد...مي دانست كه به خاطر اين دزدي مقصر است. پاهايش را گرفتم و بيرونش كشيدم و با لحني جدي پرسيدم: " چه كار كردي؟" دست ها و پاهايش مي لرزيدند. در حالي كه با نگاه ملتمس به من چشم دوخته بود دندانهايش از شدت ترس به هم مي خوردند. دلم نيامد تنبيه اش كنم٬ ولي بي اندازه ناراحت و شرمنده بودم. خوشبختانه دوستانم زياد سخت نگرفتند. " ص207 "

ما تهراني را پشت سر مي گذاشتيم كه به نسبت گذشته قابل شناسايي نبود. شهر به طرز عجيبي بزرگ شده بود و تا بيابان هم پيشروي كرده بود.مغازه ها ي زيبايي كه پيش از جنگ حتي خوابش را هم نمي شد ديد ساخته بودند و قفسه هاي آنها پر از جنسهاي متنوع بود. همه جا غرق در نور بود. نخستين تاكسيها در خيابانهاي آسفالت جولان مي دادند. آب هنوز لوله كشي نشده بود٬ ولي آن هم ٬ به نوبه خود٬ در راه بود. قصبه بزرگي كه ما ديده بوديم شهر بسيار بزرگي شده بود كه همچنان در حال گسترش بود. " ص224 "

شب بدون حادثه اي گذشت. فرداي آن روز تمام مدت از پنجره قطار چشم انداز زيبا و گسترده اي را در برابرمان قرار گرفته بود تماشا مي كرديم: كوههاي بلند٬ تنگه هاي٬ معبرهاي طبيعي٬ ژرف دره هاي لرستان. رنگهاي دامنه هاي صخره اي و برهنه كوهها به زيبايي رنگ قاليهاي ايراني بود. آخرين قسمت مسير را بيشتر از داخل تونل ها٬ كه گاه بسيار طويل بودند٬ طي كرديم تا اينكه از دشت خوزستان سر در آورديم. " ص226 " *5

ارتش آمريكا در ايران جاده آسفالته اي از جنوب به شمال كشيده بود تا از آن طريق جنگ افزار به روسيه فرستاده شود. " ص230 "

چند كشيش جوان لبناني بر روي عرشه قدم مي زدند. يكي از آنها مي خواست از پشت شيشه ببيند در كابين من چه خبر است. چراغ را روشن كردم٬ رب دوشامبرم را پوشيدم٬ چراغ را دوباره روشن كردم و پشت پنجره ايستادم. آن فرد كنجكاو متوجه نبود كه لامپ بزرگي درست پشت سرش سايه سرش را روي شيشه انداخته است. درست در اين هنگام ناگهان پنجره را باز كردم و او را دعوت كردم به داخل بيايد تا همه چيز را بهتر ببيند. مانند خرگوش گريخت و ديگر پيدايش نشد. " ص234 "

سيگارها را هم جيره بندي كرديم٬ زيرا يك شاهي هم پول عراقي نداشتيم تا به كسي بدهيم كه برايمان سيگار بخرد. تنها سرگرمي ما كتابي بود كه به نوبت هر كدام به مدت يك ساعت آن را مي خوانديم. " ص238 "

...روحيه ما به زير صفر رسيده بود. " ص238 " *6

تا آن لحظه هنوز شپش نديده بوديم و اين خود خيلي خوب بود. ما در روياي يك حمام جانانه بوديم. " ص240 "

" كم هوش ترين آدمها هميشه طعمه آسان ترين پيشرفتها  و بازيچه هاي تكنيكي آن مي شوند."... اين هم واقعيتي است كه شرق از غرب نسخه برداري مي كند. اگر چه افراد مرفه٬ با فكر صحيح ٬ خود را امروزي و متجدد مي كنند٬ طبقه هاي فقير و نادان از ابتدايي ترين وسايل رفا و گاه از شكم خود مي زنند تا مثلا راديو ترانزيستوري و ديگر بازيچه هاي دنياي جديد را بخرند٬ مانند دگمه سردست٬ ساعت مچي و از اين قبيل . نيت اصلي آنها فقط پز دادن به همسايه  و نزديكان است. " ص248 "

سال نوي ايرانيان فرا رسيد. روز بيست و يكم مارس ( نخستين روز فروردين ) مسلما بزرگترين  جشن ايرانيان به حساب مي آيد. در آن زمان به اين مناسبت سيزده روز تعطيل بود. روز سيزدهم فروردين نيز جشن بزرگ و فرصتي براي خوشگذراني و رفتن به صحرا بود و چه روز معركه اي براي دزدها!... " ص256 "

 خانواده فروغي همراه با سه فرزند مسلح به تفنگشان كه در عرض ده دقيقه همه كبوتران كوهي لانه كرده در قلعه را قتل عام كردند. " ص262 "

واقعيت اين است كه اين قلعه را ژاك دومورگان در سال 1897 ٬ در اوايل عمليات باستان شناسي٬ در شوش ساخته بود.

بعدها ما ناگزير شديم از ستاد فرماندهي ارتش خواهش كنيم چهار سرباز و يك سرجوخه در اختيار ما بگذارند تا هيئت باستان شناس را از شر افراد هيجان زده اي كه مي خواهند به زور وارد قلعه شوند در امان بدارند. اين افراد وقتي به مقصود خود نمي رسيدند با چاقو مشكهاي آب ما را پاره مي كردند. سربازان بيشتر مراقب كارگاه بودند چون گاه دسته اي از مردم بي انضباط٬ به رغم ممنوعيت تردد٬ با آنجا مي رفتند و بعضي از جوانان شرور تابوتها يا خمره هايي را كه از زير خاك درآورده بوديم مي شكستند. " ص262-263 "

هر بار كه به پايتخت بازمي گشتيم مي ديديم كه شهر با سرعت حيرت آوري در حال گسترش است. دو سينماي زيبا افتتاح شده بود و خانه ها و بناهاي تازه و بسيار مدرني ساخته بودند. در مغازه ها هر كالاي دلخواهي كه فكرش را بكنيد پيدا مي شد. گلفروشيها هم در هر محله گشوده شده بودند و زيباترين گلها در دسترس بود٬ در حالي كه پيش از آن هميشه سه شاخه ميخك را با يك تركة كوچك به هم مي بستند و در همه جا همان بود. رفت و آمد در شهر فشرده تر شده بود٬ درشكه ها ديگر ديده نمي شدند و به جاي آنها تعداد بسياري تاكسي و اتوبوس و اتوموبيلهاي بزرگ و زيباي شخصي٬ كه مستقيما از امريكا وارد شده بودند٬ در حركت بودند و راه بندان را فشرده تر مي كردند." ص263 "

در كشتي با دو دختر روس بسيار بسيار زيبا آشنا شده بودند كه از بلژيك به تهران مي رفتند." ص265 "

وقتي همه قاب بندها را بازسازي كردند و آنها را به يكديگر متصل كردند پرده نقاشي اي از منظره شكارگاه پديدار شد كه در گذشته داخل خانه بزرگي را زينت مي داد. دو اسب بزرگ ديده مي شدند كه دو شكارچي بر آنها سوار بودند. يكي از آن دو پيراهني بلند به رنگ صورتي بر تن داشت كه به رنگ طلايي قلابدوزي شده بود و در حال كشيدن كمان و پرتاب پيكان بود. در ميان دو اسب گله اي از غزالهاي در حال گريز ديده مي شد. بعدها٬ در سال 1967 ٬ اين ديوارنگاره در موزه به نمايش گذاشته شد. اين كار در اثرمديريت و تلاشهاي شوهر من در شوش امكان پذير شده بود. " ص266 "

از مغز استخوان به عنوان سوخت براي ايجاد روشنايي استفاده مي كردند. " ص269 "

در اوايل قرن٬ ژاك دومورگان كه مي خواست در چغازنبيل كاوش كند و شيخ عرب آن ناحيه و هوادارانش مخالفت مي كردند٬ به آنها گفته بود اگر نگذارند كارش را انجام بدهد٬ فردا خورشيد را پنهان خواهد كرد. كسوف آن مردمان را قانع كرد كه او داراي قدرت عظيمي است٬ پس به او اجازه كار دادند. " ص276 "

اين در با پوشش گچي آن در موزه تهران است و هنوز تصميم نگرفته اند آن را به يكي از موزه هاي اروپا ببرند و در آزمايشگاه چوب را پردازش كنند. اكنون سيزده سال از آن زمان گذشته ٬ نمي دانم وقتي گچ را باز كنند از چوب چيزي باقي مانده است يا نه. " ص293 "

 اين ضرب المثل ايراني را بر زبان مي آورد: " وقتي خر را روي پشت بام مي بري٬ بايد پايين آوردنش را هم بلد باشي." " ص298 "

داخل پاكت يك اسكناس 100 ريالي (650 فرانك قديم ) بود  " ص303 "

ژاندارمها در راه رسيدن به قطار به " زندانيان" خود پيشنهاد كردند پولي بپردازند تا آنها را آزاد كنند. پنجاه و دو نفر پول دادند و به خانه خود بازگشتند و كمي بعد مردند. ژاندارمها فقط چهار نفر را با زور به انستيتو پاستور بردند  كه در آنجا درمان شدند و نزد خانواده خود بازگشتند. بعد ...ژاندارمها به خانه آنها رفتند و گفتند:" شما زندگي دوباره خود را مديون ما هستيد و اين خرج بر مي دارد."..." ص310 "

در ايران در دوره كوتاهي صحبت از تغيير دادن جروف الفباي فارسي به لاتين بود٬ مانند تركيه٬ ولي اين فكر خيلي زود كنار گذاشته شد٬ زيرا به ادبيات ايران صدمه بزرگي وارد مي شد. " ص318 "

كارگران كه به مقدار بسيار زيادي خرما مصرف مي كنند هسته ها را روي زمين دور اردو مي ريزند و اين هسته ها مگسها را جلب مي كنند. اگر بخواهيم با زبان خوش به كارگران تفهيم كنيم كه هسته ها را اين گونه روي زمين نيندازند نتيجه نمي گيريم. ناگزير چنين وانمود مي كنيم كه فردا منتظر ملاقات ملوكانه يا چيزي شبيه به اين هستيم٬ بنابراين پسماندهاي شيرين را جارو مي كنند و مي سوزانند. ما هر از گاهي از اين ترفندها استفاده مي كنيم. " ص320 "*7

حرص و درنده خويي بعضي از مردمان اين كشور باورنكردني است. بدبخت بيچاره هايي كه نه حتي با ريال٬ بلكه با شاهي زندگي مي كنند٬ به محض اينكه پايشان روي زمين سفت قرار مي گيرد و درآمد كم و بيش مطمئني به دست مي آورند. ديگر اشتهايشان سيري ناپذير است و نسبت به بدبختي و فلاكت ديگران بي اعتنا مي شوند٬ حتي در برابر آنهايي كه تا ديروز در بدبختي يكديگر شريك بودند. " ص322-323 "

معمولا اين مردم نه سن خود را مي دانند نه سن فرزندانشان را ٬ وقتي بچه اي به دنيا مي آيد اين واقعه را در پشت قرآن در آخرين صفحه مي نويسندو٬ به عنوان نشاني ٬ نزديك ترين حادثه يا اتفاقي را كه افتاده ذكر مي كنند٬ مثلا شب تولد امام حسين{ع}٬ روز گرفتن ماه(خسوف) يا فرداي آتش سوزي بزرگ روستا. البته گرفتن سجل متداول است و ادره سجل احوال تاسيس شده و كارشان را آغاز كرده اند٬ ولي بسياري از والدين نام فرزندانشان را به گونه اي ثبت مي كنند كه مثلا دو يا سه سال پيش از آن به دنيا آمده اند يا گاه از شناسنامه فرزند مرده اي به جاي شناسنامه فرزند ديگر استفاده مي كنند. " ص325 "

در ايران تقريبا موي سيفد به چشم نمي خورد٬ زيرا موها را با حنا رنگ مي كنند. " ص326 "

ما از پيش اين تجربه را داشتيم كه ايرانيان زياد آب مي نوشند. " ص329 "

در دوره ايلاميها٬ يعني در سده سيزده پيش ميلاد٬ صنعت شيشه بسيار شكوفا بود. تقريبا همه درهاي معبدي كه در چغازنبيل از زير خاك بيرون كشيده بوديم با ميله هاي شيشه اي سفيد و سياه تابدار تزيين شده بوند. " ص330 "

فكر سفر از راه جاده را از سر بيرون كرديم٬ زيرا سال به سال وضع آسفالت جاده ها خراب تر مي شود. " ص335 "

درست همان شب به شير ما آب اضافه كردند و روز بعد اصلا شيري در كار نبود."ص336" *8

هرچه بيشتر براي ساختن اين ماكت وقت مي گذاشتم بيشتر از آن خوشم مي آمد. به مدت دو ماه روزي ده ساعت روي آن كار كردم. تقريبا مرا به زور از كارم جدا مي كردند تا ناهار و شام بخورم. " ص338 " *9

4 دسامبر. امروز از پاريس ر.پ.استيو٬ كشيش فرقه دومنيكن٬ به عنوان متخصص خواندن سنگ نوشته نزد ما آمد و پس از آن به مدت دوازده سال با ما همكاري كرد. از جمله كارهايي كه او در اين سالها انجام داد تصويربرداري به وسيله استامپ از هزاران سنگ نوشته در چغازنبيل و رمز گشايي آنها و تعداد زيادي از لوحه هايي بود كه از لايه هاي مربوط به وران ايلامي در شوش به دست مي آمد. " ص339 "

شوهرم چنين حساب مي كرد كه همه كارها در صبح انجام مي شوند. گندم را مي گيرد٬ به سرعت براي آسياب كردن به شوش مي برد و فردا صبح با آرد به سوي چغازنبيل حركت مي كند٬ چون اگر كارگران بدون نان مي ماندند همگي ترك كار مي كردند. نقشه شوهرم بسيار خوش بينانه بود٬ چون در اين كشورهميشه "يك مشكل كوچك" ناگهان پيدا مي شود." ص340 " *10

هنگام ظهر كسوف جزئي خورشيد پيش مي آيد. كارگران با قدرت تمام از ته گلو آواز مي خوانند تا مانع ناپديد شدن خورشيد شوند. در اينجا مردم بسيار خرافاتي هستند. " ص341 "

شوهرم مي گويد:" ولي من بيش از بيست و پنج سال است كه در اين كشور به سر مي برم٬ حتي شاه هم مرا مي شناسد." " ص342 "

در اين مدت شوهرم به دنبال تحويل گرفتن گندم كذايي رفته بود. آن را بدون مشكل تحويل مي دهند٬ ولي كارمندي كه مامور توزين بود٬ سعي مي كرده در نوشتن ارقام تقلب كند. بنابراين شوهرم عينكش را به چشم مي زند و محمد وزنها را مي نويسد. رئيس قسمت كه شاهد اين ماجرا بوده از شوهرم مي پرسد: "چند وقت است در ايران به سر مي بريد؟"

-"بيش ازبيست و پنج سال."

-"مي بينم كه با "عادتهاي مرسوم" آشنايي داريد٬ اما خيالتان راحت باشد به همان ميزاني كه خواستيد ايد به شما خواهند داد. " " ص343 " *11

براي رسيدن به اين هدف ناگزير شده بوديم به شيخ بزرگ٬ شيخ خلف٬ مراجعه كنيم كه مالك بزرگ اين ناحيه است. او مردي است بسيار بسيار متمول با سي و شش همسر و شصت و چهار پسر دلبند." ص346 "

فاطمه به جوجه ها حنا مي زند تا شپشهايشان كشته شوند. " ص346 "

مدتي بعد يكي از افسران ژاندارمري آمد تا ببيند قضيه از چه قرار است و هنگامي كه متوجه شد موضوع بر سر نگهباني ي " كوهي از آجر " است...بسيار شگفت زده شد. چگونه مي شد به او فهماند كه درست است كه اين كوهي از آجر است٬ ولي متعلق به بنايي است كه در جهان نظير ندارد؟ با اين حال وقتي چغازنبيل را ترك مي كرديم و حفاريهاي آن دوره پايان يافته بود سه ژاندارم براي محفاظت از سايت فرستادند٬ كه البته حضورشان در آنجا ديري نپاييد٬ زيرا براي ژاندارمها زندگي در نقطه اي دور افتاده٬ كه درآمدي هم برايشان ندارد٬ جذاب نيست. " ص358 "

هنگامي كه در اواخر فوريه 1962 {1340 } چغازنيبل را براي هميشه ترك مي كرديم خانه مان را به ژاندارمري هديه كرديم و سرانجام ژاندارمري در چغازنبيل مستقر شد٬ ولي گفتني است كه گردشگران همچنان به كندن آجر نوشته ها و لوحه ها ادامه مي دهند. " ص358-359 " *12

اين مجسمه يك برادر بالدار هم داشت كه چندين تكه شده و در شوش مانده بود. ده سال طول كشيد تا بتوانيم از آن چيزي بسازيم. در نهايت يك گريفون بالدار شد. " ص363 " (griffon ٬ موجودي اساطيري با سر و بال عقاب و بدن شير است.م)

مردم در روزهاي جمعه٬ دور تا دور قلعه ٬ با فرش و سماور و پاكت زغال براي پيك نيك مي آمدند٬ سنگهاي ديواره اي كه را ورود به قصر را تشكيل مي داد از جا مي كندند٬ تا براي كباب كردن اجاق درست كنند. " ص370 "

آمريكاييهايي از سازمانهاي جهاني مختلف مانند بهداشت٬ آبياري٬ فرهنگ و نيشكر براي ديدار و مشورت نزد همسرم آمدند.شوهرم به آنها گفت كه در مورد آبياري مي تواند آنها را نزد كسي بفرستد  كه آشنايي كاملي با اين امر دارد. آنها كه كنجكاو شده بودند نام اين مهندس را سوال مي كنند. شوهرم مي گويد: " شاپور اول٬ پادشاه ساساني٬ كه سدهايي در دزفول٬ شوشتر و پاي پل ساخته است و هنوز هم محل خروجي آبراهها در كنار رودخانه ها و ويرانه هاي پلها و سدها ديده مي شوند." و موجب خنده حضار مي شود. " ص373-374 "

در باور ايلاميها مردگان همچنان در زندگي خانوادگي شركت داشتند٬ به همين دليل در گورهايي در زير زمين منازل دفن مي شدند. " ص380 "

روز بيست و دوم دسامبر كارها را از سر گرفتيم و به لايه يازدهم پرداختيم كه متعلق به دوران اواخر تمدن ايلاميها بود. كشف اين تمدن به دنيا ثابت كرد كه آن دوران چه دوران درخشاني بوده و ايلاميها چه شهر نشيني پيشرفته اي داشته اند. " ص391 "

در حاشيه اين راه٬ بنا به دستور شاه سابق٬ رضا شاه٬ درختان فوق العاده خوبي كاشته بودند٬ ولي مردم آنها را به تدريج مي بريدند تا به طور كلي اين خيابان مشجر زيبا را ٬ در كشوري كه قحطي درخت است٬ لخت كنند. " ص392 "

شوهرم در مسكو برادر و خواهرش را٬ كه از چهل و دو سال پيش آنان را نديده بود٬ سرانجام پيدا كرد٬ ملاقاتي بسيار هيجان انگيز و تكان دهنده بود. در اين ميان خواهرش در تصفيه هاي دوره استالين شوهرش را از دست داده بود وبه همين علت به عنوان "همسر تبعيدي" به خاطر هيچ و پوچ نه سال را در تبعيد گذرانيده بود. او طي اين سالها حتي يك كلمه هم از رنجهايي كه كشيده بود بر زبان نياورده بود.

براي آنان بسيار دشوار بود كه دنياي آزادي را كه ما در آن زندگي مي كرديم مجسم كنند. مشكل مي توانستند تصور كنند ما مي توانيم هر زمان كه بخواهيم به هر جا كه بخواهيم٬ بدون تشريفات پليس٬ سفر كنيم٬ حتي به بعضي از كشورهاي خارجي كه نياز به رواديد هم نداشتند. از اينكه شوهرم مي توانست بدون عبور از سد سانسور كتابهاي علمي اش را به چاپ برساند و دستنوشته هايش را بازبيني نمي كنند تعجب مي كردندو مي خواستند ما را قانع كنند كه تبليغات نمي گذارد ما حقيقت را دريابيم و به طور مسلم يك مميز در " پشت مغازه" ناشر حضور دارد و همه نوشته ها را بدون اينكه ما متوجه بشويم٬ كنترل مي كند. " ص397 "

يك گروه كامل به چغازنبيل آمدند تا بنا را بررسي كنند. زيگرات سه هزار و پانصد سال پيش از خشت ساخته شده بود. " ص400 "

دالان با آجرهاي بسيار زيبا فرش شده بود " ص401 "

در پي آن شوهرم دستور داد چند آجر از كف آجرفرش بردارند تا ببيند در زير آن گوري وجود دارد يا نه. در آنجا هم جز خاك بكر و شن نرم چيزي نبود. بنابراين زيگورات پي نداشت. ما در برابر اطلاعات مهندسان ايلامي كه در آن زمان دور با محاسبه مقاومت مواد و فشار جرم آشايي داشتند سر تعظيم فرود آورديم. اين براي دنياي ياستان شناسي كشفي تازه بود.

پس از كسب اطلاعات ضروري و عكسبرداري و طراحي شوهرم دستور داد كه ورودي تونل را تا عمق زيادي با گچ و آجر مسدود كنند٬ ولي اين كار هم مانع عربهاي ناحيه نشد. به محض رفتن ما٬ آن را باز كردند و الوارها را دزديدند... " ص402 "*13

سرانجام همه كارها با دقت انجام شد و نمايشگاه هفت هزار سال هنر ايران در روز سيزدهم اكتبر 1961 {بيست و دوم مهرماه 1340 } توسط ژنرال دوگل و ميهمانش٬ شاه ايران٬ رسما افتتاح شد." ص405 "

آثار يك آبراه قديمي را پيدا كند كه از رودخانه كرخه٬ در پنجاه كيلومتري محل٬ به كمك شيب طبيعي٬ آب را به محل هدايت مي كرد. مسئله براي ما حل شده بود٬ ولي٬ بارديگر٬ از دانش فناوران ايلامي در تحقق بخشيدن به اين شاهكار در شگفت مانده بوديم. " ص408 "

اين مكان در گذشته زميني بود كه شاپور و درباريان در آن به بازي چوگان مي پرداختند. منشاء اين بازي بي شك ايراني است. " ص413 "

امروز (1968) شش سال از آن زمان مي گذرد. شكم مشهدي علي بزرگ تر شده و كلاهش همچنان به سرش چسبيده است. مدام تسبيح مي اندازد و طبق معمول كار نمي كند٬ ولي معلوم نيست از چه راهي زندگي مي كند. سرانجام ما از دست اين انگل٬ كه تحملش برايمان دشوار بود٬ راحت شديم. به جاي او احمد پير {احمد مقني } را گذاشتيم. " ص417 "

از ساختن هتلي در شوش صحبت مي كنند. شوهرم پيشنهاد مي كند٬ به جاي ساختن هتلي پرخرج و چشم گير چيزي بسازند كه به درد مردم بخورد٬ يعني چند توالت عمومي. اين درخواست كمي نامربوط به نظر مي رسد و باعث تعجب مي شود...با اين حال سال بعد تحقق پيدا مي كند. " ص434 "

البته داشتن برق بسيار غنيمت بود٬ من هم ناگزير نبودم هر روز سي چراغ نفتي به علاوه يخچال را٬ كه گاه مانند لوكوموتيو دود مي كرد٬ پاك كنم. " ص435 "

از آن زمان به بعد بود كه به شوهرم " دوك شوش" مي گفتند... " ص438 "

از آنجا كه گويا موزه افتتاح شده بود٬ شوهرم پيش از ترك تهران درانبار عتيقه هاي موزه اشيايي متعلق به دورانهاي مختلف را انتخاب كرد و ما فكر كرديم آنها را به شوش بياوريم تا هر چه زودتر در ويترينها قرار بدهيم و نظر شوهرم اين بود كه اين موزه بايد به دنياي عرب ثابت كند كه پيش از اينكه نخستين عرب پايش را به خوزستان گذاشته باشدايرانيان در آنجا زندگي مي كرده اند. و پاسخي بود براي عربها كه مي خواستند نام خليج فارس را خليج عربي بگذارند و خواستار خوزستان بودند. " ص444 "

ولي محل عبور اين آبراهها از همان جايي بود كه به دستور رضاشاه درخت كاشته بودند و اكنون رشد كرده و بسيار زيبا شده بودند. تصميم گرفتند درختها را ببرند. شوهرم مخالفت كرد. گفتند آبراهها را از كنار درختها عبور خواهند داد٬ اما پس از رفتن ما همه درختان را بريدند. واقعا جاي تاسف و گريستن بود. آن معمار شهر ساز جوان هم در اين ماجرا هيچ كاره بود. " ص448 " *14

ديدن قفسه هاي خالي از كتاب برايم غم انگيز است. " ص455 "

در واگن قسمت "لوكس" نشسته ايم كه پنجره هايش كاملا بسته است. منظره غم انگيزي كه از برابر چشمان ما مي گذرد پاسخي است به حالت روحي ما. بار ديگر از اينكه زيباترين قسمت سفر ما از كنار مناظر بديع و وحشي كوههاي لرستان در شب سپري مي شود متاسف بوديم. " ص455 "

اين صورت حساب به نظر شوهرم آن قدر زياد بود كه رئيس حسابداري را احضار كرد. مسئله روشن شد:" مهندس ساختمان" بخشداري مغازه اي در بازار دارد كه هر كس هر چيزي بخواهد بسازد بايد مصالحش را از او بخرد٬ وگرنه مجوز صادر نمي شود...بنابراين خود او مصالح ضروري دو اتاقك را فراهم كرده بود. شوهرم به حسابدار هشدار داد كه در صورتي صورت حساب را مي پذيرد كه آن را به نصف كاهش دهد و بعد خود را براي جر و بحث آماده كرد٬ ولي چنين نشد. فرداي آن روز صورت حسابي با امضاي خود حسابدار درست به نصف قيمت قبلي به دست ما رسيد. " ص466 "

دوست ما خانم ميشو يا " خانم شوشي" به طور خستگي ناپذيري با "مامور" آماده به خدمت خود٬ در سايت ها مي چرخد. خانم ميشو به او يك ساعت مچي هديه مي دهد و " مامور" حاضر است خود را به خاطر خانم تكه تكه كند. " ص467 "

ان شاء الله همه چيز رو به راه است و فردا همه كارها درست خواهد شد. " ص468 "*15

آنجا مشرف به خيابان اصلي شهر و گوشه اي است كه مردمان كوچه و بازار براي سبك كردن روده خود به آنجا مي روند. ماموران ٬ مانند سال گذشته ٬ آن گوشه را پاكسازي كردند. از اين پس نيازي به استفاده از آن محل نخواهد بود٬ زيرا در آن سوي خيابان چند مستراح عمومي ساخته اند. " ص469 "*16

وسيع ترين سايت حفاري باستان شناسي در خاورميانه است. " ص469 "

آقاي پرو و همسرش در اواخر روز اط چغازنبيل بازگشتند. از ديدن زيگورات و سايت بسيار بسيار تحت تاثير قرار گرفته بودند. آقاي پَرو گفت كه صحبت كردن درباره اين سايت و كارهاي كه انجام گرفته و ديدن فيلمها و اسلايدها نمي توانند عظمت اين كار را ٬ چه در چغازنبيل و چه در شوش٬ بيان كنند. بايد آنها را به چشم خود ديد. " ص469-470 "

عليا حضرت ملكه با مانتوي صورتي و يك كلاه سياه فوق العاده شيك از مقابل گارد سلطنتي عبور كرد و بعد به طرف موزه آمد. " ص475 "

حدود صد كارت تبريك را به مناسبت فرا رسيدن نوروز به صندوق پست انداختم " ص477 "

هميشه همان داستان است. كافي است يك نفر ناراضي تصميم به رفتن بگيرد و ديگران ٬ گوسفندوار٬ از او تبعيت كنند. بدا به حالشان! " ص477 "

اين بازسازي بدون ترديد آخرين بازسازي در طول مدت كار باستان شناسي من خواهد بود و آواز قوي من. زيرا تا پنج شش روز ديگر بايد بارها را ببنديم و براي هميشه از شوش برويم. " ص483"

كم كم قلعه به صورت جزيره اي خالي از سكنه در مي آيد. " ص484 "

جايي است كه از بيست و يك سال پيش تا كنون اين همه از خود براي آن مايه گذاشتيم. نمي خواهم ديگر به آن فكر كنم. " ص485 "

به باغبان گواهينامه لياقت اهدا كرديم. " ص485 "

اين آخرين شب ماست. فردا براي هميشه شوش را ترك مي كنيم.

" همه چيز بسيار زود به پايان رسيد." " ص485 "

ايران٬ كشوري را كه اين همه به آن دل بسته بوديم و بهترين روزهاي عمر خود را وقف آن كرديم و دوستان زيادي در آن پيدا كرديم٬ در اواخر ماه مه ترك مي كنيم. كشوري كه براي پانزده روز به آن مي آيي و پانزده سال در آن مي ماني و ما نزديك به نيم قرن در آنجا زندگي و كار كرديم. " ص486 "

************************************************************

پ ن:*1 بله درواقع هنوز هم همين بخت برگشته ها هستند كه قالي هاي نفيس ايراني را مي بافند و تجاري كه يك دهم پول زحمت آنها را هم پرداخت نمي كنند و دولت هم براي صاردات غير نفتي با آن قيافه مي گيرد. هر وقت تونستيم چهار تا موبايل و غيره و ذالك كه از تكنولوژي برخواسته صادر كنيم درسته نه نفت و محصولات مشتق از اون كه از زمين خدا بازهم با تكنولوژي اونها در مياريم.—توجه داشته باشيد كه تقريبا هشتاد سال پيش يك ريال برابر يك فرانك فرانسه بود اما حالا تقريبا هر فرانك فرانسه برابر 2500 ريال – چقدر ارزش پول ملي كم شده است.

پ ن:*2 خانم گيرشمن خودتو ناراحت نكن بعد از اين شصت –هفتاد سال هنوزهمينطوره

پ ن:*3 اين سنگ برجسته باستاني كه در اطراف كازرون شيراز قراردارد الان به دليل عدم حفاظت و مراقبت در حال فرسايش و نابوديست.

پ ن:*4 هوگار سلسله جبال آتشفشان صحراي مركزي الجزاير است.

پ ن:*5 مسير فوق العاده زيبايي ست هميشه دوست داشتيم اين مسير را با هليكوپتر فيلم برداري كنم .عبور از درهاي تنگ و زيبا با چشم اندازي فوق العاده. در حال حاضر اين مسير ٬قطار بيشتر زمان شب از آن رد مي شود مسافران اين زيبايي ها را نمي بينند. مگر با قطار محلي كه ساعت حركت آن در بين روز هست سفر كنيد.

پ ن:*6منم خيلي وقت ها روحيه ام به زير صفر مي رسد.

پ ن:*7 بعد از پنجاه سال فكر نكنم تغييري زيادي حاصل شده باشه.

پ ن:*8 غصه نخور تانيا هنوزم داريم شير با شير خشك هاي چيني و شير قاطي با آب مي خوريم.

پ ن:*9 ياد ماكت سازي خودم افتادم و ماكتي كه از كارخونه درست كرده بودم. واقعا همينطوره هر چه مي ري جلو چون بيشتر ازش خوشت مي ياد  نمي توني دست از كار بكشي. مادرم چند بار براي خوردن ناهار و شام بايد صدام مي كرد تا از ايوان حياط بيام. منم در مجموع 950 ساعت طي 16 ماه روي ماكت كارخونه كار كردم. سه عكس از ماكتي كه با ابتدايي ترين مواد در مقياس يك دويستم ساختم. عكس ماكت اينجا عكس ماكت اينجا عكس ماكت اينجا  عكس ماكت زيگورات در دستان تانيا گيرشمن

پ ن:*10 هنوز هم اين "يك مشكل كوچك" گاهي خودش را نشان مي دهد.

پ ن: *11آقاي گيرشمن خدابيامرز هنوز هم اين " عادتهاي مرسوم" وجود دارد.

پ ن:*12 اين علاقه مندي به خراب كردن آثار باستاني و نوشتن يادگاري كم و بيش هنوز ادامه دارد

پ ن:*13 بعضي ازمهندسان و معماران الان هم كارشان فوق العاده ست. ساختماني كه مي سازند. سوراخ هود آشپزخانه آن با محل قرار گيري اجاق كاز 4 متر فاصله دارد.محل نصب كولر بيرون پنجره و مشرف به خيابان هست و براي سرويس آن نياز به گذراندن يك دوره صخره نوردي ست. سيم هاي آنتن اغلب در پريز وجود خارجي ندارد و سيم هاي آنتن مجتمع ها از پشت بام به هر خانه اي آويزان و كشيده شده است. و...

پ ن: 14*چه اهميتي داره٬ الانم هزاران درخت را در جنگل براي جاده و عبور لوله گاز قطع مي كنيم. گريه كه نداره...

( پ ن:*15 "فردا" منم همين مشكل را دارم نمي خوام كلي انتقاد كنم. از خودم انتقاد مي كنم كه خيلي از كارهام رو به فردا موكول مي كنم شايد بخاطر تنبلي باشه. اما بيشترش براي نداشتن انگيز ست. .وقتي آدم انگيزه نداشته باشه همين مي شه. من كه تكه كلامم شده "بعدا" خيلي از كارهام موكول شده براي بعد. مادرم مي گه نشد يك كار ازت بخوام همون موقع انجام بدي. مي گه عالي انجام مي دي حيف كه بموقع نيست و آدم رو خون جيگر مي كني. راست مي گه آخ يادم افتاد الان 5 روز گفته برم جارو برقي رو كه خوب كار نمي كنه نگاه كنم كه من هنوز اينكارو نكردم. يادم باشه فردا برم.اگر باز يادم نره.)

پ ن:*16 فكر مي كنيد اين معضل توالت عمومي شهر ها بعد از حدود هفتاد سال از اين جريان چقدر حل شده است؟!

پ ن: عكس هاي جالب از محل هاي باستاني و اشياء كشف شده در ضميمه كتاب هست چند تا از آنها را اينجا ، اينجا، مجسمه هاي شوش و چغازنبيل - مقبره دانيال نبي در اوايل قرن بيستم  و عكس قلعه شوش را كه خودم سال ۸۶ گرفتم اينجا ببينيد

پ ن: راستي كتاب را پارسال بهمن ماه خوندم 

[ 91/07/11 ] [ 21:19 ] [ mbz ]

 چه توضيحي مي تونم در مورد اين كتاب بدم.هيچي ندارم بگم!

 واقعيتي تلخ از جنگ، از رشادت و دليري. يادداشت هاي روزانه سيد ناصر حسيني پور از زندان هاي مخفي عراق واقعيتي ست كه در تاريخ ثبت شده است و خواندن و يا نخواندن ،دانستن و يا ندانستن ما چيزي از اين واقعيت تلخ كم نمي كند.

*********************************************

نام كتاب: پايي كه جا ماند

نويسنده: سيد ناصر حسيني پور

ناشر: سوره مهر ۱۳۹۱ چاپ پانزدهم 768 صفحه

پايي كه جا ماند - خاطرات سيد ناصر حسيني پور

یک دفترچه ی بیست برگی کوچک که سرگذشت خودم و دوستانم بود و برایم دنیایی خاطره داشت. بعد از آزادی بر اساس تاریخ ها٬کدها و جمله های کوتاه که هر کدام گرای خاطره و اتفاق خاصی بود و به کمک حافظه ام شروع به بازنویسی 187 روز از 808 روز اسارتم کردم. "ص 12-13 "

دلم می خواهد قبر نداشته باشم. " ص19" *1

تا پدر نشی قدر پدر رو نمی دونی! " ص21 "

غروب امروز مثل همه ی روزهای دلگیر بود. " ص23"

ای کاش هیچ شهیدی مادر نداشت٬تو این دنیا هیچی بدتر از داغ  فرزند نیست! " ص24 "

من که مادر ندارم برام شروه بگه و گریه کنه ٬محبت مادر رو ندیدم٬اما دلم می خواد وقتی شهید شدم٬ برام گریه کنن. اگه شهید شدم برید یه نصف قلب یخ بگیرید٬ بذارید روی قبرم٬ تا آب بشه بره توی قبرم به جای اشک مادرم. دلم می خواد به جای اشک پدر و مادرم٬یخ برام گریه کنه٬ "ص24 "

عمر دوستی های جبهه کوتاست. " ص27 "

بالای دکل احساس می کنی از همه بالاتر و بلندتری. " ص28 "

شهید هدایت الله رکنی سال 1365 فرمانده ی گردان هانی تیپ 46 الهادی بود. جنازه اش بعد از ده سال کشف شد و در سرآبتاوه ی بویراحمد به خاک سپرده شد. تنها فرزندش مهدی پنج ماه بعد از شهادت پدر متولد شد. همسر شهید نیز چند سال بعد از شهادتش در سن سی و سه سالگی مظلومانه از دنیا رفت. " ص37 "

از مظلومیت شهید نعمت الله دشتبان همین بس که دخترش الهه می گفت: بعد از بیست سال که از شهادت پدرم می گذشت ٬ رفتم امور ایثارگران سپاه٬ برای مطالبات پدرم. برادری که آن جا بود پ گفت: این شهید مجرده ٬ فرزندی نداره؟! الهه به طعنه گفته بود: پدر من مجرد نیست٬ پدر من پنج دختر و یک پسر داره. می خوای اسم هاشون رو ياداشت کن: عصمت٬زینب٬الهه٬زهرا٬فاطمه و برادرم فرشید. " ص39 "

دلم برای خدیجه ی یک ساله اش٬ یاسر سه ساله اش و اعظم شش ساله اش می سوخت. پیران سرپرستی فرزندان برادر شهیدش را هم بر عهده داشت. از امروز فرزندان او و بردارش مثل خیلی از فرزندان قهرمانان جنگ یتیم می شدند. " ص44 "

شهید محمد حسین حق جو دخترانش را به اسم های خاصی صدا می زد. صدیقه ی عزیزم٬ هدیه ی دلسوزم٬زهرای نازنینم٬ فاطمه ی دلبندمو سکینه ی صغیرم. برای زهره که شش ماه بعد از شهادت بابا به دنیا آمد اسم مستعاری انتخاب نشد. " ص45 "

می دونم چرا شما دلتون نمی خواد من برم جلو٬ نمی خواد نگران دختران من باشید٬ دخترامو به فاطمه ی زهرا سپرده ام. " ص46 "

این که چرا کسی به کمک مان نیامد٬چرا جنازه های شهدا در دست دشمن ماند و خیلی چراهای دیگر٬ سوالاتی بود که فکر و ذهنم را مشغول کرده بود و جوابش را نمی دانستم. " ص53 " *2

واحدهای توپخانه و ادوات هیچ گلوله ای نداشتند بچه ها را پشتیبانی کنند. " ص54 "

در لحظات آخر بی سیمچی مان شهید شد. دیگر هیچ کس فرصت نداشت پای بی سیم بنشیند و با عقبه حرف بزند. ارتباط با عقبه دردی را دوا نمی کرد. " ص55 "

در یک لحظه ٬احساس کردم از سمت راست بدنم کوتاه تر شده ام. " ص58 "

لحظه ای که تیر خوردم اصلا نفهمیدم. کم کم دردم شدیدتر شد. دقایقی بعد تا مغز استخوانم پیش رفت. " ص60 "

شما الان کجای جاده اید؟ قاسم٬ قاسم٬قاسم٬ طالب!  قاسم صدای منو می شنوی؟ بعد با صدای بغض آلودی از پشت بی سیم می گفت: یعنی همه شهید شدن... کسی صدای منو می شنوه...خاک تو سر ما که زنده ایم. برگردیم بگیم همه شهید شدند و ما زنده برگشتیم...قاسم... " ص61 "

هیچ راهی جز این که درانتظار آمدن عراقی ها باشم٬ندارم. لحظه ی سختی است٬انتظار آمدن دشمن! " ص61 "

پاشنه ی پایم توی پوتین مانده بود.پایی که به هیچ استخوانی وصل نبود. " ص62 "

از دنیا فقط یک دوچرخه ی 28 داشتم. " ص62 "

برای راحت تر جان دهم باید از دلبستگی هایم دل می کندم. از پدرم٬خانواده ام٬خودم٬دوچرخه ام٬عکس هایم٬هم کلاسی هایم٬ کوچه و خیابان شهرم٬میدان فوتبال خاکی کنارخانه ٬باغ انارمان و عزیزترین دوستم حسن. به خودم تلقین کردم دیگر خانواده ام ٬ دوستان جبهه و هم کلاسی هایم را نخواهم دید. " ص63 "

شدت درد کلافه ام کرده بود و انتظار این که بلاخره چه خواهد شده٬عذابم می داد. " ص63 "

پلاکم را به گوشه ای پرت کردم تا اگر عراقی ها کشتنم٬روزی محل شهادتم را پیدا کنند. " ص64 "

(چرا تسلیم نمی شدید...)! " ص65 "

این دست بالا بردن٬ سخت ترین لحظه برای هر سربازی در هر گوشه ای از جهان است. " ص66 "

با این که فقط بیست روز به پایان خدمتش باقی مانده بود٬مردانه جنگید و مظلومانه شهید شد. " ص68 "

چند نظامی جدید آمدند. یکی از آن ها با پوتین به صورتم خاک پاشید. چشمانم پر از خاک شد. دلم می خواست دست هایم باز بود تا چشم هایم را بمالم. " ص69 "

بعضی شان که آدم های با وجدانی بودند سعی می کردند بقیه را متقاعد کنند کاری به کارم نداشته باشند. " ص69 "

ساعت را که در آوردم٬ انداختمش توی آب! عاقبت این کار را می دانستم. برایم سخت بود ساعت مچی برادر شهیدم روی دست کسانی باشد که قاتلان او بودند. " ص70 "

انت قاتل اخی! ( تو قاتل برادر منی)! حرفش را متوجه شدم. برای اینکه به او بفهمانم شما هم برادر مرا در جنگ شهیدکرده اید٬همان حرف خودش را تکرار کردم " ص71 "

از این که فانسقه ی عراقی ها که روزی متعلق به خودشان بود٬به خودشان برگشت٬ خوشخال شدم٬ " ص72 "

دو گلوله به هرد پایم شلیک کرد. در اوج ناباوری خیره نگاهش کردم. می خواستم قیافه اش را برای همیشه به ذهن بسپارم. گلوله ها یکی پشت ماهیچه ی بالای ران پای راستم و دیگری پایین ماهیچه پای چپم اصابت کرد. " ص77 "

چند دقیقه بعد جای سوزش و درد گلوله  ها شروع شد. " ص77 "

هنوز که سال ها از آن روز می گذرد٬ جای آن دو گلوله ی سرگرد بعثی روی پاهایم هست. همیشه ارزو می کردم روزی جنگ می شد٬ سالم بودم و در عملیاتی با او روبه رو می شدم! " ص77 "

از ته قلبم این جمله را تکرار کردم: خدایا منو از این همه درد راحت کن! " ص78 "

دردآورترین صحنه زمانی بود که عراقی ها با ماشین های خودمان جنازه ها را زیر می گرفتند. " ص81 "

نظامی سیاه سوخته ی عراقی کنار جنازه اش ایستاد و یک دفعه چوب پرچم عراق را به پایین جناق سینه شهد کوبید٬طوری که چوب پرچم درون شکم شهید فرو رفت. " ص84 "

تا زمانی که پدر و مادر این شهید بزرگوار در قید حیات هستند٬ نمی توانم نام او را در این کتاب ببرم. ...ترجیح می دهم سال ها بعد به منظور ثبت جنایات رژیم بعثی عراق در جنگ ٬ نام او را بنویسم. " ص84 "

درزندگی یا ندارم جماعتی را این طور با سوز درون نفرین کرده باشم.از ته قلبم گفتم: خدایا! به مظلومیت این شهدا قسم خودت انتقام این کار عراقی ها رو ازشون بگیر! " ص85 " *3

این دومین گروه از نظامیان سودانی بود که با آن ها مواجه می شدم." ص89 "

اولین بار بود در نماز گریه می کردم. " ص91 "

وقتی صحبت های روز قبل او که به بچه های اطلاعات گفت : بچه ها حمله عراقی ها حتمیه٬نمی خواید بدونید تو این حمله سرنوشت هر کدوم تون چه می شه٬ " ص93 " *4

غم عالم روی دلم سنگینی می کرد. بچه های پد بیت اللهی تا آخرین گلوله جنگیده بودند. به جز دو٬سه نفرشان بقیه شهید شده بودند. " ص94 "

سربازها بی میل نبودند مرا بیندازند توی آب جزیره. " ص94 "

به جز آسمان جزیره جای دیگری را نمی دید. " ص95 "

چشمم به محوطه ی پد که افتاد٬بچه های گروهان قاسم بن الحسن را دیدم. اسیر شده بودند. در سراشیبی خاکریز کنار سنگر نشستم. نگاهم به بچه ها افتاد ٬ بغضم گرفت. ناخودآگاه اشک توی چشم هایم جمع شد. بیشتر بچه ها را می شناختم. باور نمی کردم زنده باشند. توی دلم مقاومت امروزشان را تحسین کردم. " ص100 "

یک ساعت قبل دژ خندق سقوط کرده بود و بچه ها اسیر شده بودند. " ص100 "

به عراقی ها حق می دادم آن همه عصابی باشند. بچه ها حساب و کتاب نظامی آن ها را امروز به هم زده بودند. " ص101 "

اگه ما می دونستیم شماها فقط هفتاد٬هشتاد نفرید که تو این پد با ما می جنگید٬ این جا رو براتون جهنم می کردیم." ص102 "

درک می کردم چرا سرهنگ این همه عصبانی بود. بیش از بیست و شش قایق عراقی در آب های شرقی جزیره مجنون منهدم شده بود. بیشتر قایق هایشان توسط آتشبارهای خودشان هدف قرار گرفتند٬ از صبح امروز به علت نبود مهمات عملا واحد توپخانه و ادوات ما کارایی لازم را نداشتند. جایی که قایق های عراقی منهدم شده بودند٬هیچ گلوله ای از سوی واحد ادوات و توپخانه ما شلیک نشده بود. " ص102 " *5

بچه ها هلیکوپتر را با تیربار گرینف و دوشیکا زده بودند. " ص103 "

فکر می کنم می خواستند قدرت آتش توپخانه ی خودشان را به رخ ما بکشند٬که سرتیپ گفت: امروز توپخانه ی ما بیش از سی هزار گلوله روی جاده و پد خندق ریخت! " ص104 "

این مجوس ها لیاقت زنده ماندن ندارن٬ زمین باید از وجود اینا پاک بشه٬ این ها سزاشون فقط مرگه! " ص104 "

بعضی از بچه ها که ريش بلندتری داشتند کیسه بکس شان شده بودند! " ص104 "

نیم ساعت قبل به دستور سرهنگ عراقی جنازه این دو شهید را جلوی چشم ما آتش زدند. " ص106 "

بیشتر بچه ها وقتی دیدند نمازشان قضا می شود. رو به قبله ایستادند و با همان دست های بسته و بدون وضو وتیمم نمازشان را خواندند. " ص108 "

نمی فهمم چرا شلمچه ی شما  همیشه شلوغه و این همه آدم می آن این جا! " ص109 "

احمد سعیدی هم بچه ی سوق از توابع شهرستان کهگیلویه بود. ترکش به شکمش خورده بود و روده هایش از شکمش بیرون ریخته بود با این که بچه ها با پارچه و چفیه روده های او را درون شکمش جا داده و بسته بودند٬ روده هایش از قسمت پایین شکمش بیرون می ریخت. " ص112"

از اتفاقاتی که رخ داده بود٬ شوکه بودیم. باورمان نمی شد سرنوشت جزیره ی مجنون این گونه رقم بخورد. فکر می کردم کسانی کوتاهی کرده و پشت مان را خالی کرده اند. نمی دانم٬ شاید اشتباه می کردم. " ص114 "

اگه قرار بود محاصره شکسته نشه و نیروی کمکی نیاد٬ وضعیت فرق می کرد. اسیر نمی شدیم. بچه ها همه شنا بلد بودن٬ خودشون رو می زدن به اب های جزیره و نجات پیدا می کردن. " ص118 " *6

چو ایران مباشد تن مباد٬ " ص119 "

سه چهار نفر از بچه ها زیر پیراهن شان را در آورده و چهار طرف خاکریز٬ نصب کنند. برای بچه ها لحظه ی سخت و درآوری بود. " ص122 "

زمانی خستگی و دردم کمتر شد که افسر عراقی گفت: من حقیقت رو می پذیرم حتی اگه بر خلاف میلم باشه٬ ما در شناخت قدرت واقعی شما بسیجی ها زیاد اشتباه کردیم٬ ما اطلاعات دقیقی از امکانات و تجهیزات نظامی تون داشتیم٬ اما از روحیات تون شناخت کافی نداشتیم. گ ص125 "

بی سیمچی های ما پچیده ترین اصطلاحات و کلمات لری که حتی خیلی از جوانان لرزبان امروز از آن ادبیات اصیل فاصله گرفته اند را به کار می بردند٬ تا موضوعات جنگ توسط شنود دشمن لو نرود. " ص129 "

عراقی ها در پد پایکوبی می کردند. یکی از آن ها که صدای بمی داشت٬ برای عراقی ها می خواند. برای دشمن شب خوشی بود و برای ما بدترین شب عمرمان. " ص139 "

آسمان صحنه تیرهای رسام و منور بود. صدای کل٬ هلهله و شادی عراقی ها بلند بود. آن شب را عراقی ها به مناسبت تصرف جزیره ی مجنون  جشن سراسری گرفته بودند. " ص142 "

خداوند در آیه ی 190 سوره بقره می فرماید با کسانی که دست به خون شما می آلایند نبرد کنید و متجاوز گر نباشید که خدا تجاوزگران را دوست ندارد. " ص158 "

ما شکست نخوردیم. بچه های ما دویست نفر بودند٬ شما چند تیپ بودید. ما وقتی اسیر شدیم٬ حتی یک گلوله هم نداشتیم. " ص160 "

شما تو جزیره مجنون اسیر شدید٬ اونجا جزو عراقه٬ شما آتش پرست ها متجاوزید! " ص161 "

دلم می خواست بهش بگویم من الان تنها آرزویی که دارم این است که شما اجازه بدبد این پارچ شربت پرتقال روی میز را سر بکشم! " ص162 "

امیرالمونین علی (ع) می فرماید: ( برترین توانگری و بی نیازی به دل راه ندادن آرزوهاست زیرا آرزو انسان را نیازمند می سازد. ). " ص162 "

به قیافه اش نمی آمد فرمانده ی سپاه ششم جنوب باشد و چندین تیپ و لشکر را فرماندهی کند. وقتی او را دیدم با خود گفتم: یعنی سیف الله حیدر پور فرمانده ی تیپ ما با آن بروبیایی که دارد٬ از این چند کیلو آدم تبعیت می کند! " ص166 "

فرماندهان لشکرهای ایران به خاطر حضورشون تو خط مقدم که خیلی هاشون کشته شدن. " ص169 "

خاطره ای از بچگی ام در روستا برایم تداعی شد. در روستا وقتی بچه ها را ختنه می کردند٬ رسم بود٬ هر که ختنه می شد با تخم مرغ به سر فردی که ختنه می کرد٬ می کوبید. با خودم گفتم: شاید من دارم تقاص بچگی ام هنگام ختنه را پس می دهم! " ص181 "

-شما می خواستید از طریق کربلا برید قدس٬ چرا ازاز طریق ترکیه نمی رید قدس؟

برای اینکه لج او را در آورده باشم٬ گفتم:

-بلاخره از یه جایی می ریم٬ عراق نشد ترکیه! ...........

سرهنگ به احمد گفت: ما هم قراره با فتح تهران بریم شمال ایران و مشهد رو آزاد کنیم! " ص191 "

اگر در شرایط عادی گریه می کردم٬خجالت می کشیدم٬چون مطمئن بودم اسرای ایرانی و نظامیان عراقی می گفتند: این بسیجی رو ببین٬ چه جوری کم آورده! " ص194 "  *7

از این که یک سرباز ارمنی در آن شرایط سخت پرستارم بود٬ حس خوبی داشتم. " ص211 "

تو که ارمنی هستی٬چرا برای خمینی می جنگی؟

-درسته که من ارمنی ام. اما ایرانی ام. سربازم و باید خدمت خودمو تو ارتش بگذرونم! " ص213 "

دشمن هیچ وقت دوست و دلسوز نمی شه! " ص215 "

سید محمد شفاعت منش طبق معمول شوخی اش گرفته بود. سید محمد با همان لهجه ی لری غلیظ گفت: اوتون نبی ٬ نون تون نبی٬ مرگ تون چه بی اومیت جبهه٬ بخریت. ( یعنی آب تان نبود٬ نان تان نبود٬ چرا آمدید این جا. حالا کتک بخورید! ) " ص218 "

پوست بدنم مثل بادمجان به سياهي مي رفت. پايم به خاطر عفونت شديد گنديده بود. زخم هايم كرم زده بود. به خاطر نبود دارو٬ بي توجهي عراقي ها٬ شرايط غير بهداشتي زندان و از همه مهمتر نبردن به بيمارستان پايم سياه شده بود. عفونت شديد موجب تكثير كرم ها شده بود. كرم ها تمام بدنم را گرفته و كلافه ام كرده بودند..............احساس مي كردم بري همه تحمل ناپذير شده ام. مي خواستم در گوشه اي دور از چشم ديگران باشم تا از بوي آزار دهنده ام كمتر اذيت شوند. از بس بوي مردار گرفته بودم٬ كمتر كسي رغبت مي كرد كمك كارم باشد. " ص228 "

روی بدنم ادرار کرد. سرم را پایین انداختم و دهان و چشمانم را بستم تا ادرارش درون چشمان و دهانم نریزد. یادآوری این صحنه خوره ی جانم شده بود و بدجوری حرصم را در می آورد. " ص247 "

جوان رشیدی بود. روی بازوها و کمرش مار٬ اژدها٬ شمع٬ بعضی کلمات عاشقانه و مادر در قلب منی٬خال کوبی شده بود. عزت زیاد و دمت گرم٬ تکه کلامش بود. به قیافه و رفتارش نمی آمد.

.......گفت: درسته به قیافه و حرفام نمی آد٬ ولی من ایرانی ام٬ تو کشور دشمن از امامم دفاع می کنم٬ " ص255 "

 

شب گذشته يكي از پرستارها گفته بود: امروز پاي تو را قطع مي كنند!

آن روزها كارم به جايي رسيده بود ٬ كه براي قطع شدن پايم لحظه شماري مي كردم. از بس زجر كشيده بودم هيچ چيز به اندازه ي قطع پايم خوشحالم نمي كرد. پايي كه در عمليات هاي مختلف٬ از آب ها٬ آبراه ها٬ چولان ها و نيزارهاي اروند و جزاير مجنون تا ميدان هاي مين و باتلاق هاي شلمچه٬ از جاده خندق گرفته تا كوه هاي پربرف كردستان٬ در عمليات هاي مختلف  روزهاي خوب و سختي را با او گذرانده بودم. " ص259 "

پايم امروز در زباله هاي بيمارستاني بغداد دفن مي شد. هميشه در خلوت هايم ياد مي كنم از پايي كه جا ماند! " ص260 "

دو شنبه 27 تير 1367-بغداد- بيمارستان الرشيد

امروز بعد از ظهر ايران قطنامه ي 598 را پذيرفته بود و ما نمي دانستيم. " ص279 "

در يك دشت كويري تانك عراقي دنبالش كرده بود. گويا خدمه ي تانك مي خواست براي تنوع فقط دنبالش كند! براي اينكه تانك زيرش نگيرد٬ از بس دويده بود كه بي رمق به زمين افتاده بود. شني تانك دشمن نزديكش شده بود ٬ اما فقط پايش را زير گرفته بود. " ص282 "

رهبر شما جام زهر را نوشيد٬ جنگ تمام شد٬ مي دونستيد؟ " ص285 "

در زمان شاه سران شما مثل مرگ ٬ از شاه مي ترسيدن و ازش حساب مي بردند٬ " ص291 "

تصرف مناطق جنوب براي صدام لذيذتر از ديگر مناطق جنگي بود! " ص291 "

دكتر عراقي براي اينكه ناراحت نشويم٬ با نيشخند گفت: اين پسر از مجوس ها بدش مي آد٬ نگفتم شما رو بزنه٬ اين جور بار اومده٬ از ايراني بدش مي آد! " ص292 "

احمد سوزن آتروپين و آميل نيتريت خودش را به زور به ران پايم تزريق كرد. " ص293 "

قاسم با همان زبان ساده و لهجه ي دوست داشتني اش بهش گفت: من انگيزه منگيزه حاليم نيست٬ اومديم از وطن مون دفاع كنيم! " ص295 "

عبدالجبار گفت: امام حسين عرب است و از ماست٬ به شما ايراني ها چه ربطي داره؟ " ص296 "

اون روز فهميدم خدا شما رو دوست داره و نظاميان عراقي قبل اينكه توسط شما يا صدام كشته بشن٬ كشته ي جاه طلبي و كشور گشايي رئيس جمهورشون هستن. " ص300 "

بعثي ها تو اين جنگ شيعيان رو مي فرستادند خط مقدم٬ تا هم شيعه بكشن٬ هم خودشون كشته بشن٬ بعثي ها با فرستادن شيعيان عراق به خط مقدم به آرزوي قلبي شون مي رسيدن. مي گن٬ اگه ايراني بكشن٬ يك مجوس و دشمن اجنبي رو كشتن. اگه خودشون كشته بشن٬ يك دشمن داخلي رو كشتن. " ص302 "

وقتي گردان ما وارد سوسنگرد شد٬ اونجا فقط عده اي پيرمرد و پير زن و بچه هاي كوچك كه نتونسته بودن٬ از شهر خارج بشن٬ مانده بودن. به دستور همين طالع خليل الدوري كه اون موقع سرهنگ بود٬ همه ي اونا رو توي ميدان شهر جمع كردن. گفته بودن فرمانده ي لشكر مي خواد در مورد اينكه اونا مي تونن بيان عراق و تو اردوگاه مهاجرين در بصره زندگي كنن٬ براشون صحبت كنه. اين بيچاره ها هم باورشون شده بود. وقتي تو ميدان شهر جمع شدن٬ به دستور همين طالع خليل الدوري٬ با تانك ها و نفربرها اون ها را به رگبار مي بندن و زير مي گيرن! " ص304 "

سعدون فياض در روز عاشورا بهم گفت: چه مي شد ايراني ها قبول مي كردند قبر هارون الرشيد را از ايران به عراق مي آورديم٬ در عوض شما هم مي اومديد و قبر حسين رو حفاري مي كرديد و مي برديد ايران. داد و ستد خوبي بود. هارون الرشيد در برابر امام حسين. " ص312 "

سيد! من روزي فهميدم كه خدا با مانيست كه هشام صباح الفخري در مقر تيپ 413 در قلعه ديزه سه ايراني اسير را سوار بر هلي كوپتر كرد و بر فراز آسمان به پايين پرت كرد٬ و روزي فهميدم خدا با شماست كه در عمليات شلمچه نيروهاي تيپ 47 پياده عراق در منطقه ي ابوالخصيب اشتباها با يكديگر درگير شدند و آن همه تلفات از هم گرفتند. " ص312 "

 من اگه مي دانستم اين نوشيدني مشكي همان كابل برق٬ هيچ وقت هوس نوشابه مشكي نمي كردم! " ص327 "

-اگه به شما بگن سه موجود مزاحم طبيعت رو اسم ببر٬ چه موجوداتي رو نام مي بري؟

-هرموجودي رو كه خدا آفريده يه سري داشته!

-مي خواي خودم بهت بگم چه موجوداتي اند؟

-من كه نمي دونم!

-سه چيزند. ايرانيان٬ يهود و مگس. " ص333-334" *8

افسر در برابر حاضر جوابي محمدكاظم گفت: ما عرب ها اسلام را به زور شمشيرهايمان به شما ايراني ها قبولانديم! " ص335 "

-آخوندها شما بچه ها رو شستشوي مغزي دادن! " ص360 "

مدت ها بعد كه روزنامه هاي عراق خبر آزادي اسرا را دادند٬ يك روز به او گفتم: سيدي! به نظر شما ما كي آزاد مي شيم؟ ستوان قحطان بهم گفت: هر وقت ديديد مردي حامله شد٬ آن وقت شما هم آزاد مي شيد! وقتي اسراي ايراني به كشور برمي گشتند٬ به دكتر مؤيد كه رابطه ي خوبي با قحطان داشت ٬ گفتم: به سروان قحطان بگو ديدي بدون اينكه مردي حامله بشه٬ ما آزاد شديم! " ص368 "

-من در جبهه هاي جنوب اسراي شما را ديدم كه پشت پيراهن شان حتي روي پيشاني بندهايشان نوشته بودند مسافر كربلا. شما مي خوايد كربلا را تصرف كنيد؟ شما خوب بود يك دستگاه تريلر مي آورديد٬ كربلا رو مي گذاشتيد روي تريلر و با خودتون مي برديد ايران و دست از سر ما بر مي داشتيد! " ص372 "

در كنج زندان من فتادم كس ندارم٬شفايم ده ياريم كن پروردگارم. " ص377 "

امروز نه من جوراب وليد راشستم٬ نه محمدكاظم شيشه اتاق افسر نگهبان را پاك كرد ون قاسم كفش حامد را واكس زد. ترجيح داديم٬ مثل اسراي سالم كتك بخوريم٬ اما عزت مان لگد نشود. دكتر جمال به وليد و حامد دستور داد ما را بزنند. هر كدام مان بيست ضربه كابل خورديم. " ص400 "

ما در يك دزدي آشكار داشتيم اموال مردم را به شهرهاي خودمان مي برديم. اموالي كه بعدها جهيزيه ي دختران جوان عراق شدند.چه دختراني كه با اين جهيزيه زندگي شان را شروع كردند و بيچاره شدند! " ص406-407 "

از او پرسيدم : بيشتر چه چيزهايي رو از خرمشهر مي برديد؟

ناراحت شد و گفت: بگو مي بردند!

سوالم را اصلاح كردم.

-توي هر بار كاميون٬ يخچال٬ تلويزيون٬ كولرگازي٬ ضبط صوت٬ پنكه سقفي٬ ماشين لباسشويي٬ اجاق گاز٬ چرخ خياطي٬ پتو٬ بخاري٬ قالي و ...

مي گفت: سيد! هر وسيله اي كه تو خرمشهر ماند٬ ارزش بردن نداشت٬ " ص406 "

سامي نگهبان باوجدان كاري كرد٬ كارستان.فكر نمي كردم براي ما اين چنين فداكاري كند. " ص408 "

دو خبري كه صدام را بيش از حد خوشحال كرده بود٬ يكي شهادت دكتر مصطفي چمران بود و ديگري سقوط هواپيماي c-130 ارتش در جنوب. " ص409 "

با پوتين مهر نماز بچه ها را لگد مي كرد و مي گفت: شما ايراني بت پرستيد٬ شماها يه مشت سنگ پرست و خاك پرستيد! " ص416 "

از حقوق 5٬1 دينار ماهيانه مان كه 1500 فلس مي شد٬ " ص417 "

در سال هاي جنگ بچه ها نمونه هايي از خلاقيت ها و ابتكارات رزمندگان ايراني را به رخ عراقي ها مي كشيدند. مثل پل هاي خيبري در عمليات خيبر٬ پلي به طول سيزده كيلومتر. يا بستن چراغ بر روي قايق هاي بدون سرنشين٬ شب٬ در رودخانه ي كرخه ي نور و كارون٬ " ص423 "

خانمم از هنرهاي دستي شما ايراني ها خوشش اومده٬ شما ايراني ها كاراي دستي تون خيلي قشنگه٬ چيز خوب و تزئيني چه داريد؟

حسين عبداللهي كه كنارم نشسته بود گفت: خانمش به زحمت افتاده كه از كاراي ما خوشش اومده. ساجده هم هنرهاي دستي مارو ببينه خوشش مي آد! " ص430 " *9

سر اين چوب سيگاري دهان يك اژدها بود. وقتي سيگار در دهان اژدها قرار مي گرفت٬ زيبايي خاصي داشت. " ص431 "

من به خاط اين كه اذيتم مي كني٬ ازت ناراحتم٬ اما اگه ايران ببينمت٬ دعوت تون مي كنم خونه مون و تا اونجا كه بتونم مثل يه مهمان ازتون پذيرايي مي كنم. " ص437 "

حامد گفت: هر كس ليوان ادار خودشو روي سر خودش خالي كنه! بچه ها اعتراض كردند. وليد گفت: با ادرارتون غسل كنيد! " ص442 "

وقتي ستوان فاضل از توالت سيار بازديد كرد٬ با طعنه به مهندس غلامرضا كريمي گفت: خوب است اين توالت ساخت كشور ايران است؟! مهندس در جوابش گفت: ميدونم مسخره مي كني٬ ولي ستوان فراموش نكن كه طراح شهر بغداد يك ايراني است به نام سهل سرخسي. " ص455 "

چهارم تير ماه 1367 براي من هم روز تلخ و پرخاطره اي بود." ص469 "

سلوان گفت: شما مي گيد ما اسلحه بديم دست تون؟!

يزدان بخش در جوابش گفت: اسلحه كدومه٬ شما اصلا معلومه چي مي گيد!

سلوان گفت: شماها با همين دعاهاتون٬ با ما مي جنگيد٬ مگه شما غير دعا اسلحه ي ديگه اي هم داريد! " ص475 "

اگه تو اين اردوگاه اين يكي پامو هم قطع كني٬ ديگه به خليل از تو شكايت نمي كنم٬ اما مطمئن باش شكايت تو رو به يه كسي مي كنم كه بزندت٬ اگه من جد دارم جدم تو رو مي زنه٬ اگه نزدت جد ندارم! " ص487 "

شهدا با ما رفيق نيمه راه بودند٬ اونا تو بهشت كيف مي كنن٬ ما تو تكريت كابل مي خوريم و گرسنگي مي كشيم! " ص501 "

لطفعلي به شوخي گفت: حاجي اگه شهيد مي شدم٬ بابام منو مي كشت! " ص501 "

امروز اولين سالگرد اسارت من بود. يك سال پيش در اين روز اسير شدم تا زنده هستم امروز مثل روز تولد و ديگر روزهايي كه در زندگي آدم ها مهم اند٬ فراموشم نمي شود. هر وقت اين روز يادم مي آيد٬ تشنه ام مي شود! " ص505 "

وقتي همگي لخت مادرزاد در حياط كمپ زير گرما نشستيم٬ احساس كردم صحراي محشر است. آن صحنه نزديك ترين صحنه به قيامت بود. توي اين دنيا هيچ چيز به اندازه ي اين صحنه قيامت را جلوي چشمانم مجسم نكرد. همه از يكديگر خجالت مي كشيديم٬ تنها چيزي كه باعث شده بود٬ كمتر خجالت بكشيم٬ اين بود كه همه لخت بوديم! " ص523 "

مدت ها بعد يك بار براي مان دسر پرتقال آوردند و بين بازداشتگاه ها تقسيم كردند. به هر سه نفر يك پرتقال رسيد٬ " ص533 "

حبوش پرسيده بود: مگه پوست پرتقال ها رو جمع نكردي؟

-سيدي! رفتم همه بازداشتگاه ها هيچ پوست پرتقالي نبود. بچه ها از گرسنگي پوست پرتقال ها را خورده بودند! " ص534 "

- تورو به جاي پات٬ بايد زبونتو مي بريدن! " ص545 "

از بين همه ي كساني كه به طرفم گوجه و لنگ كفش٬ پرت كردند٬ پيرزن عربي كه لنگ دمپايي اش نصيبم شد را بخشيدم! " ص578 "

چطوره شما نيروهاي خميني از رقص و ترانه بدتون مي آد٬ من كه از ديدن اين تصاوير خوشم مي آد!

-يكي مثل شما خوشش مي آد٬ ما بدمون مي آد. اسلام مي گه از گناه دوري كنيد!

وليد خنديد و گفت: حكومت ايران به زور سر خانم ها چادر كرده٬ من خودم عاشق گوگوش و مهستي شما هستم٬ چطوري شما از اينا بدتون مي آد؟ " ص584 "

دختر با حجاب مثل كنسرو ماهي سربسته مي مونه كه پاك و با خداست٬ " ص585 "

حقيقت را مي شود خم كرد٬ اما نمي توان شكست! " ص589 "

من هم همان كلمات اشتباهي را كه به او ياد داده بودم با هر سيلي اي كه مي خوردم تكرار مي كردم! " ص592 "

گريه بچه هاي منجيل ٬ رودبار و طارم را در غروب اين جمعه ي دلگير فراموش نمي كنم. " ص609 "

امروز ارتش عراق٬ كويت را اشغال كرد! " ص612"

صدام گفته بود : تنها مجاهدت ارتش عراق اميران و شيوخ مصرف گرا و ترسو را حفظ كرد و آنان را بر اريكه قدرت نگه داشت. درجايي ديگر صدام گفته بود: خون جوانان عراقي در جنگ با ايراني كه قصد صدور انقلابش را داشت٬ بر زمين ريخت تا شيوخ عرب آسوده باشند٬ " ص614 "

بلاخره هر چه بود گذشت. گذشته را بايد فراموش كرد و به تاريخ سپرد. خاطرات جنگ خوبش هم بد است. خاطرات جنگ تلخ است٬ زندگي را هم تلخ مي كند! سروان عباس صحبت هايش را با ذكر اين جمله خاتمه داد: تمام خاطرات تلخ دوران زندان را همين جا دفن كنيد٬ و برگرديد كشورتون! " ص641 "

ايراني ها به اسراي عراقي كت و شلوار و پيراهن هاي شيك داده بودند و عراقي ها به اسراي ايراني لباس هاي نظامي آستين كوتاه خاكي كه در انبارهايشان خاك مي خورد! " ص649 "

مگه صدام نگفت اگه ايراني ها خرمشهر رو پس گرفتند ٬ من كليد بصره رو به اونها مي دم! "ص664 "

گويا خيلي از بچه هاي پد خندق كه مرا در زندان الرشيد ديده بودن٬ به خانواده ام گفته بودند٬ ديده اند شهيد شده ام. ده دقيقه بعد سرهنگ حبيبي بهم گفت: خواهرت بي بي ماهتاب تو حياط مهمان سرا منتظرته! انگار ساعتي را در قلبم كار گذاشته بودند. صداي ضربان قلبم را مي شنيدم. برايم لحظه ي زيبايي بود. ديدارش برايم غير منتظره بود. باورم نمي شد الان ايران باشم و خواهر بزرگم توي حياط منتظرم باشد. " 673 "

به طرفم دويد و مرا در آغوش گرفت. با اين كه خواهرم بود٬ احساس كردم بوي مادرم را مي دهد. صداي گريه اش بلند شد. بيش از بيست دقيقه دستش دور گردنم بود٬ مي بوسيدم و گريه مي كرد. خودم هم زياد گريه كردم. " ص673 "

حوالي دوازده ظهر وارد گچساران شدم. سيل عظيم مردمي كه به استقبال آمده بودند٬ دردها و رنج هاي اسارت را از تنم مي زدود. " ص673 "

مردان مردي كه رفتند تا ايران پاينده باشد. " ص675 "

پايم در بغداد جا ماند٬ تا يك وجب از خاك اين كشور در دست دشمن نماند. " ص677 "

 

****************************************************

پ ن:*1 منم نمی دونم چرا همچین فکری دارم.

پ ن:*2منم همین سوال ها برایم پیش آمده و دوست دارم بدونم بعد از این همه سال جواب سوال های خودتان را پیدا کردید؟!

پ ن:*3 خدا هنوز داره ازشون انتقام می گیره

پ ن:*4برام هنوز سوال هست با توجه به اطلاعات دقیقی که از حمله عراقی ها بود هیچ برنامه ای برای این پاتک در نظر گرفته نشد  حتی اگر بنا بر عقب نشینی بود آنرا با تاکتیک انجام ندادند تا کمتر نیرو شهید ویا اسیر می شد.و ....هرچند نمی شود قضاوت کرد و ما اطلاعات دقیقی ازواقعیت نداریم

پ ن:*5 هميشه عادت داريم بگذاريم كار به جاهاي باريك بكشد.

پ ن:*6خوب واقعا همین جای سوال داره چرا؟!

پ ن:*7 درود به غيرت و شجاعت شما. ايراني هيچ وقت كم نمي آره چون دل شير در چنگ اوست

پ ن:*8 اين مطلب را صدام اوايل جنگ گفته بود.

پ ن:*9 ساجده اسم زن صدام بود

پ ن: ياد و خاطره شهدا جانبازان و آزدگان گرامي باد

پ ن: عكس سيد ناصر حسيني پور در سن شانزده سالگي قبل از اسارت اينجا ببينيد

 پ ن: موضوع و مطالب مشابه: کتاب دا - کتاب سفر به گرای 270 درجه - خرمشهر آزاد شد

 

 

 

[ 91/06/30 ] [ 20:37 ] [ mbz ]

تو مجله داستان از آليس مونرو داستان خونده بودم و خيلي دوست داشتم بيشتر ازش بخونم. وقتي ديدم مجموعه داستاني از مونرو توسط ترانه ترجمه شده كنجكاو شدم  اونو تهيه كنم بخونم هم براي آليس مونرو هم اينكه ببينم ترجمه خانم عليدوستي چطوره. خوب خانم مونرو كه تو داستان هاي كوتاه انگليسي معروف و شناخته شده است. فكر مي كنم ترجمه خانم عليدوستي هم خيلي خوبه. مجموعه داستان روياي مادرم متشكل از پنج داستان هست كه من دو تا داستان آخر را چون حواسم نبود و نمي تونستم تمركز كنم زياد متوجه نشدم . روزهايي بود كه بالاي ابر بودم. هر كاري كردم تمركز نداشتم. اما خوندم تا بعدا يك بار ديگر بخونم. اما سه تا داستان اول اون خيلي خوب بودن مخصوصا داستان روياي مادرم كه راوي خود كودك هست كه روايت را حتي قبل از اينكه به دنيا بياد شروع مي كنه...

نام كتاب: روياي مادرم

نويسنده: آليس مونرو

مترجم: ترانه عليدوستي

ناشر: نشر مركز چاپ سوم اسفند 1390 250 صفحه

روياي مادرم - آليس مونرو- ترانه عليدوستي

نمي دانم كه دلم چه مي خواهد. " ص16 "

زندگي عادلانه نيست و بهتره كه تو هم به اين موضوع عادت كني." ص35 "

مي گفت مي داند كه ويولونيست بزرگي نيست٬ نبوغ يا طالع خارق العاده اي ندارد٬ اما دست كم زندگيش را از طريق كاري مي گرداند كه دوست دارد انجامش بدهد. " ص72 "

هر چه باشد پسري براي او به دنيا آورده بود و اين٬ قاعدتا چيزي بود كه هر مردي مي خواست. " ص75 "

تمام سال هايي كه در شهرمان زندگي مي كرديم٬ به هيچ كس برنخوردم كه طلاق گرفته باشد. پس حتما زوج هاي ديگري هم بودند كه زير يك سقف زندگي مستقل از همي داشتند. " ص78 "

از ميله هاي تاب هم بالاتر مي رفتم. " ص86 " *1

در زير زمين يك گنجه ي چوبي قديمي هم بود كه روي آن پر از قوطي هاي رنگ٬ و روغن جلاي خشك شده٬ مجموعه اي از قلم موهاي كهنه٬ چوب هاي هم زني٬ و تخته هايي بود كه رويشان رنگ ساخته بودند " ص90 " پ ن:*2

" بچه ها چه احساسات عميقي دارن." " ص97 "

هيچ كس به سوگ نخواهد نشست/دعايت نخواهد كرد٬ دلتنگت نخواهد شد/جاي تو خاليست..." ص100 "

جاي تو خاليست.

تو آنجا نيستي. " ص101 "

هيچ وقت نمي شود به خانه و زندگي آدم ها در حضور خودشان يك نگاه درست و حسابي انداخت. " ص118 "

بهترين جاي خانه آشپزخانه اش بود٬ " ص118 "

دايرة االمعارف موسيقي را ديدم و راهنماي جهاني اپرا و زندگي آهنگسازان بزرگ. همچنين آن كتاب بزرگ و باريك را با جلد فاخرش- رباعيات عمرخيام- كه هميشه كنار كاناپه ي خانم ورگيلا بود. " ص119 "

چقدر دلم مي خواست مي توانستيم به آن زمان برگرديم. " ص121 "

مردها طبيعي نيستن. اين يكي از چيزاييه كه وقتي ازدواج كردي ياد مي گيري. " ص129 " *3

هميشه منتظر يك اتفاق بوده٬ اتفاقي كه زندگيش را عوض كند. او ازدواجش را به عنوان تغييري بزرگ قبول داشت٬ اما نه به عنوان آخرين تغيير. " ص182 "

*******************************************

پ ن:*1 ياد شهرك و پارك هاي اونجا افتادم كه ايام كودكي و نوجواني چقدر تو پارك تاب بازي مي كرديم وقتي جو گير مي شديم از ميله هاي تاب هم بالاتر مي رفتيم مخصوصا اگر دونفري سوار مي شديم.يادش به خير

پ ن:*2 نمي دونم ياد شما مي ياد يا نه قبلا با شيشه ويتراي درست مي كردن ( نقاشي روي شيشه با خمير و رنگ) گل شيشه اي و گل خميري. شايد اين كارا بيشتر براي دخترا بود اما چون من براي رنگ كردن كاردستي هايي كه درست مي كردم از رنگ و قلم مو زياد استفاده مي كردم تجربه ساخت ويتراي و گل شيشه اي و خميري هم داشتم.يادش به خير

پ ن: 3*

 

[ 91/06/25 ] [ 13:25 ] [ mbz ]

تفاوت ديدگاه و نگرش بين زنها و مردها. انتظارات و خواسته هاي متفاوت از همديگر.قضاوت عجولانه, قسمتي از مواردي ست كه در داستان به آنها اشاره شده است. شايد دنياي متفاوت درون زن ها و مردها ست كه موجب دوري ناخواسته آنها مي شود.

*************************************

نام رمان: در اولين نگاه

نويسنده: نيكولاس اسپاركس

مترجم: نفيسه معتكف

ناشر: درسا  چاپ اول 1386   371 صفحه

رمان در اولين نگاه  نيكولاس اسپاركس  نفيسه معتكف

آيا واقعا عشق در اولين نگاه امكان دار؟ " ص5 "

دوباره به ياد مسيري افتاد كه آنها را به سوي هم كشانده بود. " ص5 "

او هميشه مي گذاشت كه خاطرات به ذهنش بيايند. " ص8 "

در طي سال ها چقدر آت و آشغال دور و بر خود جمع كرده بود. " ص10 "

در دوران نوزادي٬ او سر تاسر شب را مي خوابيد. در دوران نوپايي٬ با تته پته كردنش دل مي برد.

در نوجواني هم بچه اي با وقار و متين مي شد كه از مواد مخدر دوري مي كرد و فيلم هاي مستهجن نمي ديد. وقتي هم كه بزرگ تر مي شد و خانه را ترك مي كرد٬ آدمي مؤدب و با تربيت بود و نمراتش هم آنقدر بالا بود كه در دانشگاه هاروارد پذيرفته مي شد. در شنا رتبه ي اول را مي آورد و در طول تابستان هم آن قدر وقت اضافه داشت كه داوطلبانه كمك هاي بشر دوستانه انجام دهد." ص21 "

رنگ مورد علاقه اش بنفش بود. " ص23 "

لكسي باعث شده بود قلب و ذهن جرمي به سوي احساسات جديد باز شود. " ص27 "

شكست عشقي٬ حتي در بزرگسالي٬ به آساني فراموش نمي شود. " ص54 "

آدم تا صداي چك چك صداي بارون رو روي شيرواني نشنوه٬ انگار زندگي نمي كنه. اين شاعرانه ترين صداي دنياس. " ص63 "

براي اولين بار تصميم گرفت به جاي اينكه زندگي گام بعدي او را انتخاب كند٬ خودش گام بعدي زندگي اش را انتخاب كند. " ص77 "

دوست داري از دفتر خاطرات روزانه ي من استفاده كني؟ " ص90 "

اين طور نبود كه جرمي انتظار داشته باشد لكسي تمام افرادي را كه در طول عمرش مي شناخته٬ به امان خدا رها كند٬ درست است؟ يا از توجه و التفات به ديگران دست بكشد. .......لكسي روش خاص خود را داشت و به هركسي كه اوقاتي را با او گذرانده بود٬ بها مي داد و كاري مي كرد كه طرف خيال كند مركز جهان است٬ " ص106 "

اگر او از دنياي قرار مدار با زنها چيزي ياد گرفته بود٬ همين بود كه مي دانست آنان عاشق غافلگير شدن هستند " ص107 "

جرمي مطمئن نبود بعد از عمري زنان را شناخته باشد. " ص112 "

بيشتر مردها محتاج تحسين زن ها بودند و در نتيجه دلشان مي خواست دست به هر كاري بزنند تا به اين هدف برسند. او شك داشت كه زنها كاملا اين حقيقت ساده را درك كرده باشند. " ص113 "

هيچ چيزي بدتر از صداي گريه ي زن نيست. " ص115 "

آيا اعتماد را بايد به دست آورد يا صرفا از روي عقيده و ايمان است؟ " ص145 "

اگر فقط يك چيز در مورد شهرهاي كوچك فهميده بود٬ اين بود كه حرف به سرعت پخش مي شد٬ مخصوصا خبرهاس بد٬ " ص157 "

اما بالاخره من به اين نتيجه رسيدم كه اگه زني واقعا دوستت داشته باشه٬ نمي توني از اون توقع داشته باشي مه هميشه راست بگه. خودت كه مي دوني زنها در مقايسه با مردها احساسي ترن. دليل اينكه اونا راستگو نيستن اينه كه خيال مي كنن حقيقت احساسات مرد رو جريحه دار مي كنه. اما به اين مفهوم نيست كه آدم رو دوست ندارن. " ص166 "

دليل بيشتر مشاجره ها اينه كه آدما مي خوان همين كه هستن باشن. " ص203 "

وقتي همه چي رو برات تعريف مي كنه٬ مشتاقانه گوش بده. و بعد كاري كن كه اون متوجه بشه از نظر تو چقدر خاص و منحصر به فرده...

من مردها رو مي شناسم. بذار يه چيزي به ات بگم. اونا ممكنه بابت كار يا زندگي نگران٬ آشفته و عصباني باشن٬ اما سرانجام٬ اگه زن قلق مردش رو بدونه٬ غاعله ختمه. يكي از چيزهايي كه مردها رو روي روال خوب و منظم ميندازه اينه كه اونا نياز مبرمي به قدرداني و تحسين دارن. .....

البته كه اونا مي خوان زندگي شون عالي و بي نقص باشه. و از زن توقع دارن كه خونه ترو تميز باشه در عين حال كه خود زن هم زيبا٬ مرتب٬ آراسته و پر انرژي باشه و كارهايي پر از تفريح با هم انجام بدن٬ اما باز هم تقدير و تحسين بايد سر جاي خودش باشه. " ص222 "

آغوش خود را گشود و او را در بغل گرفت و لكسي سرش را روي سينه او گذاشت. آنها براي مدتي طولاني به همين وضع ماندند.اما لكسي متوجه عدم شور و عشق در او شد.  " ص228 "

مي دانست راشل حسود٬ دمدمي مزاج٬ نامطمئن و گاهي هم بي مسئوليت است٬ اما در عين حال مي دانست كه انتقام جويي در ذات خودش نيست. " ص240 "

در اكثر موارد٬ محيط شاخص بزرگتري براي رفتار آينده س تا وراثت. " ص263 "

همه چيز به خوبي پيش مي رود و حتما حكمتي در كار خدا هست و لكسي نبايد ايمان و اعتقادش را از دست بدهد. " ص276 "

هر آدمي در زندگي غم و غصه و مشكلات خود را دارد و زندگي هيچ كس بي عيب و نقص نيست. " ص282 "

ما به اميد زنده ايم." ص302 "

هيچي مثل بچه داشتن زندگي آدم رو تغيير نميده. " ص328 "

پدر ها و مادرها هميشه ي خدا نگران هستن. " ص357 "

 

[ 91/06/19 ] [ 0:27 ] [ mbz ]

يكي از راه هايي كه آدم ها موقع برخورد با مشكل از اون استفاده مي كنند فرار كردن است. حالا مخصوصا اين مشكل تو زندگي خانوادگي آدم باشه. اما بيشتر مواقع جواب نمي ده . نه تنها نتيجه اي حاصل نمي شود كه مشكل بغرنج تر نيز مي گردد. اما واقعا گاهي چاره اي نيست و در ماندگي باعث فرار ما مي شود. شايد بشه گفت راحت ترين راه فرار هست چون ماندن و جنگيدن با مشكلات گاهي انسان را از پا در مي آورد. حتي آدم هاي موفقي هستند كه در بر خورد با مشكلات خانوادگي در مي مانند.

داستان در مورد يك جواني است كه در دوران مجردي بسكتباليست حرفه اي ٬هميشه موفق و سرآمد دوستان خود بوده است اما در زندگي مشترك خود به شك و ترديد و بن بست مي رسد.براي فرار از اين دودلي راهي سفري بدون برنامه ريزي مي شود كه در اين مسير با مربي سابق خود برخورد مي كند. در نهايت نتيجه اي نمي گيرد جز اينكه بايد به فرا خود ادامه دهد اما با روحيه اي بدتر و شكسته تر...

نام رمان: فراركن٬خرگوش

نويسنده: جان آبدايك

مترجم: سهيل سمي

ناشر: ققنوس  چاپ دوم 1390   397 صفحه

رمان فرار كن خرگوش - جان آپدايك

مثل بقيه در نوجواني صاحب اين لقب شده. " ص5 "

 مسن شدن چيز عجيبي نيست٬ خطري ندارد. " ص7 "

ماه مارس است.هوا از عشق سبك شده است. همه چيز از نو آغاز مي شود٬ " ص9 "

خودت را بشناس . شناخت استعدادهاتو ياد بگير٬ و بعد براي رشد اونا تلاش كن.اين راه خوشبخت شدنه. " ص14 "

چرخ هاي دنيا با دروغ مي چرخند. پايه و اساس اقتصادمان." ص15 "

زيبايي زودرس و پيش از هنگامش بيش تر درخور جايي ديگر مثل فرانسه يا ايران يا خود بهشت بود. " ص27 "

"بدون آواز روز هرگز به پايان نخواهد رسيد٬ بدون آواز." " ص34 "

" عشق پنهان"٬ "برگ هاي پاييزي" " ص35 "

اين خصوصيت هميشه وجود دارد٬ مسائلي كه در آغاز به نظر نادرست مي آيند٬ اما سرانجام درست بودنشان ثابت مي شود. "ص 50 "

تنها راه رفتن به يه جا اينه كه قبل از راه افتادن بدوني كجا مي خواي بري" ص53 "

يعني دختران ثرمتمند سردمزاجند؟ " ص56 "

" كاري رو بكن كه دلت مي گه٬ تنها راهنماي ما قلب و دلمونه." " ص74 "

انگيزه موفقيت از نظرم هميشه بهتر از انگيزه برنده شدن بوده٬ چون حتي در بازندگي هم مي شه موفق شد." ص87 "

" پسري كه با كمك يه مربي الهام بخش قلب بزرگ تري پيدا كرده باشه٬ به مفهوم عميق تر٬ در بازي بزرگ تر زندگي هم هرگز وامونده و درمونده نمي شه." " ص88 "

تنها چيزي كه من بهت دادم ميل بردن بود. ميل به موفقيت." ص92 "

" از همون اول شب كه ديدمت عاشقت شدم. بايد از سيستمم بيرونش كنم."

" آره٬ سيستم شما مردا رو مي شناسم. خرتون كه از پل بگذره٬ سيستمتون درست مي شه. " " ص107 "

" شما همه تون همين طورين٬ فكر مي كنين عشاق بزرگي هستين. " " ص108 "

" لعنت به شما مردا! يا مي خواين ديگرونو اذيت كنين٬ يا يه نفر ديگه خودتونو اذيت كنه." " ص109 "

" تو به هيچي اعتقاد نداري؟"

" نه.يعني تو داري؟" " ص114 "

در سرتاسر جهان سبز هيچ چيز خوشايندتر از ذات خوب زن نيست. " ص118 "

قلب هري خرگوش به سينه اش مي كوبد و از عشق او لبريز مي شود و او را از خود بيخود مي كند٬ اما جرئت ندارد سر بالا كند واحساس را در چهره روت ببيند.فقط مي گويد:" دست خودم نيست. تو برام مايه رحمتي." " ص122-123"

قلب انسان در اين آسمان تهي و هيچ براي هميشه تپشي ديگرگونه مي يابد. " ص124 "

كشيش مي گويد:" مادرت نظر جالبي داره. اون فكر مي كنه اين تصور كه تو همسرتو ترك كردي فقط توهم من و همسرته. مي گه تو اين قدر پسر خوبي هستي كه هيچ وقت از اين جور كارا نمي كني." " ص134 "

راستش اگه قرار بود من همسرمو ول كنم٬ سوار يه ماشين مي شدم و هزار كيلو متر مي روندم. " ص136 "

بعد از اينكه توي يه كار درجه يك شدي٬ حالا هر كاري كه مي خواد باشه٬ درجه دو بودن ديگه هيچ لذتي نداره. و اون زندگي اي كه من و جنيس داشتيم٬ واقعا درجه دو بود. " ص137 "

" فعلا تو رو دارم و خورشيد و ستاره ها رو." " ص140 "

ذهن يك سويه زنانه او فقط بر رسيدن به بالاي تپه متمركز است. " ص146 "

برايش روشن است كه اگر كفي وجود دارد٬ پس به حتم سقفي نيز هست٬ كه فضاي حقيقي اي كه در آن زندگي مي كنيم فضاي فراز سرماست. " ص147 "

دلت براي جلب رحمت الهي باز باشه " ص157 "

" فكر نكن دارم مي رم پي عشق و حال. قضيه مربوط به به كاره." " ص162 "

بچه ها در روانشاسي موجوداي مقدسي هستن." ص165 "

همه آدماي بي خانمان فكر مي كنن دنبال يه چيزي مي گردن. دست كم اوايلش. " ص167 "

" مسئله عجيب در مورد شما عرفا اينه كه بيش تر اوقات عامل خلسه و سرمستي معنويتون دامن پوشه. " ص169 "

تنها اشتباهت اينه كه بيش از حد تلاش مي كني. " ص171 "

اگه به خاطر فرار از دست اونا نبود٬ شايد حتي با منم ازدواج نمي كرد. " ص174 "

" حقيقت اينه كه تو بي نهايت خود خواهي. تو ترسويي. درست و نادرست برات فرقي نداره٬ تو بجز بدترين غرايزت از هيچي پيروي نمي كني. " " ص176 "

هري خرگوش مي تواند در ميان برگ هاي آفتاب سوخته زير كلاهك نرم و قشنگ گل هاي پنج گلبرگه صورت او را در ذهن مجسم كند٬ حتي كم و بيش مي تواند عطر او را هم استشمام كند. " ص182 "

زن ها هميشه سخت تر از آنچه خودشان تصور مي كنند كار مي كنند. مسئله اين بود كه همه آن زن ها دوست داشتند مورد تحسين و توجه قرار گيرند. " ص192 "

اما حالا مشخص شده كه هري خرگوش هم فرق چنداني ندارد: افسرده و عاشق پيشه آويزان آدم مي شود و بعد كه به مرادش مي رسد٬ پشت مي كند و به چيز ديگري فكر مي كند. از اين لحاظ ٬مرام مردها و زن ها با هم فرق دارند. " ص194 "

همه بار كه نبايد رو شونه زن باشه٬ يه همچين زنايي هستن كه باعث مي شن مردا فكر كنن عالم و آدماش فقط واسه عشق و كيف اونا خلق شده. " ص202 "

گمونم واسه همينه كه مردا حاكم عالمن. تموم وجودشون قلبه. " ص112 "

" اگر خداوند بخواهد به فلاكت و رنج پايان بدهد٬ هم حال فرا رسيدن قيامت را اعلام خواهد كرد." " ص225 "

" خوب٬ من نمي دونم تو واسه چي دوره افتادي و مثل يه قاضي قدر قدرت در مورد همه قضاوت مي كني." " ص245 "

تو اين مدت خيلي به ندرت اومدن عيادتش٬ گمونم اين عاقبت اسفناك معلم بودنه. كساني رو كه به ياد داري خيلي زيادن و كسايي كه تو رو به خاطر دارن خيلي كمن. " ص284 "

قديمي ان٬ اما مثل خيلي چيزاي قديمي ديگه تو اين دنيا خوبن." ص297 "

زندگي. نعمت عجيبيه و نمي دونم كه بايد چطور ازش استفاده كنيم٬ اما مي دونم كه تنها نعمتيه كه داريم و خوب نعمتي هم هست. " ص299 "

جهان گند چاله اي پست است٬ كه مرگ پايان كار است ٬ " ص315 "

خوشحالي كساني كه مي دانند خداوند خش خش كنان دور او مي گردد و حركت مي كند و در دل تاريكي مراقب و پشتيبان اوست. " ص315 "

هر چند زن ها از پشت سر جوان تر به نظر مي رسند. " ص315 "

ازدواج دستاويز فرار از واقعيت ها نيست٬ " ص337 "

آسمان پس پنجره آبي كم رنگ و يكدست است و انگار درست روي جام شيشه ها تكه هايي از آن را رنگ كرده اند. " ص340 "

دستش به چيزي مي خورد٬ روي شست انگشتش تپش قلبي را حس مي كند٬ و بعد آن را گم مي كند. فقط يك لحظه است٬ لحظه اي كه گويا در زماني ديگر گونه مدام تداوم مي يابد. و بعد با دستش بكي را مي قاپد و همه چيز روبراه مي شود. " ص350 "

هولناك ترين چيزي كه ممكن است در جهان براي زني اتفاق بيفتد٬ براي او اتفاق افتاده است. " ص350 "

زندگي بايد ادامه پيدا كنه. بايد با اون چيزايي كه برامون باقي موندن راهمونو ادامه بديم. " ص360 "

[ 91/06/15 ] [ 9:49 ] [ mbz ]

وقتي سال 78 رمان "من او " از آقاي امير خاني رو خوندم كلي لذت بردم. مدت ها بود تو كف يك داستان متفاوت و خوب بودم. اين رمان عطشي كه داشتم رو فرو نشوند.  رمان نويد دهنده ورود نويسنده اي عالي به وادي ادبيات ايران بود. نثر متفاوت و شيوه روايت طوري بود كه رمان رو از رمان هاي همان سال ها كه خونده بودم متمايز مي كرد . نمي دونم چقدر فكرم درسته ولي من اين احساس رو داشتم. اما نمي دونم چرا وقتي  رمان  بعدي كه خوندم كلي تو ذوقم خورد. نه اينكه رمان "بي وتن" رمان خوبي نباشه اتفاقا اونم تو سبك و ساختار و حتي داستان خيلي خوب بود اما احساس مي كردم نمي تونم با قضاوت هاي نويسنده  كنار بيام. هر چند مي دونم اين حق هر نويسنده اي هست كه تو نوشته هاش عقيده اش رو صريح بيان كند. اما درهر صورت من ديگه نتونستم كتاب هاي ديگر نويسنده رو پيگيري كنم.تا آستانه خريد كتاب ها مي رفتم ولي در آخرين لحظه كتاب رو تو قفسه كتابفروشي مي گذاشتم حتي اين حالت براي خودم هم هنوز عجيب هست.در هر صورت  چند وقت پيش بازم همين حس تو كف بودن يك رمان خوب بدجوري مشغولم كرده بود كه ياد كتاب من او و آقاي اميرخاني افتادم و عزمم رو جزم كردم كه آخرين كارش رو بگيرم. مي تونم بگم فوق العاده بود. بقدري داستان جذاب و پر كشش هست كه يكضرب ( حتي به دو ضرب هم نكشيد) تا آخراون رو خوندم. ساختار وفضا سازي داستان و شخصيت پردازي اون بيشتر تصويري هست .من كه احساس مي كردم دارم يك فيلم مي بينم . در اول رمان فكر كردم با يك فيلم جاده اي روبرو هستم. (عاشق فيلم هاي جاده اي ام). اما در آخرهاي رمان باز همون حس نامربوط سراغم اومد. نمي دونم چرا نمي تونم با قضاوت هاي صريح كه در داستان احساس مي كنم كنار بيام. در هر صورت بي خيال اين جنبه مي شم و فقط به زيبايي داستان و روايت فكر مي كنم. داستان در اواخر زمان شاه مي گذرد. در همه دنيا سه زمان داريم تو ايران اين چهارمي ست.زمان شاه!

لپ كلام جوانمردي ست. رسم جواني و جوانمردي مردم داري ست٬ دست ضعيف را گرفتن و حق و ناحق را در نظر داشتن. هميشه براي رضاي خدا كار كردن. اميد كه هميشه همين طور باشيم و دعا كنيم كه در دارا بودن اين صفت خدا كمك مان كند.

اگر واقعا مي خواهيد از خوندن يك داستان لذت ببريد حتما اين رمان رو بخونيد.

******************************************

رمان: قيدار

نويسنده: رضا اميرخاني

ناشر: نشر افق چاپ سوم 1391  296 صفحه

رمان قيدار امير خاني  scan by mbz

ايراد از نجوايي است در دل زن كه به زبان نمي آورد٬ اما مي فهمد كه در دنيا هيچ زني به خوش بختي او نيست... ايراد از اين خوشبختي زيادي است در كنار سوراخ جوراب... " ص10 "

سقف خانه درويش٬ آسمان است... " ص11 "

ايراد از قيدار بود كه عادت ش مهمان شدن نبود٬ عادت ش مهمان كردن بود... " ص15 "

من هميشه به تصميم اول٬ احترام مي گذارم. تصميم اولي كه به ذهن ت مي زند٬ با همه جان گرفته مي شود. تصميم دوم٬ با عقل٬ و تصميم سوم با ترس...از تصميم اول كه رد شدي٬ باقي ش مزه اي ندارد.. " ص30 "

-حرف مردم٬ بافتني است شهلا جان...يكي زير٬ يكي رو..." ص31 "

آدمي كه يك بار خطا كرده باشد و پاش لغزيده باشد و بعد پشيمان شده باشد٬ مطمئن تر است از آدمي كه تا به حال پاش نلغزيده... " ص31 "

غول بيابان٬افلاطون است پيش راننده ي بيابان! " ص33 "

تا گلو غرق محبت شماييم..." ص34 "

ام روز روز خوشي بود براي قيدار. " ص38 "

ولي بي بي هاي ما پاي دار قالي حرف هايي مي زدند...مي گفتند تار و پودي كه زن آبستن و زائو ابزار زده باشد٬ شل و وارفته است. فرشي كه پيرزن بافته باشد٬ گرم است و به درد خواب زمستان مي خورد... فرش دختر مجرد٬ تيز رنگ است و تد و چشم را مي زند...اما همان ها مي گفتند كه امان از قالي نو عروس و دختر عاشق...نقش ش هزار راه مي برد آدم را...نقش ش غلط است٬مرغ سر مي كند تو گل و گل اش مي رود زير بال و پر مرغ٬ اما عوض ش تا بخواهي جان دارد..." ص41 "

به همان تار سبيلي كه قسم م دادي٬ " ص72 "

درخت را ديده ام كه خشك مي شود٬ سال كه مي گذرد٬ چه گونه مي افتد٬ قصر را ديده ام كه قرن مي گذرد٬ چگونه فرو مي ريزد٬ كوه را نديده بودم كه بعد از عمر چگونه غبار مي شود. " ص75 "

دنيا كه تيره نمي شود. چشم ت تيره شده است..." ص86 "

-مسجدي ها كه ترس ندارند٬آن ها هم آدم ند دگير! " ص88 "

هر كدام بهانه ي علي حده اي مي آورند " ص97 "

جور كن به هر زني كه مي رسيد٬ سر صحبت را باز مي كرد. ماست كيسه دست كسي بود٬ انگشتي به ش مي رساند و تعريف مي كرد از چربي ماست و و سليقه چرب زن مشتري و مي گفت خودت هم كم چرب نيستي...نان سنگك دست كسي بود٬ كف دستي ناغافل مي كند و تعريف مي كرد از گرمي نان و سليقه ي گرم زن مشتري و مي گفت خودت هم كم گرم نيستي...ميوه اگر دست كسي بود و خاصه هلو٬ كه پيش از آن كه با گوشه ي لچك گردش را بگيرد٬ رسيده بود به اصل حرف كه خودت هم كم هلو نيستي... " ص102 "

گوش اهل محل٬ صداي موتور و ماشين كه هيچ٬ صداي پاشنه ي واكس نخورده را هم كنار در خانه ي يك زن تنها از دو فرسخي مي شنوند٬ "ص104 "

همه حساب عالم٬ همان جوانمردي است..." ص111 "

مرد اگر مرد باشد٬ دست روي زن بلند نمي كند. " ص113 "

يا رب نظر تو برنگردد... " ص115 "

تار سبيل٬ نه مثل پر٬ مثل تير٬ از كف دست ش جدا مي شود و مي رود كنار درز سنگ هاي پياده رو اميريه٬ بالاي چهار راه سپه٬ روبه روي سردرسنگي٬ پايين پاي جور كن...مي رود توي چشم قيدار٬ مثل تير... " ص117 "

فقط چك نيست كه برگشت دارد٬ چك هم برگشت دارد... " ص124 "

آدمي كه مي تواند براي چاقوي نامرد "بپا" بگويد٬ براي يك لقمه نان نمي رود دنبال دختر مردم٬ مي آيد گاراژ قيدار...گاراژ قيدار٬ لنگر كشتي شكست خوردهاست..." ص126 "

-امشب در عالم كسي تنهاتر ازقيدار نيست..." ص129 "

اگر تنهايي زن بوي اشك مي دهد٬ تنهايي مرد هميشه بوي خون مي دهد. " ص129 "

قيدار كه قبله را مي شنود٬ مي رود آرام در عمارت كهنه و را مي بندد. دور از چشم دور و بري٬ رو مي كند به سوي قبله و به خاك مي افتد و سجده ي شكر مي كند...هنوز در عين نااميدي٬ اندك اميدي هست به مرام بچه هاي گاراژ... " ص134 "

ارباب ٬ فقط يكي است تو عالم. تو داري خيمه اش را علم مي كني٬ " ص144 "

بعد كه خانه را گچ مي پاشيدند و سفيد مي كردند٬ بسته به اين كه موي چه كسي تو كاه گل باشد٬ هواي خانه فرق مي كرد..." ص146 "

پشم بز٬ خيلي شرف دارد به موي نالوطي! حيف پي لنگر است كه تا كتاب ٬ عصاره ي قلب آدمي زاد هست٬ تودل ش قلوه ي رودخانه بريزيم..." ص146 "

كتاب تو قفسه٬ فايده ندارد...كتاب بايد برود توي رگ و پي اين عمارت٬ بل كه آدم شود..." ص147 "

از زيارت نامه ي ارباب و "سلم لمن سالكم و حرب لمن حاربكم"  اين جور بر مي آيد كه پروردگار عالميان رفيق بازها را بيش تر دوست دارد...قدر هم را بدانيد." ص149 "

به مال ت نناز٬ به يك شبي بند است٬ به حسن ت نناز٬ به يك تب بند است..." ص153 "

عشق زمين را پسرك از پدرش به ارث برده است...ميراث خرس به كفتار مي رسد ديگر..." ص155 " *1

كه معدن يك صاحب دارد و نفت سياه٬ ميليون ميليون صاحب كه حالا اين جور بي صاحب افتاده است دست پسر! " ص156 " *2

قيدار به معمار گفته بود كه مردي نيست خراب كردن بناي كاه گلي٬ در روز آفتابي...گرد و خاك ش مي رود تو حلق و حلقوم هم سايه ها..." ص158 "

گازوئيل بوي گازوئيل مي دهد ديگر...اما اين گازوئيل ٬ بوي گازوئيل هاي بي صاحب پسر را نمي دهد...معمار شامه اش اين قدر ها هم تيز نيست..." ص164"

قيدار به ناصر سپرده است سماور نفتي بخرد. نمي خواهد زغال دم دست شلتون باشد. " ص164 "

اين اتول٬ ابو طياره نيست. اسم ش بوفالو است. يك بليزر دوازده سيلند سفارشي فول اتومات " ص166 "

بو فالو نه...گاوميش...گاوميش دوازده سيلندر! " ص171 "

به اين گاو ميش٬ ماه به ماه كسي لنگ نياندازد تا تو چشم نباشد...اين ترك آينه هم حرز چشم زخم ش است. " ص172 "

آقا ترسيدم! بارشان شكستني بود و كلي علامت نشكن و بشكن . بالا و پايين روش داشت. " ص173 "

حلال كردن اين پول ٬ كار شيخ است٬ كار سيد نيست! " ص201 "

مرگ ٬ بيماري٬ گرفتاري...اين سه تا دشمني بر نمي دارد..." ص235 " *3

نه ...حالا كه من گفتم ديگر افاقه نمي كند...حكم ش رفت...برويد به سياه و سفيد ها برسيد كه واجب ترند..." ص246 "

قيدار٬ همان كسي است كه كم.نيست ها وعده اش را مي دهند...لنگر همان كمون آرماني است...." ص273 "

چپ ها به من مي گويند سرمايه دار زالو صفت...مسلمان ها مي گويند درويش..." ص273 "

روبروي حكومت اگر كسي بايستد٬ گردن ش را خرد مي كنيم! " ص285 " *4

بير ايستانبول٬ بير آنا...بير بلغار٬بير صوفي حكمت...بير ايران ٬ بير قيدار! " ص290 "

عاشقي خدا توفير دارد با عاشقي ما...خدا عاشقي است كه حتا دوست ندارد٬ اسم معشوق ش را كسي بداند..." ص293 "

...معشوق حضرت حق است..." ص294 "

اين كتاب نوشته نشد تا نامي از قيدار باقي بماند...كه خوشا گم نامان!

نوشته شد تا اگر روزي در خيابان بوديد و راه مي رفتيد و گرفتار پنطي و نامرد شديد٬ اميدتان نا اميد شد٬ بعد يك هو پيش پاي تان پيكاني يا بنزي ترمز زد و مردي چارشانه با موهاي جوگندمي پياده شد...

نوشته شد تا اگر روزي در بيابان٬ بنزين تمام كرده بوديد و اميدتان نا اميد شده بود٬ بعد چيپ شه بازي يا هامر اچ دويي ايستاد و از سمت شاگرد زني شلنگ و چارليتري داد دست تان تا از باك ش بنزين بكشيد...

نوشه شد تا اگر روزي در هر گوشه اي از اين عالم٬ مردي ديديد كه دوان دوان يا لنگان لنگان٬ از دوردست مي آمد....

تمام قد از جا بلند شويد و دست به سينه بگذاريد...تا در افق دور شود ... با گام هايي كه هر كدام به قاعده ي يك آسمان است... " ص294 "

***********************************************

 پ ن: *1..................

پ ن: *2...................

پ ن: *3 واقعا همينطور است. اي كاش همه مردم دنيا و حكومت ها در روزهاي عادي هم همينطور فكر كنند.

 پ ن: *4 درهمه دوران همينطوره 

 

[ 91/06/08 ] [ 12:26 ] [ mbz ]

داستان از ديدگاه سه زن در سه بخش جداگانه  بيان مي شود كه يك مرد حلقه ارتباط اين سه روايت متفاوت است.نوع نگاه زنان به زندگي ٬ انتظارات و خواسته هاي آنان از جامعه و خانواده با توجه به جايگاه آنان متفاوت است. اما در يك چيز مشتركند٬ تحمل غم و اندوه و رنجي كه از زندگي مي برند.

جاي خالي خوشي و شادي در زندگي پيداست. خلع اي كه بيشتر با دلمردگي پر مي شود.هيجان از زندگي دريغ شده و اضطراب و نگراني افزايش مي يابد. زندگي از گرمي به سردي و از روشنايي به تاريكي سير مي كند.آنچه از زندگي مي خواهيم با آنچه در آن هستيم منافات دارد.

فضاي داستان مثل همان فصل زمستان٬ كه روايت ها در آن مي گذرد سرد و غمگين است و رنج و افسردگي روي دوش زنان داستان سنگيني مي كند. زن در مقام مادر يا همسر و يا هنرمند اين فشار را با از خودگذشتگي به اميد رهايي خانواده تحمل مي كند.

صراحت و صداقت نويسنده در بيان مشكلات٬ بخصوص معضلاتي كه در بطن جامعه٬ زنان با آن درگيرند و بيشتر در پشت نقاب تظاهر پنهان است داراي ارزش و ستودني ست.

داستان در فصل هاي به هم پيوسته اي كه در سه بخش مجزا به نام هاي " دانه هاي بيهوده برف٬ " لكه هاي سياه" و "سمفوني بمب و فلسفه" روايت مي شود.

**********************************************

نام رمان: سنگ سياه روي سنگ سفيد

نويسنده: نگار تقي زاده

ناشر: نشر آموت چاپ اول زمستان 90  216 صفحه

رمان سنگ سياه روي سنگ سفيد

از زمان و مكاني كه در آن حضور دارد بيزار است. " ص11 "

ديگر نمي تواند درك درستي از جسم و روح خود ارائه كند. خود را گم كرده يا دارد گم مي كند. چه كسي بوده و آيا قرار بود كسي باشد؟ " ص12 "

شايد در يكي از روزها اتفاقي او را دگرگون كند و به او جان بخشد. " ص12 "

تصميم مي گيرد پياده برود و از اين هوا لذت ببرد." ص17 "

تجربه هاي معمولي و كوچك ولي با ارزش." ص18 "

هيچ نشاطي در خانه نيست." ص18 "

به خود دلداري مي داد و مي گفت باز هم مي تواني زندگي خوبي داشته باشي. " ص19 "

ديگر هيچ چيز براي ما باقي نمانده٬ نه زندگي٬ نه دوست٬ نه طبيعتي كه در آن قدم بزنيم. نه دنيايي كه از وجود آن لذت ببريم.انگار همه چيز بيهوده تلف شده بود. " ص24 "

نمي دانست با بقيه زندگي اش چه كار كند." ص33 "

او زني نبود كه در گذشته آرزوي آن را داشت.زني متفاوت و پر از شور زندگي. زني بود با شكستگي هاي روحي كه نمي توانست هر قسمتش را با آتل ببندد و منتظر بماند استخوان هاي روحش جوش بخورند. " ص33 "

خواب او را به جايي مي برد كه نه گذشته در آن بود و نه آينده. " ص34 "

او نتوانسته بود مانند آذرنوش اندوهش را در سيگار خلاصه كند يا مثل سهراب خود را به مستي بسپارد و به نقطه اي برسد كه هيچ كس برايش مهم نباشد. " ص35 "

دنياي بيرون در جريان بود با پيچيدگي و سادگي هايش و او غرق در دنياي خود بود. " ص36 "

همين شخص دستش را دور گردن او انداخت و خورشيد را به سمت تاريكي برد. " ص39 "

در فكر فرو رفت٬ از خود سوال كرد در كدام قسمت و مرحله از زندگي قرار گرفته؟ آيا در سن او٬ احتمال خطا وجود دارد؟ و اگر باشد چگونه مي تواند زندگي خود را سر و سامان دهد. به چه چيز دل ببندد و با كدامين اميد٬ شايد. " ص43 "

" خيلي دردآور است پشت پنجره بايستي و دنيا به اندازه يك مستطيل باشد و تو فقط نظاره گر باشي. آدم ها از مقابلت مي گذرند و هيچكدام به جايي كه تو در آن ايستاده اي نگاهي نمي كنند." " ص45 "

وقتي قرار است چيزي خراب شود طوري از بين مي رود كه انسان نمي داند از كجا و چگونه ترك برداشته است. " ص49 "

با خواندن شعر همان غم را احساس كرد كه ماه ها در وجود همه ديده بود٬ غمي كه فقط به انسان ها تعلق داشت. " ص62 "

"نرخ خانه من متفاوت است."......

...لبخند زن از صورتش محو شد و با نوعي بدگماني گفت: " تو ديگر چه مدلي هستي؟" " ص71 "

ولي او مي خواست باور كند كه آن روز يك روز ديگر است٬ يك روز متفاوت. " ص102 "

پنجره هاي خانه را بازكرد تا هواي خانه عوض شود. " ص103 "

بوي غذا در خانه مي پيچد و در او حس زندگي و خانواده زنده مي شود. " ص107 "

هزاران حرف ناگفته داشت كه به او بگويد٬ هزاران حرفي كه موقع شستن ظرفها با خود تكرار مي كند٬ ولي وقتي با او مواجه مي شود تمام حرف ها محو مي شوند. انگار كه وجود ندارند. " ص133 "

غمگين بود٬ هزاران غم درونش در جريان بود." ص145 "

از خود پرسيد:" آيا وجود او براي دنيا اهميت دارد؟ " " ص148 "

در تمام مدتي كه آنجا ايستاده بود دردي بي نام او را از پا در مي آورد. دردي كه مانند خوره وجود او را متلاشي مي كرد. " ص153 "

چقدر روزها زود مي گذرند. " ص155 "

او هيچ گاه زمان نداشت. هميشه بايد عجله مي كرد تا از زندگي عقب نماند. " ص155 "

از پله هاي سياه رنگ پائين مي رفت و در پاگرد سفيد استراحت مي كرد. " ص158 "

او قادر نبود بدون احساس به گذشته و آينده زندگي كند. " ص163 "

زندگي٬ عشق و آرزوهاي خود را از دست داده است. " ص168 "

گاهي يك اتفاق در زندگي مي تواند از او انسان ديگري بسازد با چهره اي ديگر. رها تبديل به انساني ديگر شده. " ص173 "

از خود مي پرسد چرا هنوز زنده است. او كه به هيچ كدام از اهداف خود نرسيده....

پس چه چيزي او را به زندگي پايبند كرده بود. " ص175 "

مردماني پر از درد مقابل دوربين ناله مي كنند و در آن لحظه شاتر بسته مي شود. " ص176 " 

روح و جسمش از هم فاصله مي گرفتند." ص179 "

" آيا هنوز كساني هستند كه به نجات دنيا فكر كنند٬ به عشق٬ به تصاويري زيبا...؟! " " ص179 "

... شايد معجزه... " ص179 "

آيا شادي براي او دست نيافتني بود؟ " ص179-180 "

آيا جمله اي وجود داشت كه رها را آرام كند و او را از قيد و بندها و تصاوير ذهنش آزاد كند؟ " ص180 "

به آستين هاي واقعي و زنده نياز داشت. " ص182 "

دنبال كسي بود كه به سوال هايش پاسخ بدهد٬به چشم هايش نگاه كند٬ " ص184 "

" صبح خيلي قشنگيه." " ص200 "

" من هم تنها مانده ام ولي بعد از سال ها خودم را پيدا كرده ام. بدترين چيز براي انسان اين است كه خودش را نداشته باشد." " ص200 "

" وقتي در چشم آنها نگاه مي كني و نمي تواني كاري انجام دهي دردي به سراغت مي آيد كه تو را از پا در مي آورد. دردهايي كه هيچ گاه تسكين نمي يابند. " ص207 "

هزاران بار از كنار ويرانه ها گذشته و تمام تصاويري را كه ديده در دوربينش ثبت كرده بود. دوچرخه اي كه يك چرخش از زير خاك بيرون مانده بود.خانه اي كه روي تنها ديوارش قاب عكسي آويزان بود. عروسكي كه يكي از چشم هايش خالي بود و چشم ديگرش مي خنديد٬ پشت به زمين و رو به آسمان. " ص212 "

زن زنده مي ماند. چشم هاي زن سبز بود و براي رها يادآور خاطره اي. باران جاي خود را به برف مي داد و بلورهاي ريز از آسمان پايين مي آمد و روي شهر پر از جسد مي نشست. " ص213 "

****************************************************

پ ن: بعد از خوندن اين رمان براي جبران افت روحيه تصميم گرفتم رماني عامه پسند( هر كاري مي كنم از اين اصطلاح استفاده نكنم نمي شه.مجبورم مجبور ) بخونم تا شارژ بشم ولي از بدشانسي آخر آن داستان هم بد تمام شد. رمان در اولين نگاه از نيكلاس اسپاركس.

[ 91/06/01 ] [ 1:30 ] [ mbz ]

شرايط هر لحظه ممكن است تغيير كند. تو شرايط جديد انسان مي تواند كلي تغيير كند و آدم قبلي نباشد. اينكه تو چه شرايط و چه محيطي چه عكس العملي داريم و چقدر مي تونيم خودمان باشيم و تغيير نكنيم به جوهر و اراده انسان بستگي دارد و باز همين اراده هم متغيير هست. اينكه اين تغيير لازم هست يا اجتناب ناپذير هست باز بايد در آن شرايط بود تا بتوان قضاوت كرد.

 حالا داستان سه خواهر در يك خانواده سنتي ست كه در شرايط جديد روحيات گذشته خود را فراموش مي كنند و شايد هم از اول لزومي به آن روحيه نداشته اند و اين تغيير لازم بوده اما مهم تصميم و انتخاب و پذيرش شراط جديد هست. سه خواهر كه سن انها بين 36 تا 40 سال هست و عمر خود را وقف خدمت به كليسا و مردم كرده اند. دختراني كه از زيبايي بهره اي نبرده اند و هيچگاه به فكر دل و هواي دل خود نبوده اند. دختراني كه در واقع در زيبايي تكميل كننده هم هستند و هر كدام قسمتي از بدن آنها زيباست.

دختراني كه پس از مرگ پدرشان و ورود يك پير پسر به عنوان كارمند دارايي به شهرشان و آشنا شدن با آن در مسيري قرار مي گيرند كه رفته رفته گذشته خود را رها مي كنند و وارد وادي اي مي شوند كه حتي خودشان انتظار نداشته اند.

اميال سركوب شده گذشته رفته رفته رو آمده و چنبره خود را  دور آنها مي پيچد. در اين تغييرات نويسنده در لايه هاي ديگر داستان تغيير كشور و ورود فاشيسم و تحولات زمانه را هم نشان مي دهد.

پير پسر با حسابگري دنبال جلب نظر و ازدواج با يكي از خواهران هست و خواهران ناخواسته در رغابتي براي جلب نظر او قرار مي گيرند و پس از ازدواج پارونتزيني با خواهر بزرگ ماجراهايي پيش مي ايد كه بايد بخوانيد...

داستان جذاب و پر كشش هست و يكي از بهترين داستانهاي كيارا ي ايتالياي ست.

**************************************************

نام رمان: تقسيم

نويسنده: پيرو كيارا

مترجم: مهدي سحابي

نشر: مركز  چاپ پنجم 1390  196صفحه

رمان تقسيم نوشته پيرو كيارا

آدم هايي كه براي مردم و جامعه هيچ اند اما نه براي خودشان٬ نه براي چند نفري كه با آنها سر و كار دارند و بر آنها اعمال قدرت مي كنند. قدرتي كه جديت و اتكاء به نفس و شايد هم از شخصيت شان باشد چون كه پشت چنان چهره هايي هميشه شخصيت قاطعي پنهان است. " ص6 "

بدخواهي و نياز مردم را به پيدا كردن نقطه ضعفي در او ارضا مي كرد٬ در كسي به خشكي و نفوذپذيزي او كه ميان بقيه طوري زندگي مي كرد كه انگار اصلا وجود نداشتند. " ص9 "

دست تقدير او را در زمان مناسب وارد زندگي اش خواهد كرد. " ص11 "

فكر نكرد كه جستجوهايش به راه درست افتاده است. نمي خواست اصلا فكرش را بكند. كارها بايد خد به خود پيش مي رفت. خواست او فقط به عنوان جهش اوليه عمل مي كرد و بقيه را سرنوشت به عهده مي گرفت. " ص19 "

بيش از اندازه به سليقه هاي مردانه مرتبط مي شد " ص26 "

فهميده بود كه آن دو ستون فروزان گوشتي همه ارزشش را فقط در كاربردي از همه جسماني تر پيدا مي كند٬ البته به شرطي كه ازدواج توجيهش كند. " ص31 "

حساسيت مفرطش كار همان اواخرست و بايد پيامد نوعي بيداري غده ها و جهش هورموني يا در هر حال مرتبط با آن نيروهاي ناشناخته طبيعت باشد كه روح آدم هرچه مي كند نمي تواند بر آنها مسلط بشود. " ص33 "

كشيش بود اما چشم داشت و مي ديد. به نظرش بعيد آمد كه براي تارسيلا خط گناه هايي بيشتر از ميل خشك و خالي وجود داشته باشد. با اين همه به عنوان طبيب روح يكي دو شربت دعا و قرص توبه تجويز كرد. " ص34 "

پارونتزيني اهل كانته ورياست٬ ده سال سابقه خدمت دارد اما به خاطر سه سال سربازي در زمان جنگ برايش شانزده سال حساب مي شود. " ص39 "

اگر مادر مسيح كاري مي كرد كه او هم شكمش البته طبق موازين شرع و بعد از وصلت فرخنده اش با " بايگان اول" بالا بيايد تعهد مي كرد كه در كنج باغچه اش نمونه اي از غار لورد را بسازد. بچه دار شدن چه گناهي داشت؟ " ص45 "

" از همه جات خوشم مي آيد! "

چنين حرفي كه تا چند هفته پيش براي تارسيلا از سيلي هم بدتر بود اثر يك دوش آب گرم را بر او گذاشت: سرتا پايش را داغ كرد و او را مثل بخور معطري در خلسه فرو برد. " ص47 "

تارسيلا! رئيس " انجمن همبستگي كاتوليك"! رئيس انجمن " مددكاران سن پانكراتسيو"! آْن هم با مردي مثل او! " ص47 "

بدش نمي آمد كه با او٬ چه ديوانه چه نه٬ ازدواج كند. در زندگي اش جهش بزرگي بود كه از آن دكان محقر نيمه خالي به خانه اعياني روبه رو نقل مكان كند. " ص50 "

به همان زودي خودش را مالك آن ساختمان و خلاص از دست مغازه اي مي ديد كه از اين هفته تا آن هفته در آن غير از دوسه بشقاب و قبلمه چيزي نمي فروخت. " ص50 "

مي دانست چطور بايد با يك زن طرف شد٬ مي دانست آتش يك زن چطور روشن مي شود و چطور گر مي گيرد. " ص50 "

"همه اش از بدجنسي ست. شهرهاي كوچك اين طوري ست: فورا براي آدم حرف در مي آرند و بدگويي مي كنند." " ص51 "

ساعت پنج بعدازظهر شيطان٬ شيطان واقعي ٬ كار خودش را كرد. " ص51 "

پائولينو دست از پا خطا نكرد. در اين مسائل كاركشته بود و مي دانست كه بايد به قرباني مهلت داد. نتيجه اين شد كه تارسيلا پيش خودش گفت او براي خودش جموانمردي ست. " ص51 "

ساليان سال او را به حالت يك شي پيش پا افتاده نگاه كرده بود ناگهان در تب و تاب عطشي كه به همان زودي آن قدر سوزان مي شد مي خواست او را مثل يك قطره آب به كام بكشد. "ص 53 "

مطمئن مي شد كه جنس زن آتش فشاني ست كه هيچ وقت خاموش نمي شود. مي شود كه در دوره هاي طولاني غير فعال باشد و بعد يك شب از دل سنگ و صخره فوران كند٬ فوران كند و بيشه ها و خانه هايي را كه راحت و بي خيال در دامنه هايش قد كشيده اند زيرو رو كند " ص54 "

احساس ها و كلماتي كه هميشه به نظرش بي معني آمده بود يكباره مفهومي بديهي پيدا مي كرد٬ بخصوص كلمه " عشق " كه تا چند روز پيش مسخره و مبتذل بود و حالا پر از طنين هاي اسرارآميز مي شد. " ص55 "

"وقتي زن و مردي با هم نقطه اشتراكي دارند بهتر است احتياط كنند" " ص60 "

نعمتي واقعي بود كه در گذشته ها٬ زماني كه گيس اساس زيبايي زن بود بقيه چيزها را به فراموشي مي سپرد. " ص65 "

پيش خودش فكر كرد كه "هيكل زن هاي ديگر هم خيلي با اين فرق ندارد." " ص66 "

....در جهنمي كه شكل بهشت زميني را داشت. تارسيلا هميشه جهنم و بهشت زميني را قاطي كرده بود: در تصور او باغي كه در آن زن عرياني با مرد برهنه اي تنها بود و هيچ شاهد ديگريجز جانوران بي اعتنا ديده نمي شد نمي توانست بهشت نباشد. "ص68 "

...هديه اي يا نيرنگي از جانب شيطان است" ص92 "

در بالاخانه يك كاناپه بزرگ بي پايه پيدا كرد٬ از آن هايي كه يك قرت پيش زن هاي زيبا براي نقاشي تمام قد برهنه رويشان دراز مي كشيدند. " ص96 "

دين و كار مي تواند جاي هر مردي را بگيرد. " ص102 "

ساعت چهار ضربه زد و به جاي كتابخانه در بهشت خاكي به روي تارسيلا باز شد. " ص106 "

كليدي كه تارسيلا در زمان مناسب كشفش كرد و ديگر به او امكان مي داد كوزه هاي عسل عشق را باز كند. " ص108 "

تا زماني كه زد و خورد ادامه داشت ايمني بدن تضمين شده بود. "ص109 "

حجم هاي زنانه اش با چندين و چند سال تاخيير كم كم تكميل مي شد و ابعاد نيم تنه بوضوح تعادل و تناسب موزوني پيدا مي كرد. معجزه عشق بود." ص110 "

به بازي ادامه داد و باز باخت٬ نشان داد كه مي شود آدم هم در عشق و هم در قمار بدشانسي بياورد " ص123 "

موهبت عشق هم به هيكل نحيف كاميلا هم رسيد و شانه هايش را تقريبا راست و حتي قدش را هم بلندتر كرد٬ " ص164 "

روي يقه اش در كنار نشانه مجروح جنگي نشان سه رنگ شبيه سر تابوت با نقش برجسته " دسته تركه" و حروف ح م ف ( حزب ملي فاشيست ) را هم به سينه مي زد. " ص166 "

صبح ها كاميلا دو زرده تخم مرغ را با شكر مي زد و با قهوه برايش مخلوط مي كرد. ظهرها تارسيلا دو زرده ديگر را با نمك و فلفل و آب ليمو با قاشق به خوردش مي داد و شب ها ترزا يك جفت تخم مرغ را برايش به صورت آب پز سر ميز مي آورد كه درجا ولرم سر مي كشيد. " ص170 "

كار سنگيني كه از چند ماه پيش شروع كرده بود تغذيه مناسبي را ايجاب مي كرد هر چند كه بنيه قوي روستايي داشت. " ص173 "

"بخور٬ بخور كه احتياج داري شيطان ملعون ٬ مي دانم امشب از كدام در تو مي روي."  " ص174 "

"از اين آدم كاري كشيده مي شده كه خيلي بيشتر از حد توانش بوده." " ص184 "

آينده اي كه با رفتن امرنتزيانو مثل فشفشه رنگارنگي كه در شب جشني سو خته و تمام شده باشد تيره به نظر مي آمد. " ص186 "

 

 

 

  

[ 91/05/13 ] [ 5:31 ] [ mbz ]

پريروز دلم بارون مي خواست و هوس كردم زير بارون باشم و خيس بشم. ديروز عصر كه سر كار بودم تو سايت داشتم بعد از برطرف كردن يك اشكال به قسمت بر مي گشتم كه يكدفعه بارون گرفت اونم چه باروني شديد و با رعد و برق. ناخودآگاه شروع به دويدن كردم ٬بعد از چند متر دويدن ايستادم و به خودم گفتم مگر ديروز نمي گفتي بارون مي خواي پس چرا فرار مي كني. موندم زير بارون و حسابي خيس شدم بعد رفتم قسمت همكارا گفتن چرا اينقدر خيس شدي. مثل موش آبكشيده شده بودم. فقط موهام خشك بود٬ كلاه ايمني سرم بود كاشكي اونم بر مي داشتم. خلاصه گفتم بيا ديگه چي مي خواي اينم كه خواستي خدا زود برآورده كرد. ممنون ازش. حالا من مي خواستم زير بارون نم نم قدم بزنم نه اينطوري ٬ولي همينم خوب بود كلي حال داد.

امروز صبح كه از سر كار داشتم مي اومدم خونه هوا خيلي دلچسب و زيبا بود. ديشب باروني كه باريده بود طراوتي به محيط داده بود كه باور نمي كردي سي تيرماه هست. مثل صبح هاي پائيزي و بهاري پر نشاط بود. نسيم خنك روي صورتم روحيه ام رو حسابي بالا برد.ياد يك روز قشنگ باراني افتادم .واقعا اينطور هوا اونم تو اين فصل گرم لذت بخشه.

"يك روز قشنگ باراني" نام يك مجموعه داستان هست كه چند وقت پيش خوندم.

پنج داستان كوتاهي كه در اين مجموعه آمده هر يك حكايت زني را بازگو مي كند. زناني با خصوصيات و خلق و خويي متفاوت٬ اما همگي در جست و جوي حقيقت خود و معناي زندگي. اريك – امانوئل اشميت در اين داستان ها با سبكي ساده و بي پيرايه اما پر كشش٬ ترانه سراي اميد و شور زندگي مي شود تا بار ديگر با خواننده اش به تماشاي معماي پررمز و راز هستي بنشيند.

********************************

مجموعه داستان: يك روز قشنگ باراني

نويسنده: اريك امانوئل اشميت

مترجم: شهلا حائري

ناشر: قطره  چاپ پنجم 1390   142 صفحه

يك روز قشنگ باراني - اريك امانوئل اشميت - شهلا حائري

يك روز قشنگ بارونيه " ص9 "

كمتر جواني به اندازه هلن ماجراي عاشقانه داشته است. " ص10 "

درد هلن اين بود كه مي خواست دو خواسته متضادرا برآورده كند: آرمانگرايي و روشن بيني را. " ص11 "

پوست شفافش جنس مخمل پريده رنگش را حفظ كرده بود به طوري كه هر لبي هموس مي كرد بوسه اي بر آن نهد. " ص11 "

اين وكيلي كه تمام پاريس به دنبالش بود مي خواست كه هلن همسر و مادر فرزندانش شود. " ص12 "

هلن در مجامع نخست ابتذال آدم ها را مي ديد٬ تنگ نظري هايشان٬ بي غيرتي شان٬ حسادتشان٬ عدم اطمينانشان٬ ترسشان را. شايد به دليل اين كه اين احساسات در وجود خودش بود خيلي زود آن ها را نزد بقيه مي يافت. در حالي كه براي آنتوان آدم ها نيات والا و انگيزه هاي ارزشمند و آرمانگرا داشتند. انگار كه هيچ وقت آنتوان درقابلمه هيچ مغزي را باز نكرده بود تا ببيند كه گندي درش است و در آن چه معجوني مي جوشد." ص13 "

-امروز يك روز قشنگ باراني است.

هلن از او پرسيد چطور يك روز قشنگ باراني مي تواند زيبا باشد. آنتوان هم برايش تعريف كرد : از رنگ هاي گوناگوني كه آسمان٬ درختان و سقف خانه به خود مي گيرد و آن ها عنقريب وقت گردش خواهند ديد٬ از نيروي وحشي اقيانوس٬ از چتري كه آنها را هنگام قدم زدن به هم نزديك تر مي كند٬ از شادي پنهاه بردن به اتاق براي صرف يك چاي داغ٬ از لباس هايي كه كنار آتش خشك مي شوند٬ از رخوتي كه همراه دارد٬ از فرصتي كه خواهند داشت تا چندين بار با هم درآميزند٬ از صحبت هاي زير ملحفه درباره زندگي و گذشته٬ از بچه هايي كه از ترس طبيعت سراسيمه به چادري پناه مي برند...

هلن گوش مي داد. سعادتي كه آنتوان حس مي كرد از نظر هلن فردي . انتزاعي مي نمود. حسش نمي كرد. با اين حال خوشبختي انتزاعي بهتر از نبودن خوشبختي است." ص14 "

آنتوان دائم در پي فرصت هاي شگفت انگيز بود و آن را مي يافت. " ص16 "

-خودمونين هلن٬ تو كه نمي توني با مردم حرف نزني فقط واسه اين كه يك دندان كم دارن." ص20 "

آن شب آنتوان در زير نور شمع٬ در زير سقف چوبي صدساله٬ در برابر شراب كهنه اي كه تنها نام آن آب در دهان آنتوان آورده بود٬ پرسيد:

-حتا اگر قراره بدبخت ترين مرد عالم بشم بايد جوابم را بدي: حاظري زنم شي؟

هلن كاملا اعصابش تحليل رفته بود.

-تو بدبخت شي؟ محاله٬ دست خودت نيست٬ نمي توني. همه چي رو به فال نيك مي گيري. " ص20 "

به تختوابش رفت٬ به نازبالش هايش تكيه داد و در سايه روبه رويش چشم انداز عشاقي را ديد كه مانند تصوير نقاشي بر ديوار در غروبي ساحلي به ديوار تكيه داده بود. ديگر نتوانست چشم از كتاب بر دارد و تا هنگامي كه كتاب را به آخر نرساند چراغ بالاي تختش را خاموش نكرد. " ص68 "

چهره منتقد ادبي خطرناك الاف پيمز بر روي صفحه تلويزيون ظاهر شد. .....

.... از نظر ادبي يك فاجعه است. همه چيز اين كتاب مزخرف است داستان٬ شخصيت ها٬ سبك نگارش.... اين كه آدم تا اين حد و اين گونه مصرانه بد بنويسد٬ خودش هنريست. " ص69 "

در كتاب هاتون نشون مي ديد كه در هر زندگي حتا بدبخت ترينش٬ چيزي براي لذت بردن ٬ براي خنديدن٬ براي دوست داشتن وجود داره. شما نشون مي ديد كه آدم هاي ناچيزي مثل من كلي لياقت دارن چون هر مشكل كوچكي براشون دشوارتر از بقيه آدم هاست. " ص73 "

اين دليلي بود بر اينكه زندگي مشتركشان بيشتر به دليل مصالح اجتماعي بود نه عشق." ص78 "

در سالن يك پيانوي بزرگ بود كه هيچ كس از آن استفاده نمي كرد. فقط نشانه اي از زندگي مرفه بود و بس. " ص78 "

بالتازار با زندگي كاملا متفاوت از زندگي خودش آشنا مي شد. زندگي بدون افتخار٬ بدون پول٬ و با اين حال سعادتمند. "ص 83 "

ادت از يك موهبت بزرگ برخوردار بود: از موهبت شاد بودن.انگار در ته وجودش يك گروه موسيقي دائم در حال نواختن آهنگ هاي شاد و رقص آور بود. هيچ مشكلي او را از پا در نمي آورد. در برابر هر مشكلي به دنبال راه چاره مي گشت. " ص 83 "

عزيزم درك مي كني ديگه نمي تونم اين وضع رو ادامه بدم. هر چيزي پاياني داره." ص99 "

 

 

 

[ 91/04/30 ] [ 17:59 ] [ mbz ]

اسطوره ها و قهرمانان در دل داستان ها راويان تاريخ گذشته اند كه با خود فرهنگ و هويت پشينيان را همراه داشته و نقل مي كنند. داستانهايي كه درون سينه ها حفظ شده و راه طولاني تاريخ را تا به امروز طي كرده اند.

همانطور كه خواسته ها و آرزوهاي مردم در قصه ها متجلي ست٬ قصه ها روايت گر غصه هاي آنان نيز هست. چرا كه درد و رنج و آلام مردم گاهي راهي جز قصه براي ابراز پيدا نمي كند.

ظلم و ستم ستمگران داخلي و دشمني و غارت بيگانگان در كنار روايت دليري و شجاعت پهلواناني كه گاهي تنها اميد مردم بوده اند در گستره قصه هاي ما جاريست. اسطورها و پهلواناني كه نماد خصايل نيك و جوانمردي اند در مقابل رذايل وپستي دشمنان جزيي جدايي ناپذير از روايت هاي كهن اند.

داستان پريباد روايت نابودي و محو شدن ناگهاني شهري ست كه در آن مردم دگر تحمل ظلم و ستم را ندارند و تلاش پهلوانان آن نيز ره به جايي نمي برد. داستان روايت راويان مختلفي ست كه اتفاقات رخ داده در شهر را  از ديد خود بازگو مي كنند.

ورود اسطوره ها و قهرمانان قصه هاي كهن به داستان و رمان موجب حفظ و ماندگاري آنان مي شود چرايي اهميت و شناخت اسطوره ها بر كسي پوشيده نيست. تكرار و مرور فرهنگ و تاريخ غني گذشته خودمان موجب پررنگ شدن و شناخت هويت خودمان مي شود.

در داستان پري باد جداي از اسامي روايت اصلي قصه به اسامي اي از اساطير ملي اشاره مي شود كه موجب يادآوري آنان و قصه هاي مربوط به آنان مي شود.قصه هايي كه در هر كدام درس و حكمتي نهفته است.

داستان روايت روايت هاي يك ماجراي كلي ست كه در دل خود ماجراهاي كوچكتر ديگري دارد. نوع روايت و فضا سازي و ساختار داستان نزديك به نقالي ست و از پرده اي به پرده ديگر مي چرخد و با بازگويي هر كدام از ماجراها٬ از فلش بك و فلش فوروارد هايي استفاده مي شود. در بيشتر ماجراها ما آخر آنرا مي دانيم و كنجكاو مي شويم چرايي و چگونگي ماجرا را دريابيم كه همين باعث كشش و جذابيت روايت ها مي شود.

نويسنده بخوبي با استفاده از مفاهيم و فضاي قصه هاي قديمي برشي از قسمت هاي تاريخ معاصر را بيان كرده اند. چگونگي ورود ظواهر مدرنيته و رواج غير اصولي و نابرابر آن درمقابل سنت و كمرنگ كردن فرهنگ بومي قسمتي از داستان هست.

مردانگي٬ جوانمردي ومعرفت مرام پهلوانان و اسطوره هاست كه بايد ترويج و شناخته شود تا با تكرار آن پيشينه محكم فرهنگ بومي خودمان را حفظ كرده و براي جوانان الگوسازي كنيم.داستان پريباد در اين امر مهم بخوبي ايفاي نقش نموده و رسالت خود را انجام داده است.

وقتي شروع به خواندن داستان كردم ياد قصه هاي مادربزرگم افتادم كه فوق العاده جذاب بودند. قصه هايي از ديو٬ غول ٬ جن و پري كه هركدام با فضاي فانتزي خود ما را غرق رويا مي كردند.قصه هايي كه در ظاهر چيزي جز خيال نيست اما باور قديميان به آنان شيفتگي ما را در گوش دادن به آن بيشتر مي كرد.هرچند از همان موقع ها هم اين داستان ها را باور داشتم. بگذريم از اينكه هنوز انسان هاي ديو سيرت وجود دارند اما با تئوري هاي جديدي كه دانشمندان كشف كردند مي توان حتي وجود ديو و غول واقعي را هم باوركرد. در اين چند مدت بيشتر به تئوري " دنياهاي موازي " فكر كردم كه مي تواند پاسخي به اين معماها باشد.خلاصه با لذت و شيفتگي داستان پريباد را بي وقفه تا انتها خواندم.

به جرات مي توان گفت اگر قصه هاي فانتزي تاريخ گذشته كشورمان تبديل به فيلم شود خيلي جذاب تر و شگفت انگيزتر از فيلم هاي فانتزي غرب مثل ارباب حلقه ها و هري پاتر و غيره خواهد بود.

****************************************************

رمان: پريباد

نويسنده: محمد علي علومي

ناشر: آموت  چاپ اول  زمستان 1390  544 صفحه

رمان پريباد نوشته محمد علي علومي

بي بي ها با چه ظرافت و قدرتي جهان بلورين و رنگارنگ قصه ها را مي ساختند." ص7 "

در آن شب پائيزي و در كلات ديو٬ ديدم كه سينه ها هنوز هم پر از قصه هاست. " ص16 "

خيال مي كنند قصه گويي كار سهلي است؟ نيست! قصه شنيدن هم اهليت مي خواهد چه رسد به قصه گفتن! " ص22 "

واضح است كه آدم هايي مثل طوس مثل ما نيستند ( دستش را دايره وار به دور روبر گرداند) مال دنياي ما نيستند٬ دنياي حكم هاي اداري٬ ترفيع مقام و رتبه و از اين حرف ها٬ بايد هم بال در بياورد٬ بپرد. چرا من بال در نمي آورم؟ " ص73 "

معلوم نيست كه اهريمن باز بچه مي زايد و يا روزگار جلوه مردان حق است؟ " ص74 "

باران خون مي بارد بر شهر گنه كار تا جميع خلايق بدانند كه خشم آسمان نزديك است " ص75 " *1

فردا كزين دير فنا درگذريم٬ با هفت هزارسالگان سربه سريم..." ص82 "

مردم پريباد ٬ باز٬ همان هايي بودند كه بودند! " ص91 "

سيااااهي ي ي لشكر نياااايد به كاااار٬ يكي٬ يكي ي ي ي ي مرررد جنگي ي ي به اززز صد هزاااار... " ص127 "

هر چه عقل را زايل كند حرام است " ص186 "

مهم اين بود كه كوشيد و موفق شد " ص193 "

هميشه به ديگران خدمت مي كني و در عوض بد مي بيني. " ص217 "

آن وقت تازه مي فهمي كه هيچ! " ص222 "

چون سيل غم آيد٬ از هر طرف آيد " ص250 "

آدمي ضعيف است٬ زيرا آدمي آه و دمي است و اسير محبت است٬ زيرا آدمي به قدر عاشقي آدم است...حداقل اين باور٬ باور قدماي ما بود. " ص251 "

از گفته هاي سعدي مثال آورد كه خدا را برآن بنده بخشايش است كه خلق از وجودش در آسايش است... " ص257-258 "

دل در دلش نبود. قلبش تند مي تپيد و شقيقه هاش به شدت مي زد... " ص261 "

همه عاشقان زخمي دارند كه مردم معمولي ندارند٬ كه عاشقان مي خواهند در عاشقي درد مكتوم و ترسناك خود را تسكين دهند٬ كه آنچه را آزارشان مي دهد تسكين دهند٬ كه بعضي وقت ها مي شود اين درد ترسناك را كه هر عاشقي را تنها مي كند٬ تسكين داد و خيلي وقت ها نمي شود. نمي شود ديگر! " ص280 "

مرا به يادش بود؟ " ص282 "

در چند هزار سال تاريخ ما٬ رعيت فقط ابزار بوده " ص298 "

به قول سعدي: رسد آدمي به جايي كه به جز خدا نبيند  بنگر كه تا چه حد است مقام آدميت. " ص305 "

مرغ سحر ناله سر كن٬ داغ مرا تازه تر كن٬ زآه شرربار٬ اين قفس را٬ برشكن و زير و زبر كن... " ص311 "

عده اي ديگر به ناچار خانه ها٬ مزرعه و باغ هاي خود را تقريبا به رايگان به شركت " اس اند جي" مي فروختند تا روزگار قحطي سياه را بگذرانند. " ص320 "

وقتي كه جماعت از قحطي و مريضي اين طور مثل برگ خزان بر زمين مي ريزند٬ نمي شود٬ شرط انسانيت نيست كه بي خيال ديگران و فقط فكر خود بود. " ص325 "

مگر تو آن همه نقل از جوانمردي هاي سياوش نداشتي؟ مگر از قول سياوش و رستم نمي گفتي كه دنيا مثل چرك كف دست است٬ بي ارزش تر از آن كه نگاهش كنيم٬ چه رسد به نوكري و خوش خدمتي اجنبي و ارباب و خان٬ ............

براي اينكه پهلوان زنده را عشق است. براي اينكه هر چه از قول حكيماني مثل ابوالقاسم فردوسي و نظامي و سعدي مي گفتم همه اش اشتباه بود٬ نمي گويم دروغ بود٬ نه خدا نكند! ولي همه اش مال يك دوره ديگر بود يك دنياي ديگر٬ يك... " ص353 "

نمي دانيد كه رستم در همان شاهنامه مرد و شد تمام. آن هم به دست كي؟ به دست افراسياب؟ نه! افراسياب سگ كي باشد كه روي رستم دست بلند كند؟ به دست برادرش كشته شد٬ آن هم با حقه بازي و كلك... " ص355 " *2

دنيا برايم معني شيريني داشت چون كه ميان ميليون ميليون آدم٬ يك نفر بود كه دوستش داشتم و او دوستم داشت. " ص379 "

پريباد يك وقتي شهر شعر و حكمت و هنر بوده٬ اين چه گندكاري است؟ " ص400 "

نظم نو در جهان٬ ضرطه هاي مردوك٬ شهر شكوهمند و پر از ثروت بابل...حالا...مي فهمم...مسخ شدن ميليون ها گشنه و گدا...مسخ شدن پولدارها...مسخ شدن حتي حيوان ها... مي فهمم و اي كاش كه مرگم مي رسيد. اي كاش... " ص402 "

مردم زماني به خود آمدند كه متوجه شدند خانه ها٬ باغ ها٬ مزرعه ها٬ خانه باغ ها٬ باغچه ها٬ اشياء گرانبها و حتي عكس هاي يادگاري اجداد خود را در گرو شركت بين المللي" اس اند جي " گذاشته اند و ديگر مطلقا چيزي ندارند مگر وام هايي با بهره هاي سنگين و البته دل هايي افسرده و شهري پژمرده... " ص409 "

دريغ است كه ايران ويران شود٬ كنام پلنگان و شيران شود... " ص433 "

اين جنگ٬ جنگ قدرتمندان دنيا بر سر منافع بيشتر است ولي مردم بيچاره هزينه هاي مادي و جاني آن را مي پزدازند " ص433 "

شنيده بود كه كار قحطي چنان بالا گرفته كه بعضي از تهيدستان حالا حتي سگ و گربه مرده مي خوردند٬ شنيده بود اما نديده بود و حالا بي آن كه بداند٬ اشك از چشمانش مي جوشيد. مي انديشيد كه اين تجسم كهنسال و درمانده ستمديدگي دارد عذابي را تاب مي آورد كه ديگران نامش را زندگي گذاشته اند... " ص436 "

بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم   فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم " ص451 "

هردو عاشق يكديگر بوديم و حتي يك بار هم عشقمان را به زبان نياورديم..." ص467 "

مي گويند كه ته دره مي رسد به لانه غول هاي بيابان٬ مي گويند كه دره٬ لانه ده اژدهاست و البته پر از گنج است! " ص473 "

سر گذشتشش را چون قصه٬ مادران به كودكانشان مي گويند..." ص484 "

او وال بوده٬ خواهر آل كه برخلاف خواهرش٬ مهربان است و خيرخواه..." ص485 "

همه همديگر را مي خورند و خورده مي شوند...يك بار از قول حكيمي خواندم كه تا جنگ بر سر يك تكه نان بيشتر است٬ دنيا هم با همه اهن و تلپش به سمت توحش مي رود." ص491 "

خيال مي كنيد از دماغ فيل افتاده ايد...طوري كه يك بار هم عظمت هستي و آدم ها جانتان را نلرزانده از بس كه در بند خود مانده ايد. " ص492 "

تمااام دنيا را از اين موجودات دوپاي زيادي پاك كند. " ص493 "

اسرار ازل را نه تو داني و نه من/ اين خط معما نه تو خواني و نه من/ هست در پس پرده گفت و گوي من وتو/ چون پرده برافتد نه تو ماني و نه من..." ص502 "

مي گويند حساب و كتابي هم هست آخر..." ص505 "

صداي هاي هاي شيون و گريه هاي بي بي ماهي آن قدر بلند و شديد بود و شايد آن قدر اشك ريخت كه صداي گريه هاي بي امانش٬ مه را صدا زد و شايد هم از آن همه اشك كه ريخت٬ مه جمع شد..." ص507 "

ببخشيد٬ مرا ببخشيد اي سروهاي پژمرده...مرا ببخشيد اي آوازهاي مرده بلبل ها...مرا ببخشيد اي رنگ شاداب گل ها كه هرگز نديدمتان٬ هرگز عطرتان را نبوئيدم...ببخشيد مرا اي نگاه هاي حسرت زده كه طعم نان را فقط در دست هاي ديگران ديديد و من هرگز نفهميدم...."ص509 "

شير سنگي هماني بود كه زهره با آن شير٬ درددل مي كرده..."ص۵۱۷ "

   پ ن:*1 در روزگاري كه باران گرد و خاك بر سر و رويمان مي بارد و همه جا را غبار فراگرفته و بيشتر درياچه ها خشك شده اند ( تمام درياچه هاي استان فارس خشك شده است. روزنامه جام جم 17 تيرماه ) بايد حواسمان جمع باشد و منتظر حوادث بدتري باشيم. شايد خشم خداوند نزديك هست.

پ ن:*2 وقتي خوب به شاهنامه دقت مي كنيم به نكته هاي مهم و ظريفي پي مي بريم. اينكه در طول تاريخ ايران بيشتر از خودمان ضربه خورديم تا ديگران. تفرقه و يكدل نبودن خودمان بيشتر به ما ضربه زده است تا نيروي ي بيروني. شما تصور كنيد اگر رستم با سهراب و اسفنديار در يك راستا قرار مي گرفتند و نيروي آنها در جهتي هماهنگ مي شد چه قدرتي پيدا مي كردند ايرانيان. اما دسيسه ها و برنامه هايي كه حتي تصورش هم سخت است باعث رودر رو قرار گرفتن ها و از بين بردن خودشان شد و...

پ ن: بايد دعا كنيم كه هيچ وقت نظر خدا از كسي بر نگردد و از آن مهم تر از قوم و ملتي.خدايا ما را درياب.

 

[ 91/04/22 ] [ 14:9 ] [ mbz ]

" آبي تر از گناه به دليل حركت و چرخش دوراني روايت ٬ شخصيت پردازي متناسب٬ در هم آميزي راوي اغفال گر و عناصر فراداستان و بازنمايي روان پريشي در قالب متني با لايه هاي متفاوت به عنوان برنده مشترك بهترين رمان فارسي سال 1383 معرفي مي گردد." بيانيه مهرگان ادب ( پكا)-مهر ماه 1384

"...]به سبب[ توفيق در ايجاد و حفظ تعليق و كشش داستاني و تنيدن ماهرانه آن در بافت داستان٬ توفيق در ايجاد ترديد در روايت هاي تاريخي با ايجاد ترديد در صداقت راوي ٬ اجتناب از القاي قطعيت و پيش بردن داستان به صورت چند سطحي ٬ گزينش نظرگاهي درخور براي روايت٬ در هم ريختي موجه مرز خيال و واقعيت و توفيق در شخصيت پردازي و زبان پيراسته رمان آبي تر از گناه برنده عنوان مشترك بهترين رمان سال 1383 شناخته مي شود."  بنياد هوشنگ گلشيري- آدرماه 1384

نام رمان: آبي تر از گناه- يا برمدار هلال آن حكايت سنگين بار

نويسنده: محمد حسيني

ناشر: ققنوس چاپ پنجم 1389  125 صفحه

رمان آبي تر از گناه - محمد حسيني

محبتي بود فراسوي بدن ها. " ص14 "

پير شده بود ديگر٬ اما هنوز زيبا بود. دلش را هم نبايد مي شكستم. به اين جور توجه ها احتياج داشت. نامهرباني هاي شازده را از ياد مي برد." ص16 "

مي رفتم اما چه رفتني٬ تمام راه را پياده مي آمدم و به دستي فكر مي كردم كه پشت پنجره تاب خورده بود. " ص16 "

گرفتارم كرده بود٬ عشق غريبي بود٬ يك جور دوست داشتن بدون شهوت. " ص16 "

من فقط شعر مي خواندم. مرد هم نيستم. سياسي هم نيستم. با كسي پدركشتگي هم ندارم. " ص21 "

شما كه مي دانيد برخلاف آن همه حرف ها كه از مظلوميت زن و اين ها گفته مي شود٬ هميشه حق را به زن ها مي دهند٬ واي به روزي كه بفهمند مجرد هم بوده اي٬هر چه دليل و مدرك هم بياوري كسي باور نمي كند٬همه فكر مي كنند تو مزاحم شده اي و حرفهايت همه اش دروغ است. " ص29 "

پيله مي كرد تا پيله كنم. چنان مي گفت: " بي عرضه." و لب هايش را ورمي چيد كه دلم مي خواست سرم را بكوبم به ديوار. " ص33-34 "

بداخلاقي اش پنهان بود٬ ابري بود كه نمي باريد يا ساده نمي باريد٬ اما بود و هميشه آدم را وامي داشت چتر را فراموش نكند و احتياط كند. " ص34 "

اجنبي به تاريخ هم رحم نكرده است. " ص36 "

تجربه اي ديگر بود٬ يك تجربه ناب و منحصر به فرد. محبتي بود بين دو نفر غير همجنس و با اين حال بدون هيچ ميل جنسي و باز از نوعي كه هرگز بين دو همجنس اتفاق نمي افتد. " ص38 "

" دست اجنبي از آستين عوام نادان درآمد." ص39 "

" كارت چيست؟ دختر به اين رعنايي را گذاشتن و عاشق زن يك نفر ديگر شدن٬ آن هم پيرزن؟" " ص55 "

آدم هاي بي نام و نشان وقت بودنشان چه چيز گفتني دارند تا وقت مردن داشته باشند. " ص60 "

...ذهن مجنونش گذشته اي پرافتخار برايش دست و پا كرده است تا در آن پناه گيرد و آرام شود. " ص62 "

خنده دار است اگر آن طوري بوده كه مي گويند٬ آن سرزمين پيشرفته كه همه دنيا پيشرفتش را مديون آن است ٬ آن قهرمانان و سپاه را هم داشته٬ پادشاهانش هم همه عادل و دادگر و فرزانه بوده اند٬ چطور رسيده است به اين جا؟ چطور هر كس دلش خواسته به اين سرزمين تاخته و دست پر برگشته يا تا مدت ها مانده و چپاولش را ادامه داده. از اسكندر بگيريد تا مغول ها و عرب ها و حتي افغان ها. " ص62 "

براي مردم خودشان قلدر بوده اند و براي دشمن ها نوكري كرده اند. بعد هم به خاطر بي حافظه بودن مردم به اسطوره تبديل شده اند. " ص63 "

توي شهرستان ها انگار هيچ وقت كار نيست. " ص64 "

"دو سال روي چادر نماز حاج خانم به سر برديم تا دوباره توانستيم از اين فرش و ظرف ها بخريم." " ص84 "

معلوم است كه بيمار بودم . كور شده بودم. كارم از عاشقي گذشته بود. گرفتار شده بودم. اعتياد بايد همچو حالتي داشته باشد. معتادش شده بودم. يك لحظه از فكرش بيرون نمي آمدم. " ص98-99"

طوري نگاهم مي كرد كه انگار با ديوانه سر و كار دارد. مي گفت: " كدام مردم٬ همين رعاياي بي دست و پا٬ همين گوساله ها كه به سلطنت آن پسرك رضايت دادند؟" احمد شاه را مي گفت. " ص100 "

مي گفتم : "رعايا را نبايد دست كم گرفت. تاريخ را همين ها رقم مي زنند."

پوزخند مي زد. مي گفت: " بازيچه٬ همه بازيچه دست اجنبي اند." " ص100 "

مادر شدن كه فقط به دنيا آوردن بچه نيست. يكي شدن با مهرباني و عشق است. " ص106 "

 

[ 91/04/10 ] [ 11:51 ] [ mbz ]

نام خاطرات: مرد بی وطن

نویسنده: کورت ونه گات

مترجم: حسین شهرابی

ناشر: کاروان چاپ اول ۱۳۸۶  ۱۴۴ صفحه 

 مرد بي وطن - حسين شهرابي - كاروان

ولترگفته بود مصیبت های تمام عیار عجیب سرگرم کننده و بامزه هستند. " ص18 " 

می دانی اوشگول یعنی چی؟ " ص23 "

تا حالا متوجه شده اید که همه ی آثار بزرگ ادبی – موبی دیک, هاکلبری فین, وداع با اسلحه, داغ ننگ, نشان سرخ دلیری, ایلیاد و اودیسه, جنایت و مکافات, کتاب مقدس, شعر حمله ی بریگاد نور- در باره ی این است که انسان بودن چه چیز مزخرفی است؟ ( واقعا خیال آدم راحت نمی شود که همچو چیزی را از زبان کس دیگری می شنود؟) " ص24 " 

مذهب برای آن ها که تحت فشار اجتماعی یا اقتصادی هستند آرامش بخش است." ص27 "

عدالت اقتصادی در این کشور باید بیشتر از این باشد. او کشوری بهتر می خواست, فقط همین. " ص28 "

منتقد ها حس می کنند آدم نمی تواند هنرمند جدی باشد و تحصیلات فنی هم داشته باشد که البته من داشتم. " ص29 "

البته دلیل دیگری که نباید از جنگ حرف زد, این است که جنگ ناگفتنی است. " ص33 "

 هنر روشی بسیار انسانی برای تحمل پذیرتر کردن زندگی است. " ص36 "

حقیقت این است که ما از ز ندگی چیزهای کمی می دانیم , ما واقعا نمی دانیم خبر خوب چیست و خبر بد چیست. " ص47 "

خب, حالا یک خوش باشیم. بیایید از آن کارها حرف بزنیم. بیایید از زن حرف بزنیم. فروید می گفت که نمی داند زن ها چه می خواهند. من می دانم زن ها چه می خواهند: یک عالمه آدم تا باهاشان حرف بزنند. می خواهند از چه حرف بزنند؟ می خواهند از همه چیز حرف بزنند. " ص55 "

 امروزه روز اگر زن و شوهری با هم جر و بحث کنند, شاید خیال کنند دارند بر سر پول یا قدرت یا سکس یا بزرگ کردن بچه یا این جور چیزها دعوا می کنند. اما حرفی که واقعا به هم می زنند, هر چند خودشان هم خبر نداشته باشند, این است:" که تو به تعداد کافی نیستی! " " ص56 " 

من پنهان لز بقیه عاشق زن پشت پیشخان هستم. او خبر ندارد. همسرم خبر ندارد. همسرم خبر دارد. قرار نیست کاری در این مورد انجام بدهیم. خیلی خوشگل است. تا به حال, تنها نیم تنه ی بالای او را دیده ام, چون همیشه پشت پیشخان است. اما هر روز کاری با خودش و در قسمت بالا تنه اش انجاممی دهد تا آب از لب و لوچه ی ما سرازیر شود. گاهی موهایش کاملا فرخورده است. گاهی موهایش را صاف صاف می کند. یک روز ماتیک سیاه مالیده بود. این جور کارهایش خیلی هیجان انگیز و سخاوتمندانه است که آب از لب و لوچه ی همه ما, آدم هایی از همه جای دنیا, سرازیر می کند. " ص64-65 "

ما اینجا روی زمین هستیم تا وقت تلف کنیم و ول بگردیم. نگذارید هیچ کس چیزدیگری به گوشتان بخواند. " ص66 "

اصلا زندگي برا چيه؟

من سوال مهمم را درباره ي زندگي از پسرم كه متخصص كودكان است پرسيدم. دكتر ونه گات اين جواب را به پدر پير رعشه دارش داد:" پدر ما اينجاييم تا به هم كمك كنيم٬ از اين چيزي كه توش هستيم به سلامت گذر كنيم٬ حالا اين چيز هر چي مي خواد باشه." " ص69 "

موسيقي كماكان شگفت انگيز خواهد بود. " ص70 "

اين علاج آرامش بخش براي افسردگي واگيردار سرتاسر جهان هديه اي است به نام موسيقي بلوز. " ص71 "جنگ حالا يك جور سرگرمي تلويزيوني است و آن چيزي هم كه جنگ جهاني اول را خيلي سرگرم كننده كرد٬ دو اختراع امريكايي بود: سيم خاردارو مسلسل. " ص88"

بمب ناپالم از هاروارد بيرون آمد. زنده باد! " ص88 "

آْنجا بود كه او از بشر قطع اميد كرد- " ص91 "

با ديگران چنان رفتار كنيد كه دوست داريد آن ها با شما رفتار كنند. " ص93 "

ش.ج ها متشخصند٬ از آسيب رساني كارهايشان به ديگران تمام و كمال آگاهند٬ اما اهميت نمي دهند. نمي توانند اهميت بدهند٬ چون احمقند. مغزشان تاب برداشته! " ص97 "

اصلي ترين گلايه اش از بقيه ي انسان ها اين بود كه آن ها به ندرت متوجه مي شوند كي خوشند. " ص122 "

.... اگر اين قشنگ نيست٬ نمي دونم پس چي قشنگه آخه؟ " ص122 "

واكنش تو به هر اثر هنري مجادله ي هنرمنده با محدوديت هاي خودش. " ص125 "

[ 91/04/02 ] [ 18:50 ] [ mbz ]

 مجموعه داستان: اتوبوس پیر و داستان های دیگر

 نویسنده: ریچار براتیگان

 ترجمه: علیرضا طاهری عراقی

 ناشر: مرکز  چاپ ششم 1390  194 صفحه

مجموعه داستان اتوبوس پير ريچار براتيگان

زمان دوای دردهاست. " ص42 "

دلم می خواد بات حرف بزنم. خیلی وقته حرف نزدیم. "ص42 "

می گویند وقتی بهار می آید جوان ها هوس عشق و عاشقی می کنند, اما اگر حسابی وقت آزاد داشته باشند شاید حتی هوس یک فنجان قهوه هم بکنند. " ص43 "

شعر از پس این کارها بر نمی آد. باید واقعیت رو قبول کنید. " ص72 "

حالم خراب بود از این که یاد جوانی بربادرفته شان, یاد گذرشان از آن سال های محقر , آن هم آن طور ظالمانه و عجیب و غریب می انداختم. " ص 77 "

تو شبیه هیچ کدام از دخترهایی که دیدم نیستی. " ص87 "

تف به این زندگی. پیر شدیم رفت, کاریش هم نمی شه کرد. " ص94 " 

رقصیدنش زبانزد همه بود.کلی از ویولون زن ها را جوانمرگ کرده بود و دخترها وقتی با او می رقصیدند همیشه بهتر می رقصیدند و به خاطر همین خیلی از او خوششان می آمد و آوردن اسم  او آن دور و برها کافی بود که دخترها از این رو به آن رو و سرخ و سفید یشوند و ریز ریز بخنند. حتی " موقرترین" دخترها هم با شنیدن اسمش یا دیدنش حالی به حالی می شدند. " ص95 "

عمو جرو هیچ وقت مرد خوش قیافه ای نبود, اما این موضوع باعث نشده بود که زن ها از او خوششان نیاید. " ص102 "

عکس مرلین مونرو را انداخته اند توی روزنامه , که هنوز , به قول مردم, جوان و خوشگل , با هزار امید و آرزو برای زندگی, با قرص خواب آور خودکشی کرده ست. " ص108 "

او به خواب ناز رفت و این آخره شبگردی های او بود و شروع ولگردی های من. حالا سال هاست به این اتفاق ساده فکر می کنم. " ص110 "

سینما پر است از سیاه ها, هیپی ها, بازنشسته ها, سربازها, ملوان ها و مردم بیگناهی که با فیلم ها حرف می زنند, چون فیلم ها درست مثل زندگی شان واقعی اند. " ص111 "

رک بگویم, من کشته مرده فیلم های هنری نیستم. خوشم نمی آید در سینماهای رویایی, بشینم لای تماشاچیانی که عطر دلگرم کننده فرهنگ از سرو کوله شان می بارد و از نظر زیباشناختی ارضا شوم.اصلا وسعم نمی رسد. " ص112 "

فقط می خواسنم حال و هوای شکار داشته باشم, همین . فکر آهو پیدا کردن درست مثل خود آهو پیدا کردن خوب بود. " ص119 "

دلیلی نداشت باور کنم که زندگی چیزی بیش از این است. "ص121 " 

البته من اصلا نمی توانستم آن همه سر و دست شکستن را درک کنم برای این که او کاری به کار من نداشت و خب, من هم ماشین نداشتم. " ص155 "

حوصله ام سررفت بس که توی کتاب فروشی منتظر ماندم و سر پا رمانی خواندم  درباره آدم های پولدار که تمام مدت با هم عشق بازی می کنند. " ص173 " 

پارک مثل همیشه بود, بچه ها بازی می کردند و پیرو پاتال ها داشتند آفتاب می گرفتنند چون به زودی در قبر رنگ آفتاب یادشان می رفت, و هیپی ها مثل قالیچه ها ی رنگ و رو رفته پهن شده بودند روی چمن و انتظار تاجر فرش ها ی بزرگ را می کشیدند. " ص173 "

بعد شروع کرد به ور رفتن با موهایش, همان کاری که زن ها در این جور مواقع که نمی دانند چی به چی است می کنند. " ص177 " 

دختر خیلی ناز می خندید. دوستش هم فرمان را یک دستی گرفته بود و دست تکان می داد. او هم خوشگل بود, اما مو بلند.

تعطیلات آمریکا داشت به پسرهای آلمانی خیلی خوش می گذشت.فقط حیف که نمی شد از اتوبوس پیاده شد و رفت توی فولگس واگن پیش دخترها, اما این جور کارها غیر ممکن است. " ص178 " 

همه جا پر از گل های ساکت بود, گل هایی که انگار نقاش فرانسوی ناشناسی آن ها را در قرن چهاردهم نقاشی کرده بود. " ص180 " 

دخترها از این که توی ماسه دفن می شدند خیلی خوشحال بودند و پسرها هم از این که آن ها را توی ماسه خاک می کردند خوشحال بودند. درواقع چون دیگر کاری نمانده بود که بکنند, جشن تدفین گرفته بودند. دور و برشان پر از حوله و قوطی آبجو و سبد و آت و آشغال های پیک نیک بود."ص"181"

 

[ 91/03/31 ] [ 12:8 ] [ mbz ]

شهری میان تاریکی حدیث زندگی امروزی ست. کمرنگ شدن شادی و کدر شدن رنگ های شفاف و خواستنی زندگی. دور شدن از آرزوها و خواسته ها. گم شدن روح آدمی در کلاف پیچیده نیازهای روحی و روانی. داستان روایت مشکلات خانوادگی زیر سقف تاریک عدم تفاهم.

داستان چند دوست که جدای از نقطه اشتراک  و ارتباط ظاهری آنها که رفتن به یک باشگاه ورزشی ست مشکلات باطنی آنها نیز با توجه به متفاوت بودن آن می تواند هم ریشه  و در ارتباط باشد.

داستان با چرخیدن و بازگو کردن  برش های کوتاهی از زندگی هر کدام این دوستان پیش می رود. ماجراهایی که با گذشت بیشتر پی به عدم رضایت آنها از زندگی مشترک می بریم.

شاید در ظاهر دلایل بی اهمیت باشد. اما دوست داشتن و دوست داشته شدن خواسته اصلی ای ست که همیشه مغفول افتاده و کمرنگ شدن آن موجب تاریکی زندگی و ندیدن موارد خوب دیگر زندگی است.

رمان: شهری میان تاریکی

نویسنده: هورناز هنرور

ناشر: آموت چاپ اول 1390  240 صفحه

شهري ميان تاريكي - هورناز هنرور

زندگی مثل کوچه ها پر از خانه ها و خاطره هاست " ص 14 "

همه آدم ها چیزی برای مخفی کردن دارند/ چیزی که نمی خواهند کسی بداند حتی اگر به نظر دیگران بی اهمیت باشد. چه می شد اگر نمی توانستی چیزی را مخفی کنی؟ " ص17 "

کسی که آدم را بخواد که این قدر صغری کبری نمی چینه. " ص20 "

رمان " بادبازک باز " " ص26 "

به دنیا نیامده ایم که چوب قضاوت به دست بگیریم و سر هر راه و بیراهی مردم را قضاوت کنیم. ما مرکز دنیا نیستیم/حتی اگر این به نظرمان برسد. ما لبریز از اشتباهات و کمبود هایی هستیم که دیگران را به خاطرش تحقیر می کنیم. " ص30 "

دیگر آن دختر دانشجوی پر انرژی نبود. حتی یادش نمی آمد که چطور درسش را تمام کرده بود. " ص32 "

" فرهاد از شکمم بدش می آد. می گه هر طور شده باید درستش کنم. می گه نمی تونه با این وضع نگام کنه. "

" مثل این که سه تا بچه دنیا آوردیا! " " ص38 "

یک روز در حالی که قدم زنان از همان مسیر همیشگی مان عبور می کنیم/دنیا برایمان بیگانه می شود. یاد آرزوهایی می افتیم که هیچ وقت به آنها نرسیده ایم. همه جا بوی تازگی می دهد و ما بوی ماندگی. برای آنهایی که حتی به ما/فکر هم نمی کنند/ زندگی کرده ایم و وقتی خوب خاطاتمان را مرور می کنیم/ می فهمیم که هر چه را داشته ایم از دست داده ایم چیزی به دست نیاورده ایم. " ص43 "

" بگو ببینم دردت چیه؟ چی کم داری؟" گلچهره نفس عمیقی کشید. زیر لب زمزمه کرد. " خودمو." " ص51 "

یه نگاهی به دوروبرت بنداز. به این آدما/این جا جایه که تو داری زندگی می کنی. نمی تونی فکر این همه آدم رو عوض کنی." ص55-56 "

وارد کلاس که شد نادیا برایش دست تکان داد.رفت و پیش نادیا نشست. " ص57 "

"آره منم یه جایی خوندم که موفقیت یعنی انجام کاری که دوستش داریم." " ص63 "

همان جا در همان لحظه قلبش تپیده بود و فکرش لبریز از اندیشه های عاشقانه شده بود. " ص63 "

درباره تمام آدم هایی که نمی شناخت فکر کرد بود / که چگونه و چطور عشق وجودشان را فرا می گیرد.......زمانی می فهمی که دیگر کاملا دچارش شده ای.این طوری نیست که ناگهان به سراغت بیاید. اما ناگهان درکش می کنی.  

...گاهی درد دارد.چنان با آرام ترین نغمه ای دلت را می سوزاند که نمی توانی تصور کنی. اما دردش هم شیرین است. " ص64 "

ما از اول نبايد بهم مي رسيديم. " ص81 "

نمي دونم اگه خدا يه روزي خواست. اگه هيچ مانعي بين من و تو نبود اون وقت چه تصميمي مي گيريم. اما مي دونم كه الان نمي شه. اين بيشتر شبيه كابوسه. يه برزخ واقعي. " ص81 "

تازه مي فهمي كه چه طور فاصله بين آدم ها بيشتر و بيشتر مي شود. يك روز خاره هاي تو هم تبديل به قصه مي شود. " ص83 "

اين خط ها يعني اين كه حداقل يه بچه خوشگل توي خونه تون داريد. " ص85 "

كودكي محكوم به فراموشي است. " 119 "

درست به اندازه تفاوت سر انگشت هايمان با هم متفاوت هستيم. " ص126 "

شايد اگر تفاوت ها را درك مي كرديم٬ از خيلي چيزها نمي ترسيديم.در مواجهه با اتفاقات رنگ نمي باختيم و آرامش مان دست ديگران نبود. " ص136 "

اشتباه تو اينه كه هر كسي رو با خودت و من مقايسه مي كني. " ص140 "

اگه خودت حال و روزتو عوض نكني دنيا هم عوض نمي شه! " ص141 "

فقط خودمان را مي بينيم٬ خواسته هاي خودمان. اگر روزي قدرت اين را داشته باشيم كه جاي ديگري قرار بگيريم٬ همه چيز تغيير خواهد كرد. " ص147 "

معنايي براي خوشبختي وجود ندارد. وجود ما لبريز از خوشبختي ها و بدبختي هايي است كه خودمان در ذهن هان رديف كرده ايم. خيلي وقت ها حاشيه ها هستند كه زندگي را مي سازند. " ص157 "

چيزي در دلش مرده بود." ص160 "

حقيقت را نمي بينيم و تصورش مي كنيم. آسمان آبي هنوز جايي پشت خاكستري ها پنهان است. " ص165 "

نمي دونستم به همين راحتي حال آدم عوض مي شه." ص181 "

نويد را كه مي ديد تتپش قلب مي گرفت." ص185 "

كنار ناديا روي پله هاي جلو جهاد دانشگاهي نشسته بود." ص185 "

از بچگي به ما يا  دادند كه به دروغ از ديگران تعريف كنيم و نظر واقعيمون رو نديم٬ همين طور كه تحمل شنيدن حقيقت رو نداريم. " ص189 "

چقدر به خاطر خودخواهي خودش بايد بقيه را هم عذاب مي داد؟ " ص195 "

شاد بودن خيلي هم سخت نيست." ص198 "

هرچند من يكي شك دارم كه اصلا يه مرد درست و حسابي توي اين دنيا وجود داشته باشه. " ص208 "

بپذيريم كه تفاوت هايمان عيب نيست. دنيايي كه همه يك شكل و اندازه باشند٬ دنياي جذابي نيست. اين تفاوت هاست كه زيبايمان مي كند. " ص210 "

آدم به همين سادگي همه چيز رو از دست مي ده! " ص217 "

دل كندن از چيزها و كسايي كه آدم ازش خاطره داره مثل جون دادن مي مونه! " ص235 "

[ 91/03/29 ] [ 13:55 ] [ mbz ]

فقط مي تونم بگم از خوندن اين مجموعه داستان پشيمان نمي شويد.داستان ها به شدت واقعي و از دل زندگي روزمره و عادي اطرافمان نشات گرفته است.

هر وقت كارم داشتي تلفن كن ريموند كارور - اسدالله امرايي

مجموعه داستان: هر وقت كارم داشتي تلفن كن

نويسنده: ريموند كارور

مترجم: اسدالله امرايي

ناشر: نقش و نگار  چاپ چهارم 1388  272 صفحه

***********************************************************

زندگي ام نسبت به سابق خيلي فرق كرده٬ " ص11 "

"وقتي از عشق مي گويي از چه مي گوييم" " ص13 "

احساس مي كردم كه يك تكان حسابي به من وارد مي شود. ناگهان هر چه در چنته داشتم مي ريخت بيرون. " ص17 "

" كار هنر در بازآفريني اثر مثل آفريننده جهان است. ناپيدا و توانا٬ دست قدرت او همه جا حضور دارد و هيج جا ديده نمي شود." " ص21 "

نثر بايد محكم و استوار مثل ديواري سترگ و پابرجا باشد٬ ازاين سر تا آن سر. نقش و نگار آن هم از سر تا پا ادامه مي يابد." " نثر هم نوعي معماري است." " ص21 "

دروغ گفتن براي بعضي ها تفريح است. " ص36 "

هرم گرما از ديوارهاي كاهگلي تنوره مي كشد. " ص38 "

" تولستوي معتقد است همه ما چه انسان و ايضا حيوان٬ بر اساس اصلي زندگي مي كنيم كه برايمان معماست ( مثل عقل يا عشق ). " ص60 "

روابط عاشقانه را به ازدواج ترجيح مي داد. " ص62 "

" صداي آدميزاد در كار نبود و نه سر و صداي هر روزه. فقط زيبايي بود٬ آرامش و عظمت مرگ. " " ص68 "

سرشار از احساساتو افكار پوچي بودم " ص78 "

چشم هايش برق مي زند٬ گويي چيزي زده. اما اهل آبكب نيست. " ص81 "

جيل مي خواهد بداند: " براي چي پسرتان دعا مي كنيد؟ "

مادرم مي گويد: " چون دوستش دارم٬ پسرم است. كجاي اين كار اشكال دارد؟ مگر آدم محتاج دعا نمي شود؟ شايد بعضي ها احتياج  نداشته ياشند. نمي دانم. ديگر عقلم به جايي نمي رسد." " ص87 "

" كاش مي مردم و همه از دستم راحت مي شدند. ديگر طاقتم طاق شده است. كمكم كن. " " ص 88 "

روز خوبي است. آسمان صاف و آبي. " ص88 "

بله٬ مصيبت بود. خدا شاهد است٬ مصيبت بود و شايد هم بدتر. اما چرا هي كش بدهيم؟ خسته نمي شوي اين كاه كهنه را دود مي دهي؟ " ص106 "

هر كس هم نگفته باشد تو گفته اي٬ دفعه اولت هم نيست. " ص109 "

مردي خردمند مي گفت زمان خيلي آقاست٬ شايد هم پيرزني عجوزه. به هرحال يكي از اين دو نفر. " ص112 "

بدر ماه بالاي كوه هايي بو كه شهر را در حصار خود داشت. ماه سفيدي بود پر از لكه. هر خنگي هم مي توانست صورتي را در آن مجسم كند. " ص147 "

به نظر من سفر به اروپا براي هر نويسنده اي واجب است. " ص175 "

خودتان را جاي دختر دانشجوي هجده ساله اي بگذاريد كه خاطخواه استاد متاهلي شده. يك لحظه به او فكر كنيد٬ تا ببينيد كه داستان چه امكاناتي دارد. " ص177 "

دلم مي خواهد شب ها تا دير وقت بيدار بمانم و صبح فردا ٬ تو تخت بمانم. دلم مي خواهد هميشه آن كار را بكنم٬ نه اينكه هر چند وقت يك بار. از خفت و خواب خوشم مي آيد. دوست دارم حالا پا بگيري و وقتي انتظار ندارم پيدايت شود. سينما رفتن را دوست دارم و شادنوشي با دوستان. دلم مي خواهد دوستاني داشته باشم. دلم لك زده بروم مهماني٬ هفته اي يك بار. عاشق جانيس هندريكس هستم. دلم مي خواهد هميشه لباس هاي قشنگ بپوشم....................دلم مي خواهد از خودمان جا داشته باشيم. از اينكه هر سال بايد خانه عوض كنيم٬ ديگر خسته شده ام. اينكه يك سال در ميان هي جا به جا بشويم. دلم مي خواهد دو نفري مان زندگي بي دغدغه اي داشته باشيم٬ بدون اينكه نگران پول و قبض يا چيزهايي مثل اينها باشيم٬ مايك٬ خوابت برد؟ " ص194-195 "

 

[ 91/03/23 ] [ 14:2 ] [ mbz ]

هنوز دارم فكر مي كنم به داستان " هرگز رهايم مكن" . موضوعي متفاوت مي تونه تا مدت ها ذهن رو درگير كنه. هرچند قبلا به اين نوع موضوع ها فكر كرده بودم و حتي بدتر از اين رو هم تصور كردم و هميشه آنها را واقعي مي پندارم. چون عقيده دارم تكنولوژي و علمي كه ما در ظاهر مي بينيم خيلي كمتر و قديمي تر از آنچه هست رو شده و در واقع بيشتر آن مخفي و هنوز در دسترس عموم قرار نگرفته.

رمان هرگز رهايم مكن زندگي و خاطرات انسان هايي است كه هرچند مثل ما هستند و داراي همان احساسات ناب اما نوع خلقت آنها متفاوت هست. انسان هايي كه در آزمايشگاه بوجود آمده اند . خلق در لوله آزمايش براي اهدافي تكان دهنده. پرورش انسان هايي سالم و قوي حتي با همان حساسات انساني براي استفاده از اعضاء آنها.

داستان روايت خاطرات زندگي يكي از همين انسان هاست كه خود روايت گر آن است . داستان مرور زندگي در مدرسه شبانه روزي كه در آن پرورش يافته اند. داستان احساسات و دوستي ها و عشق بين آنها.

وقتي در جايي از داستان به موضوع اصلي پي مي بريم و هدف خلقت آنها رو مي شود قلب انسان به درد مي آيد.

هميشه براي بازنويسي خاطراتم سراغ روشي خوب مي گشتم. نوشتن خاطرات بصورت خطي و حتي فصل بندي از لحاظ زماني شايد تكراري و زياد جالب نباشد. اما روش روايت و شخصيت پردازي در اين رمان عاليست. شخصيت اصلي وقتي شروع به بازگويي خاطراتش مي كند در هر مرحله به خاطره اي ديگر مي رسد درواقع حرف حرف مي آورد. و از هر خاطره اي به خاطره اي ديگر پل مي زند. و همين رفت و برگشت در خاطرات تا انتهاي داستان كه به نقطه اول داستان مي رسيم ادامه دارد.

شايد داستان تمثيلي باشد.مهم اين نيست چطور خلق شده ايم و حتي براي چه هدفي. مهم اين است كه حالا هستيم تمام تلاشمان را براي بهتر بودن و بهتر شدن انجام بدهيم و قدر لحظه لحظه هايمان را بدانيم. حتي با وجود آگاه بودن از فنا شدن.

رمان "هرگز رهايم مكن" يكي ديگر از رمان هاي عالي نويسنده ژاپني كازوئو ايشي گورو است . رماني پركشش و جذاب كه ما رو به فكر وامي دارد.اگر از رمان بازمانده روز همين نويسنده خوشتان آمده مطمئنا از اين هم خوشتان خواهد آمد.

با خاطرات كتي اچ  از مدرسه شبانه روزي هيلشم همراه شويم.

*****************************************************

رمان: هرگز رهايم مكن

نويسنده: كازوئو ايشي گورو

مترجم: سهيل سمي

ناشر: انتشارات ققنوس  چاپ سوم  1389  367 صفحه

رمان هرگز رهايم مكن كازوئو ايشي گورو

همين كه مي توانم كارم را درست انجام دهم٬ برايم خيلي مهم است. " ص9-10 "

اوقاتي كه به خودم گفته ام نبايد اين قدر به گذشته بنگرم." ص11 "

نگاش كنين٬ امر بهش مشتبه شده كه تكه. " ص16 "

حال كه به گذشته نگاه مي كنم. " ص25 "

" اينا همش بخشي از دليل خاص بودن هيلشمه .ترغيب شدن ما به ارزش قائل شدن براي كاراي همديگه." " ص26 "

او گفته بود كه خيلي از دانش آموزان را مي شناسد٬ كساني كه خلاق بودن تا مدت ها برايشان دشوار بوده: نقاشي ٬ طراحي ٬ شعر ٬ تا سال ها در هيچ كدام از اين رشته ها خوب نبوده اند. بعد يك روز ناگهان به نقطه عطفي رسيده و استعدادشان شكوفا شده بود. " ص40 "

در آن زمان ما در قيد و بند جواني نبوديم. " ص47 "

آرام گرفتن و فكر كردن و به ياد آوردن. " ص53 "

حال كه به گذشته مي نگرم. " ص59 "

با حدت و تيزي ذهن دوشيزه اميلي مي شه خربزه قاچ كرد. " ص62 "

ناخودآگاه در گذشته ها غرق مي شوم. " ص64 " *1

و بعد رفتارم به نظرم كاملا تعجب برانگيز آمد. اين همه تلاش٬ اين همه برنامه ريزي٬ فقط براي حال گيري از عزيزترين دوستم.چه مي شد اگر كمي در مورد آن جامدادي چاخان مي كرد؟ " ص83 "

حتي در اين شرايط هم يكي از ارزشمندترين دارايي هاي من است. " ص89 "

دليل علاقه من به آن نوار فقط يك آواز خاص بود: قطعه شماره سه٬ " هرگز رهايم مكن." " ص96 "

آن موقع يازده ساله بودم٬ و زياد موسيقي گوش نمي دادم٬ اما اين آواز واقعا بر من تاثير مي گذاشت. هميشه سعي مي كردم نوار را درست به اول همان آهنگ برگردانم تا هر وقت فرصتي دست داد٬ بتوانم آن آواز را گوش كنم. " ص96 " *2

هنوز هم دارمش. زياد به آن گوش نمي دهم٬ چون موسيقي اش برايم يادآور هيچ حسي نيست. يك شي ء است٬ مثل يك سنجاق يا حلقه٬ اما حالا كه روت رفته٬ برايم به دارايي اي بي نهايت ارزشمند بدل شده است. " ص103 "

"رابطه جنسي طوري روي عواطف تاثير مي گذاره كه اصلا فكرشم نمي تونين بكنين. " " ص113 "

حال كه به گذشته نگاه مي كنم٬ مي بينم كه در مورد كل حوزه روابط جنسي خيلي گيج و پرت بوديم. به گمانم ٬ جاي تعجب ندارد٬ به خصوص با توجه به اين كه هنوز شانزده سالمان هم نشده بود. اما آنچه قوز بالاي قوز بود- حال واضح تر تشخيص مي دهم- اين بود كه خود سرپرست ا هم در اين مورد آگاه تر نبودند. ازيك سو حرف هاي دوشيزه اميلي آويزه گوشمان بود٬ اين كه به هيچ وجه نبايد از بدن هايمان خجل باشيم٬ به نيازهاي فيزيكمان احترام بگذاريم و رابطه جنسي موهبت بسيار زيبايي است٬ به شرط آن كه هر دو طرف طالبش باشند. اما وقتي موقعش فرا مي رسيد٬ سرپرست ها اجازه نمي دادند پا را از محدوده قوانين فراتر بگذاريم. " ص128 "

اگر نمي توانيم كسي را پيدا كنيم  كه واقعا طالب اين تجربه مشترك با او باشيم٬ پس اصلا فراموشش كنيم. " ص131 "

از بين همه بچه هاي اين جا٬ روت از تو خوشش اومده. " ص147 "

بعد با لذت همان جا مي نشستم و در ذهنم سير تا پيازش را مرور مي كردم." ص154 "

اين فقط نوعي حس حسرت گذشته هاست كه براي گذران وقت به آن تن مي دهم. " ص154 "

قطعا صحبت در مورد همزادها حتي بيش از حرف زدن در باره روابط جنسي معذبمان مي كرد. در اين حال معلوم بود كه بچه ها مسحور اين مسئله اند- " ص182 "

تصور اساسي در پس ايده همزادها ساده بود٬ و جاي بحث چنداني نداشت. مسئله از اين قرار بود: از آنجا كه هر يك از ما زماني از روي شخصي معمولي الگوبرداري مي شديم٬ مي بايست به ازاي هر يك از ما٬ جايي در آن بيرون ٬ الگوي اصلي مرد يا زني مي بود كه به زندگي معمولش ادامه مي داد. اين دست كم به لحاظ نظري به اين معنا بود كه مي توانستيم شخصي را كه از روي او الگوبرداري شده بوديم٬ پيدا كنيم. " ص182-183 "

اين به عهده ما بود كه در زندگي هامان حداكثر تلاشمان را به كار گيريم. " ص184 "

امروز اگر گذارم به شهري بيفتد و وقت اضافه داشته باشم٬ به چنين مكاني مي روم و پرسه مي زنم٬ جايي كه مي شود گشتي زد و سرگرم شد٬ " ص208 "

ببخشين٬ اما فكر نمي كنين دوست شما يه الگوي يه موجود آزمايشگاهي بوده؟ " ص220 "

پنداري همه ابرهاي آسمان به دست باد روييده شده٬ و جز خوشي و خنده هيچ چيز انتظارمان را نمي كشيد. " ص227 "

اون وقتا كه گمش كردي٬ مدام در موردش فكر مي كردم٬ با خودم مي گفتم اگه من پيداش كنم و برات بيارمش٬ چي مي شه. صورتت٬ اين جور چيزا. " ص229 " *3

همان آهنگ. حتي در آن لحظه هم نوار برايم عمدتا يادآور حسرت گذشته ها بود٬و امروز هم اگر نوار را درآورم و نگاهش كنم٬ ياد لحظه به لحظه خاطراتم در آن بعدازظهر در نورفوك و نيز روزگار سپري شده ه ام در هيلشم مي افتم. " ص230 "

"منم گاهي اين طوري مي شم٬ اون وقت واقعا دلم مي خواد اين كار رو بكنم. گمونم ديگرانم اگه صادق باشن٬ به اين قضيه اعتراف كنن. فكر نكنم تو اين مسئله تو با ديگرون فرق داشته باشي٬ كات. در واقع٬ منم خيلي وقتا اين طوري مي شم..." " ص240 "

...اگه آدم مناسب رو پيدا كني٬ واقعا احساس خوبي داره. " ص240 "

بعضي وقت ها بدجوري دلم مي خواست قضيه را به او بگويم٬ اوقاتي كه ويرم مي گرفت از خاطرات هيلشم و گوش دادن به آن نوار در حياط پشتي ياد كنم٬ " ص244 "

از نشستن در ماشين كوچكم و يكي دو ساعتي رانندگي در جاده ها و تماشاي آسمان بزرگ و خاكستري و در مورد يار و دوست به هپروت رفتن خوشم مي آيد. "ص269 "

آره ٬ حالا داريم اين كار رو مي كنيم و خوشحالم كه اين كار رو مي كنيم. اما افسوس كه اين قدر دير! " ص307 "

ما كاراي هنريتون رو مي برديم٬ چون فكر مي كرديم روح شما رو آشكار مي كنه. يا بهتره بگم٬ اون كار رو مي كرديم تا ثابت كنيم شما روح دارين. " ص334 "

بايد قبول كنين كه رسم عالم گاهي هم اين طوري است. نظرات و احساسات مردم يه جوره٬ و بعد يه دفعه يه جور ديگه است. و بعد از سر اتفاق٬ شما تو يه نقطه از اين روند رشد مي كنين و بزرگ مي شين. " ص341 "

همون طور كه گفتي٬ با چشماي بسته ٬ غرق خودش٬ غرق يه آرزو و تمنا. " ص347 "

من يك جهان جديد رو ديدم كه داشت با سرعت از راه مي رسيد. علم زده تر٬ با كارايي بيش تر٬ آره. درمان هاي بيش تر براي بيماري هاي قديمي. خيلي خوبه. اما يه جهان سنگدل و بي رحم. و يه دختربچه رو ديدم٬ كه چشماش رو سفت بسته بود٬ و جهان مهربون و قديمي رو تنگ در آغوش كشيده بود٬ جهاني رو كه ته قلبش مي دونست باقي موندني نيست و اون رو بغل كرده بود و التماس مي كرد٬ تا اون جهان هرگز دوريش رو برنتابه. من اين رو ديدم. مسئله واقعا شخص شما و يا كاري كه مي كردي نبود. اما ديدمت و قلبم شكست. و هرگز فراموشش نكردم. " ص348 "

پ ن:*1 منم همينطور گاهي ناخودآگاه در خاطرات گذشته غرق مي شوم. شنا هم كه خوب بلد نيستم يك دفع ديدي نتونستم بيام بيرون.

پ ن:*2 منم كلي نوار دارم كه هركدام منو ياد خاطره اي از گذشته مي اندازه .منم  آهنگ هايي كه خيلي دوست داشتم تكراري پشت سر هم چند بار ضبط مي كردم تا مجبور نباشم نوارو برگردونم.البته از وقتي ضبط دوكاسته اومد. حتي وقتي ويدئو هم اومد همين كارو با بعضي از شوها مي كردم.

پ ن:*3 آره خيلي قشنگه و هيجان داره كه آدم كاري براي عشقش انجام بده و همين تصورات كه از اين كار ما چه حسي به اون دست مي ده و چقدر خوشحال مي شه و حتي چه شكلي مي شه خودش انگيزه اي قوي ي . اما من فيد بكي نداشتم و يا نديدم ولي مي تونستم حدس بزنم. خوب حدس زدن كجا ٬ديدن و شنيدن كجا.

پ ن: هرگز رهايم مكن

[ 91/03/21 ] [ 13:13 ] [ mbz ]

نامحرم داستاني ست ازدوره اي از زندگي كه همه كم و بيش خاطره اي از آن دارند. نوجواني دوره اي ست فراموش نشدني. مرحله اي از زندگي با خاطره هايي بيشتر خوش از درس و شيطنت و شعله هاي عشق.

داستان نامحرم بر گرفته از اتفاقات  ملموس و واقعي ست چون در تمام شهرها و محله ها نوجوانان اين دوره را با كمي بالا پايين گذرانده اند. شايد نسبت به محيط و محله كمي متفاوت باشد اما در كل ماجرا تفاوت چنداني نيست.

دوستاني كه در  بين آنها از درس خون٬ بقول كتاب خرخون و تنبل و از مثبت مثبت تا كمي شرور وجود دارد. حتي شيطنت در آنها نيز مضر نيست و بيشتر سركشي هاي همين دوران هست.

من كه بيشتر خاطره هاي دوران دبيرستان برايم تداعي شد. هرچند من هيچوقت گل كوچيك بازي نكردم اما كركري خوندن بچه ها رو يادم هست. دوچرخه سواري٬ بسكت٬ بازي هاي مختلف...و مسجد رفتن ها ي ايام محرم و ماه رمضون اونم بيشتر تو حياط موندن همه و همه رو داشتيم. در داستان كلي كلمه هاي ناجور از زبان بچه ها گفته مي شود كه هرچند من خودم از اونهايي بودم كه هيچكدوم از اين كلمه هاي نامتعارف رو بكار نبردم اما بيشتر بچه ها شهرك ما حتي بدتر از اين اصطلاحات را به كار برده اند. اسم هاي مستعار بچه ها حتي اسم مستعار خودم. واقعا كه چه دوراني ست. همه را با خواند اين رمان مرور كردم.

روايت داستان در ماجراهايي ست كه بطور موازي بيان مي شود . ماجراها يي كه به اجزاي كوچكتري خرد شده و هركدام نسبت به تقدم و تاخر خود به موازات هم بيان مي شوند.

تا صفحه شصت كه خوندم ديگر نتونستم ادامه بدهم. حوصله ام سر رفت. خواستم بقيه داستان را تندخواني كنم ولي باز به خودم گفتم عجله نكن و صبور باش. با كمي فاصله بين خواندن تا صفحه نود ادامه دادم ولي به نظرم معرفي شخصيت ناصر خيلي بيش از اندازه طولاني شد و باعث كند شدن ريتم داستان شده است. اين بار كتاب را كنار گذاشتم و بعد از دو روز رفتم سراغ اش. از صفحه صدو ده به بعد٬ مخصوصا از صحنه انتخاب شعر توسط ناصر و پدرش تو ديوان اشعار كشش داستان بيشتر شد و درواقع ريتم داستان بالاتر رفت و ماجراها رو غلطك افتادند. خلاصه تا انتها بدون وقفه داستان را تمام كردم. نمي دانم ولي فكر مي كنم اگر از نود صفحه اول شصت صفحه كم شود به ريتم و كشش داستان افزوده خواهد شد.

در كل نامحرم داستان جذابي ست و مخصوصا براي قشر نوجوان كه همين مرحله را دارند طي مي كنند مي تواند خيلي پر كشش و خواندني باشد. آقاي نوروزي هفت سال براي اين داستان زحمت كشيده اند و داستاني خلق كرده اند كه با توجه به نوع روايت و ساختار داستان، روان و خوش خوان هست.

******************************************************

نام رمان: نامحرم

نويسنده: ياسر نوروزي

ناشر: آموت چاپ دوم 1391  424 صفحه

scan by mbz رمان نامحرم

چاه زنخدان يعني چونه اي كه وسطش چال داره. يكي از علامت هاي خوشگلي يه. " ص113 "

"اگه حرف منو بخواي كه بازم مي گم شاهنامه بهتره. هم قصه جنگ داره٬ هم عشق داره٬ هم تاريخ ايران توشه. همه چيز توش هست..." " ص114 "

اما حالا از اون مظلومي  در اومده بود٬ خوشگل و قد و بالادار و خوش برو رو . " ص121 "

هيچ وقت چشم هاي مرجان انقدر برام جذاب نشده بود." ص169 " *1

من اصلا اجازه نمي دم كسي بفهمه با كي تيك تاك مي زنم. اصلا خوش ندارم كسي بدونه تو دلم چي مي گذره. " ص170 "

همين الان كه سما اومد دم در٬ قلبم از جا دراومد٬ " ص170 "

به خلبان هاي عراقي بيلاخ حواله مي داديم؟ " ص181 "

"حمال كن پسرم! حمالي كن! بعضي ها تو اين زندگي٬ از اول حاكم به دنيا مي آن٬ بعضي ها حمال. هيچ كاري ش هم نمي شه كرد. قسمت تو اينه كه..." " ص205 "

دعا همينطوريه٬ گاهي وقت ها يه سال دعا مي كني و هيچي دست تو نمي گيره٬ گاهي وقت ها هم تا حواست نيست و يه چيزي مي پروني٬ در جا قبول مي شه و بدبخت مي شي. " ص212 "

دوست نداشتم عين اسكل ها بي خبر باشم. " ص257 " *2

سعيد مي گه " عشق يه جور غده ست تو سر آدم ها كه بعضي وقت ها يه ماده اي ترشح مي كنه و ماها عاشق مي شيم٬ درست مثل اون ماده اي كه تو معده مي ريزه و گشنه مون مي شه. مي گه اون غده طوري كار مي كنه كه وقتي مردها ٬ زن هارو مي بينن٬ تحريك مي شه٬ دست به كار مي شه و ماده شو ول مي ده تو خون آدم و اون ماده٬ مي ره مي چرخه مي رسه به قلب و آدم يه دفعه عاشق مي شه. و همين جاست كه حس مي كني كار و زندگي تو ول مي كني و مي ري پي طرف. " ص267 "

بد چيزي اين غده. خدا نياره. " ص269 "

هيچ وقت پاي عشقت كوتاه نيا. " ص305 "

اما با اين حال ماه رمضون رو دوست داشتم. مخصوصا شب هاي احيا٬ تا صبح با بچه ها تو پارك٬ كنار مسجد٬ ولو مي شديم و كسي نمي گفت خرت به چند من. " ص342 " *3

دعاي اول و دو و سوم و بعد حتي تا دهم كه معلوم بود٬ سما. تو اين وقت ها مي گن كار از محكم كاري عيب نمي كنه و من هم تا ده تاي  اول رو گذاشتم روي يه قضيه. " ص347 "

يكي ديگه مي خواد زن بگيره٬ ذوق شو ما بايد بكنيم." ص367 "

"آخه ناسلامتي ما ساكن اينجا هستيم ! نمي خوايد بگيد چي شده؟"

... " مورد منكراتي يه. خواهش مي كنم بفرماييد منزل." " ص373 "

"نامزد كرده ٬شاخ غول كه نشكسته. " " ص395 " *4

 ***********************************************

پ ن: *1منم يادم هست اول دبيرستان عكس مرجان را از تو كاست درآوردم و گذاشتم لاي كتابم و بيشتر موقع ها همين  جمله كتا بو مي گفتم. " لامصب عجب چشايي داره ". چشم هاي الهام هم خيلي شبيه مرجان بود. شايد هم خوشگل تر. اما به پاي چشم هاي تو كه نمي رسه.

پ ن: *2 برام جالبه من تا همين دو سال پيش هم معني اين كلمه رو نمي دونستم و هميشه با يك كلمه ديگه اشتباهي مي گرفتم. و فكر مي كردم چون كلمه بدي يه اينو درست كردن كه بشه راحت تر تو جمع خانوادگي بكار برد. در صورتي كه همون كلمه رو بچه ها راحت بكار مي بردند.

پ ن: *3 ما هم همينطور بيشتر تو حياط مسجد بوديم چون بيشتر دخترها مي موندن تو حياط.

پ ن: *4 بچه ها خيلي مواقع اين كلمه رو هم طوري ديگه بكار مي بردند.

[ 91/03/07 ] [ 1:1 ] [ mbz ]

امروز سوم خرداد هست. روزي كه در تاريخ ايران فراموش نمي شود. روزي ست متفاوت. روزي كه نبايد فراموش كنيم. فراموش نمي كنيم . همانطور كه ترموپيل و چالدران را فراموش نكرديم .همانطور كه خيلي از روزهاي ديگر را فراموش نكرديم. درست است كه هنوز بعد از سي سال از آن روز مردم درگير گوشت ٬مرغ ٬ تخم مرغ و اضطراب گراني بنزين و آب و برق هستند اما باز آن روزها را فراموش نمي كنند.

سوم خرداد 1361 كه روز آزادي خرمشهر بعد از 578 روز اشغال از دست دشمن است را فراموش نمي كنيم.هرچند من كوچك بودم و راهنمايي مي رفتم ولي آنروز را خوب يادم هست. خوشحالي مردم وصف ناشدني ست.

سه سال پيش كتاب دا را خوندم. تو اين سه سال هر وقت اومدم خلاصه هاي آنرا اينجا بنويسم نتونستم. هر وقت هايلايت شده ها رو نگاه مي كنم اعصابم به هم مي ريزه . رحيه ام خراب مي شه. امسال ديدم كتاب دا خيلي با سوم خرداد همخواني داره . خيلي سعي كردم ولي فقط تونستم تا صفحه 200 اون رو بعضی خلاصه هاشو اينجا بنويسم . باز تحمل ام تموم شد و شرمنده دوستان شدم. انشالله سعي مي كنم روزهاي ديگر هايلايت هاي 550 صفحه بعدي رو هم اينجا بنويسم.

اين كتاب خاطرات سيده زهرا حسيني ست از دوران قبل از اشغال و بعد از اشغال خرمشهر. فوق العادست.

براي يادآوري اين روز مي تونيد اين كتاب رو به دوستانتان هديه بدهيد فكر كنم براي اين مناسبت هديه خوبي باشه.

************************************************

نام كتاب: دا

نويسنده: سيده زهرا حسيني به اهتمام سيده اعظم حسيني

ناشر: سوره مهر  چاپ چهل و نهم 1388    ۸۱۲ صفحه

كتاب دا خاطرات سيده زهرا حسيني

اگر نبودند اين مادران عاشق و دل سوخته هرگز سربازان فداكار وطن راهي ميدان هاي جنگ نمي شدند. به پشتگرمي و حمايت اين زنان قهرمان بود كه جوانان غيرتمند ايراني هشت سال در برابر دشمن متجاوز ايستادند و جان شيرین شان را براي آزادي و امنيت امروز ما فدا كردند." ص14 "

بالاي سر هر شهيدي عده اي جمع شده٬ مرثيه خواني مي كردندو به سر روي خودشان مي زدند. بي تابي بعضي ها دل آدم را مي لرزاند. خصوصا زن ها جگرسوزتر عزاداري مي كردند. " ص80 "

مردها هم در مقابل اين همه مصيبت از پا در آمده بودند. سر به ديوار مي كوبيدند يا خودشان را روي جنازه ها مي انداختند. " ص80 "

بعضي با چشمان و دهان باز و بعضي با دهاني پر از خون. صورت و موهاي آشفته شان خوني بود. همگي شان جوان بودند. دست و پاي بعضي از آنها لهيده و از بدن هايشان آويزان بود. " ص82 "

موهاي بلند و لخت ناهيد هم همين طور روي سنگ غسالخانه توي آب پخش مي شد. موج بر مي داشت و مي رقصيد. " ص83 "

آره بابا ٬ خدا خيرت بده. امروز روزيه كه همه بايد به هم كمك كنيم. " ص87 "

امروز همه بايد كمك كننند. ديگه مرد و زن معنا نداره . همه بايد دست به دست هم بديم و دفاع كنيم." ص88 "

شوهر زن٬ خودش را روي جنازه ها انداخت و با تمام وجود ضجه مي زد. آن ها را رها مي كرد و خودش را مي زد. خاك قبرستان را روي سرش مي ريخت و فرياد مي كشيد: اي خدا. " ص91 "

تركش به سر عفت خورده ولي بدنش سالم بود. اما تركش ها پلو و گلوي بچه اش را از هم دريده بودند. اين دو را همان طور كه سر بچه در بغل مادرش بود به غسالخانه آورده بودند." ص92 "

واي جگر گوشه ي به دست كافر كشته شده ام واي. " ص93 "

موهاي پر پشت و حالت دار دختر كه بر اثر سوختگي كز شده بود و جمع شده بود٬ يا لباس قشنگ ولي خون آلود و سوراخ سوراخ٬ سر و بدن خوني و پر تركشش كه نگاه كردم٬ نتوانستم خودم را متقاعد كنم بلندش كنم. " ص94 "

الهي داغ برادر نبيني. داغ برادر خيلي سنگينه. " ص95 "

كنار قبر٬ دخترها خودشان را روي پيكر برادرشان مي انداختند. مادرشان از حال مي رفت. پدرشان گريه مي كرد و به زبان كردي مي گفت: روله٬ قيطاس. روله٬ قيطاس. " ص96 "

منو جاي بيژن بذاريد. مي خواست خودش را توي قبر بيندازد. اولين بار بود كه گودي قبر را مي ديدم. به نظرم خيلي تنگ و تاريك آمد. "ص96 "

وقتي فهميدم چه اتفاقي افتاده است٬ تيره پشتم تا سرم كشيد و چهر ستون بدنم لرزيد. پايم در شكم جنازه ايي كه امعاء و احشايش بيرون ريخته بود٬ فرو رفته بود. به زحمت پايم را بالا آوردم." ص137 "

اگر فانتوم هاي ما بلند مي شدند٬ اينا اين قدر پررو نمي شدن. " ص159 "

گفت: براي كارهاي نمايشگاهي٬ براي بعدها٬ براي اينكه در تريخ بمونه. آيندگان اينارو ببينند٬ بفهمن اينجا چه خبر بود. الان بعضي از عكس ها از جنگ جهاني دوم هست كه وضعيت اون دوره رو معلوم مي كنه. " ص160 "

دست آخر هم مي گن برو به برادر جهان آرا بگو. " ص164 "

تعريف جهان آرا را زياد شنيده بودم. با چيزي هايي كه علي و بقيه درباره اش گفته بودند٬ ابهت و شان خاصي براي جهان آرا قائل بودم. " ص165 "

سه روزه كه به خاطر نبود آب و كفن٬ به خاطر بمباران هواپيماها نتونستيم اينا رو به خاك بسپاريم. " ص188 "

تو خرمشهر مردم آب و برق ندارن. تو مضيقه اند.امنيت ندارن.حتي جرات نمي كنن بروند لب شط آب بردارن. تو اين شرايط كه مردم با چنگ و دندون از آب و خاك شون دفاع مي كنن٬... " ص189 "

خرمشهر مال من يا مال اين شهيد نيست. خرمشهر مال همه ايرانه. " ص189 "

انگار كسي هولم داده باشد به طرف دا قدم برداشتم. به هم نرسيده٬ دا با سوز جگر خراشي گفت: ديدي بابات شهيد شد٬ ديدي؟! " ص197 "

مگه خودش نگفت اين راه شهادت داره٬ اسارت داره٬ مجروحيت داره؟ حتي ممكنه دست و پام قطع بشه. اين را كه گفتم٬ شروع كرد به چنگ انداختن به صورتش و پاره كردن يقه لباسش. مي خواست سينه اش را بشكافد. " ص197"

اون از عراق٬ اين هم ايران. " ص197 "
چقدر زود گرد يتيمي روي سر بچه ها نشست. " ص198 "

از زيادي دشمن و تجهيزات شون نترسيد.ما خدا رو داريم. " ص198 "

گيس بري يه٬ سرت داخه نه زوني چه وه سرمو يه تي يه. گيس بريده ٬ سرت داغه٬ نمي دوني چي به سرمون اومده. " ص199 "

دا هم به عربي مي گفت: راح الولي. من وين احيبه. سايه سرم رفته از كجا بيارمش. " ص199 "

اصلا نا اميدي توي اين مرد راه نداشت. عراقي ها كه هجوم مي آوردن طرفمون ٬ مي خواستيم فرار كنيم٬ آقا سيد آرام مان مي كرد. چنان به ما روحيه مي داد كه فكر مي كرديم٬ رستم هستيم. " ص200 "

مي خواي بگي با چشم باز رفتي ؟! بعد صورتم را روي گونه اش گذاشتم. دوست داشتم نعره بكشم. دست ببرم قلبم را از داخل سينه ام بيرون بكشم. بابا را تكان دادم. سرش را توي سينه ام فشار دادم و گفتم: بابا تو رو خدا چيزي بگو. تو رو به خدا حرفي بزن. " ص202 "

بابا خدوت از خدا بخواه به ما صبر بدهد. " ص205 "

تنها جنگيدن نيست. گاه كارهايي هست كه جنگيدن نيست اما رضاي خدا در آن كار هست. " ص205 "

آدم بايد جوري باشه كه تمام و كمال براي خدا و رضايت او كارش رو به انجام برسونه. " ص206 "

مادرت بميره براي اين حال زارت. " ص207 "

دا تو را به جان بابا قسمت مي دم آروم بگير. تو رو به حضرت زينب قسمت مي دم آروم بگير. اين بچه ها رو ببين دارن سكته مي كنن. " ص210 "

سربازي كه مي گفت: تا آخرين لحظات با بابا بوده٬ درحالي كه همچنان گريه مي كرد٬ كنار قبر نشست و با صداي لرزاني گفت: آقا سيد قسم به خون پاكت من انتقامت رو مي گيرم. " ص210 "

 **********************************************

پ ن: نوحه ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته...با صدای آقای کویتی پور را اگر دوست داشتید می تونید اینجا گوش و دانلود کنید. 

من که هر وقت اینو گوش می کنم فقط گریه می کنم. واقعا خوبه، ممد نیستی که ببینی مردم هنوز هشت شون گره نه شون هست.

ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته

خون یارانت پر ثمر گشته

آه و واویلا کو جهان آرا

نور دو چشمان تر ما

 

امیدم گشته نا امید بعد از هجر تو

یاران می آیند اندر پی تو

موسوی آمد پی تو استقبالش کن

بر کوی رضوان تو مهمانش کن

آه و واویلا کو جهان آرا

نور دو چشمان تر ما

از هجرت ای سردار دل گل ها پژمردند

نخل های شهر ما بی سر می مردند

در دست مردان خدا جامت می ماند

در یاد مستان نامت می ماند

پ ن: موضوع و مطالب مشابه:سفر به گرای 270 درجه - کتاب پایی که جا ماند - خرمشهر آزاد شد

 

[ 91/03/03 ] [ 12:37 ] [ mbz ]

نام كتاب: خانه خوبرويان خفته

نويسنده: ياسوناري كاواباتا

ترجمه: رضا دادويي

ناشر: نشر آمه  چاپ دوم 1389   160 صفحه

 داستان هاي كوتاه- خانه خوبرويان خفته

از شدت ضربان قلب خودم گيج شده بودم و حس مي كردم كه دستم دارد داغ مي شود. دلم مي خواست آن گرما٬ گرماي وجود خود دخترك باشد. دست سرد من٬ احساس دلپذير وجود دست دختر را به قلبم منتقل مي كرد. " ص15 "

يك زن با داشتن چنين انگشتاني٬ مي توانست چيزي بالاتر از يك انسان معمولي باشد. " ص20 "

"بايد دور شد...براي ديدن خويشتن خود٬ بايد از خود دور شد." " ص22 "

شنيده بودم زناني كه شوهران خود را دوست دارند٬ در كنار آن ها احساس آرامش مي كنند٬ " ص29 "

مرد در چهل سالگي احساس مي كرد كه گرماي جواني او را در بر گرفته است. " ص40 "

دو پرنده همچون زن و شوهري بودند كه بدبختي به آن ها روي آورده باشد. " ص44 "

تفاوتي بين خاطرات دور و نزديك وجود نداشت٬ زيرا او زمان كودكي٬ يعني حدود شصت سال پيش خود را بسيار واضح تر و روشن تر از روز قبل به ياد مي آورد. " ص81 "

هيجان و لذت  گناه در آن خانه وجود داشت٬ ولي آگوچي احساس مي كرد هيچ شبي از زندگي شصت و هفت ساله و بي حاصل خود را آن چنان كه بايد به پاكي نگذرانده است. " ص91 "

هرچند اين كارها تنها نوعي وقت گذراني و راهي ساده براي احساس جواني كردن به حساب مي آمد٬ ولي چيزهاي ديگري هم وجود داشت كه با اين رفت و آمد ها به دست نمي آمد٬ مثل احساس تاسف در مورد روزهاي از دست رفته و به دست آوردن نيروي جواني. " ص98-99 "

آن چه در واقع از دست دخترك به داخل چشمان اگوچي تزريق مي شد٬ جريان زندگي٬ ترنم زندگي٬ تارو پود زندگي و براي پيرمردان ٬ جبران زندگي از دست رفته بود." ص109 "

هيچ زني٬ هرچند زيبا٬ نمي تواند هنگامي كه در خواب است٬ سن و سال خود را از ديگران پنهان كند. " ص120 "

" من به خواب مرگ فرو رفته بودم. مثل يه مرده خوابم برده بود."

اين در مورد همه ي زناني كه زندگي شان را وقف كارشان كرده بدوند صدق مي كرد٬ زناني كه عمرشان را در لذت و هراس سپري مي كردند. ولي آيا حد لذت آن ها با عمق هراس و وحشت شان از نابودي تدريجي جسم و روح و روان شان تناسبي داشت؟ " ص124 "

پيري با مرگ عجين است و جواني با عشق. مرگ تنها يك بار به سراغ آدمي مي آيد اما عشق بارها و بارها. " ص133 "

دختري مثل او مي توانست گوهر زندگي را به پيرمردي شصت و هفت ساله تزريق كند." ص147 "

" با افسون زندگي آشنا كن." " ص151 "

...هر زني با زن ديگر تفاوت دارد. "ص152 "

...زنان متفاوت٬ بدن هاي مشابهي دارند. " ص152 "

آيا احساس زشتي ناشي از پيري و تاسف از ساعت هاي از دست رفته باعث نمي شد كه آن ها به خوردن يا نخوردن دارو تمايل نشان دهند؟ " ص153 "

آگوچي به اتاق پر رمز و راز برگشت. "ص160 "

 

[ 91/03/02 ] [ 10:23 ] [ mbz ]

نام كتاب : دم را درياب

نويسنده: سال بلو

مترجم: بابك تبرايي

ناشر: نشر چشمه  چاپ سوم 1387   176 صفحه

كتاب درم را درياب نوشته سال بلو  scan by mbz

 

لباس خوب پوشيدن را دوست داشت٬ " ص20 "

راز اين جور معاملات بورس ٬ در هوشياريه. بايد زود عمل كني – بخري و بفروشي٬ دوباره بفروشي و بخري. اما سريع!  " ص23 "

مردم فقط واسه اين پولدار مي شن كه چند دلار واسه سرمايه گذاري دست شونه. نه شعور دارن و نه استعداد٬ فقط پول و پله ي اضافي دارن و همون براشون پول و پله ي بيشتري مي آره. " ص24 "

ارزش آدم به چيزيه كه دوست داره. " ص25 "

...عاشق ترش باشي٬ آن را كه كني تركش. " ص28 "

چه قدر ما دوست داريم كه در چشم دنيا خوب جلوه كنيم- " ص30 "

چه طور مي توانستم اين قدر نفهم باشم كه خودم را براي هيچ چيز آماده نكنم و به صرف اقبال و الهام جلو بروم؟ " ص32 "

همه اش شده پرداختن به كار دنيا. همه اش رياكاري. او از كلمات گوناگوني براي بيان اين تاثير استفاده مي كرد. بزدلي! كثافت! خفگي! در دلش فرياد مي زد. سگ دو! كلاه برداري! آدمكشي! به نرخ روز نان خوردن! اي گداها! " ص34 "

چيزهايي كه آدم بتواند به ميل خود تغييرشان دهد خيلي كم اند. " ص43 "

ويلهلم دعا كرد: " اوه٬ خدايا منو از فلاكت نجات بده. منو از افكارم نجات بده٬ و كاري كن كه با خودم بهتر از اين ها تا كنم. به خاطر همه ي وقت هايي كه تلف كردم خيلي متاسفم . منو از اين چنگك رها كن و تو يه زندگي متفاوت بذار. چون ديگه بريده م . بهم رحم كن." "ص 44 "

ويلهلم هنوز داشت هزينه ي گزاف اشتباهاتش را مي پرداخت." ص49 "

چه قدر عاشق پول اند. پول را مي پرستند! پول مقدس! پول زيبا! كار به جايي رسيده بو كه مردم درباره ي همه چيز جز پول كند ذهن شده بودند. از آن طرف هم اگر پول نمي داشتي ٬ پخمه به حساب مي آمدي٬ پخمه! " ص56 "

وقتي آدم به سن خاصي مي رسه ديگه از نو شروع كردن همه چيز نمي تونه خوشايند باشه٬ هر چند كه يه آدم كاردان هميشه مي تونه اين كارو بكنه. " ص59 "

مي تونه هم عاقل باشه و هم ديونه. اين روزها هيچ كس نمي تونه با اطمينان بگه كدوم كدومه. " ص62 "

ماساژ يه عالمه مفيده٬ و وقتي بري سروقتش هيچ چي بهتر از هيدروتراپي نيست. آب ساده تاثير آرم بخشي داره كه كل داروهاي خواب آور و الكل هاي دنيا ندارن. " ص67 "

يكي از اين روزها از دستش خفقان مي گيرم يا سكته مغزي مي كنم. " ص72 "

اما ديگه داشتم خيلي مريض مي شدم. اون يه چيز مي خواست و من يه چيز ديگه. اون مثل من نبود٬ واسه همين من سعي كردم مثل اون بشم٬ ولي نتونستم. " ص75 "

ازدواجش هم مثل همين بود. به ولسطه يك چنين تصميم هايي بود كه زندگي اش  چنين شكلي گرفته بود. " ص84 "

فكر مي كني آدم هاي وال استريت خيلي باهوشن- نابغه ن؟ خب دليلش اينه كه بيشتر ما به لحاظ روان شناسي از فكر كردن به جزئيات مي ترسيم." ص87 "

واسه من اين جوريه كه بيشترين كارآيي رو وقتي دارم كه محتاج پولش نيستم. وقتي فقط عشق دارم. بدون اجرت مالي. خودمواز عوامل تاثير گذار اجتماعي دور نگه مي دارم. مخصوصا پول. چيزي كه من دنبالشم پاداش معنويه .آوردن مردم به درون اين جا و اكنون. توي جهان واقعي. يعني در لحظه حال . گذشته به درد ما نمي خوره. آينده پر دلواپسيه. فقط حال واقعيه- همون اين جا و اكنون. دم را درياب. " ص93 "

در اين جا٬ تو دل آدم ها- من و تو و همه- فقط يه روح وجود نداره. كلي روح هست. ولي دو تاشون اصلي ان٬ روح واقعي و يه روح متظاهر. حالا! همه مي دونن كه بايد يه چيزي يا يه كسي رو دوست داشته باشن. حس مي كنن كه بايد از خودشون بزنن بيرون. " ار تو نتواني بورزي عشق٬ چيستي؟" " ص98 "

...علاقه ي روح متظاهر همون علاقه ي زندگي اجتماعي و مكانيسم اجتماعيه . اين تراژدي اصلي زندگي بشره. واي ٬ وحشتناكه! وحشتناك! تو آزاد نيستي. خائن اصلي درون خودته و تورو مي فروشه. تو مجبوري مثل برده ازش اطاعت كني. مجبورت مي كنه مثل اسب كار كني. و براي چي؟ براي كي؟ " ص98 "

اصل اينه كه به حركت خودت ادامه بدي. روح حقيقي روحيه كه هزينه رو مي پردازه. رنج مي كشه و بيمار مي شه٬ و مي فهمه كه متظاهر قابل عشق ورزيدن نيست. " ص99 "

ولي دانشمندها قرار نبود كه هميشه اديب باشند. " ص100 "

خيلي از آدم ها مي دانند چه بايد بكنند٬ ولي چند نفرشان مي توانند انجامش دهند؟ " ص107 "

اگه عشق٬ عشق باشه٬ رايگانه. " ص110 "

عاقل و ديوانه را به راحتي نمي شد از هم تشخيص داد٬ " ص113 "

تفاوت بين سلامت و نابهجاري همين جاست. آدم سالم عيني نگره٬ هر دقيقه تصميمش رو عوض نمي كنه٬ و از عنصر ريسك لذت مي بره. ولي شخصيت وان رنجور اين طور نيست. " ص120 "

" آدم مي تونه از برانداز كردن خودش و تلاش براي راست و ريس كردن خودش خسته بشه . مي تونه كل نيمه دوم زندگي شو وقف جبران اشتباهات نيمه ي اول بكنه. " " ص124 "

به دليل خوشبخت نبودن٬ تو يه سن خاص٬ مغز شروع مي كنه به آفت زدن. " ص126 "

من مي خوام تو ببيني بعضي آدم ها چه طور خودشون رو از احساس گناه هاي بيمارگون رها مي كنن و مي رن دنبال غرايزشون. زن ها ذاتا مي دونن كه چه طور با بيمار كردن يه مرد با احساس گناه ٬ فلجش كنن. " ص131 "

مي خوام بهت بگم با رنج ازدواج نكن. بعضي از آدم ها اين كارو مي كنن. " ص132 "

...هفت درصد اين مملكت دارن با الكل خودشونو مي كشن. سه تاي ديگه٬ شايد٬ با مخدر٬ شصت تاي ديگه خيلي ساده تو غبار ملال محو مي شن. بالاي بيست درصد هستند كه روح شونو به شيطان فروختن. اون وقت يه درصد كوچيكي هم وجود داره از اون هايي كه مي خوان  زندگي كنن. اين تنها چيز با اهميت تو كل دنياي امروزه. آدم ها فقط به دو دسته تقسيم مي شن. يه دسته كه مي خوان زندگي كنن٬ و يه اكثريت قريب به اتفاق كه نمي خوان. " ص133 "

 

[ 91/03/01 ] [ 13:4 ] [ mbz ]

براتيگان اين سفرنامه ي داستاني را بر اساس تجربه هاي زندگي روزانه اش نوشته است. اين كتاب داستاني پركشش است كه مانند ديگر آثار براتيگان٬ انسان آن را يك نفس و با لذت مي خواند و از طنزپردازي نويسنده شگفت زده مي شود. نويسنده در اين كتاب با لحن گپ و گفتي دوستانه خوانندگان را در زندگي روزانه ي خود دخالت مي دهد٬ اما فقط تا آن حد كه مايل است و صلاح مي داند.   

                                                                                              " نوشته پشت جلد كتاب "

نام كتاب: يك زن بدبخت

نويسنده: ريچار براتيگان

ترجمه: حسين نوش آذر

ناشر: مرواريد  چاپ سوم 1389   136 صفحه

 يك زن بدبخت - ريچارد براتيگان

كاش هر چه زودتر اتفاق هيجان انگيزي بيفتد.

چقدر خوب مي شود اگر اين اتفاق بيفتد. " ص16 "

آدم هاي واقع بين و منطقي هميشه در كنار ما زندگي مي كنند.آنها همه چيز را بر اساس اولويت طبقه بندي مي كنند و محال است متزلزل بشوند. " ص19 "

اصلا معلوم نيست چيزي به نام كمال مطلوب وجود داشته باشد. اگر هم كمال مطلوبي وجود داشته باشد٬ احتمالا شبيه حفره هاي سياه خلي و عظيمي ست كه منجمان اخيرا كشف كرده اند.

وقتي چيزي وجود ندارد٬ چطور امكان دارد اشتباهي پيش بيايد؟ " ص32 "

من چهل و هفت سالم است و نمي توانم به گذشته برگردم و شرايط رشدم را جوري سامان بدهم كه آخر سر به يك انسان ديگر مبدل شوم. ناگزيرم با مجموعه ي چيزهايي سر كنم كه در پنجاه سال گذشته چيستي و كيستي ام را رقم زده اند. " ص39 "

رفتارم گاهي عجيب و علائق عجيبي دارم..........گاهي از بي علاقگي و بي انگيزگي درمانده مي شوم. " ص46 "

بسياري از سنگ قبرها به شكلي روي هم تل شده بود كه نمي شد فهميد به كدام نعش تعلق داشته است. فقط مي شد پشت سنگ قبرها را ديد. نام مردگان٬ تاريخ تولد و وفات شان قابل تشخيص نبود. مثل اين بود كه هيچ وقت وجود نداشتند. " ص54 "

سال هاي آخر چهل تا پنجاه سالگي بهترين سن است. چون آدم با خودش صلح مي كند و وارد يك دوره ي آرامش مي شود. " ص64 "

حقيقت دارد كه گاهي اوقات نمي توانيم مسير رويدادهاي زندگي را به دلخواه مان تغيير دهيم. "ص 69 "

سايه ها در اين خانه قدمت دارند. گ ص69 "

ترس ها و جبري كه زندگي به آدم تحميل مي كند دخلم را آورده است. " ص70 "

آدم به اين چيزها معمولا فكر نمي كند تا اينكه اتفاق بدي بيفتد. بعدش هم تا آدم به خودش بيايد مي بيند كار از كار گذشته است. " ص75 "

...ناگهان قلبم با آهنگ قلب او بتپد و من و او كه دو انسان كاملا متفاوت هستيم به هم نزديك بشويم و زندگي مان به هم گره بخورد.

قرار است چه اتفاق هايي در زندگي من بيفتد؟ " ص78 "

شوق ناله هاي زن خواب شان را پريشان مي كند و آرامش شان را به هم مي زند٬ " ص79 "

خبر ندارد كه در اين مدت به بخشي از سحرگاه تبديل شده است. "ص 79 "

هر چه كه مي گذرد بيشتر مشخص مي شود كه مهار زندگي را نمي شود به دست گرفت و حتي شايد نمي شود آينده را به طور مبهم پيش بيني كرد و برنامه ها و نشانه هاي تاويل پذير در واقع بي معني هستند. " ص81 "

اما در هر حال اين حقيقت دارد كه زنان باهوش در نظر من جذاب تر اند. " ص107 "

او جسم زيبايي داشت٬ و براي اينكه زندگي را براي خودش ساده تر كند و از نگاه مردان در امان باشد لباس هاي گشاد مي پوشيد. از زناني بود كه مي خواهند در جهان حضور داشته باشند٬ بدون آنكه به تخيلات بيمارگونه برخي مردان راه پيدا كنند. " ص107 "

چيزهايي بودند كه از سال ها پيش مرا تعقيب مي كردند٬ بخشي از تاريكي درونم بودند و چيزهايي بودند كه مي بايست پنهان شان كنم تا بتوانم زنده بمانم. " ص110 "

...شمعي سوزان در محرابي بسيار تاريك براي مذهبي كه پيامش را هرگز به كمال مطلوب نرسانده و در معبدي كه هرگز از آنجا به درگاه پروردگار نيايش نكرده اند." ص114 "

كلمات گل هايي هستند از هيچ. عاشق تو هستم. " ص114 "

مرداني كه اين پرچين را ساخته اند در گورستان هاي اين نواحي خفته اند." ص115 "

از خودم مي پرسم آيا عواطفي كه بين ما بود از بين رفته يا وارد مرحله اي ديگر شده است.

از خودم مي پرسم آيا هرگز او را دوباره خواهم ديد يا فقط بايد به ديدن عكسش دلخوش باشم. " ص115 "

سال هاي زيادي بين ما فاصله هست. گاهي در نامه هايش دستم مي اندازد و مي نويسد پيش از آن كه كاملا پير و از كار افتاده بشوم خوب است كه يك بار هم شده همديگر را ببينيم.

نمي دانم اين ماجرا به كجا مي انجامد. " ص115-116 "

هر چه باشد ٬ من هم به كمي عشق و محبت نياز دارم. " ص117 "

اين تصور كه آدمي مي تواند زندگي اش را درك كند٬ فقط نوعي توهم جنون آميز است." ص124 "

هيچ چيز ويرانگرتر  و رنج آورتر و بلاخره احمقانه تر از دعواهاي خانوادگي نيست. " ص127 "

چرا من در اين جاي دورافتاده تنها هستم؟ " ص133 "

***********************************************۸

پ ن: *۱ براي اولين بار هست كه اين اصطلاح را مي بينم . تا حالا نمي دونستم .برام جالب بود كلي خنديدم.

پ ن:*۲ اوايل اينطور فكر مي كردم اما حالا زياد نه چون بعضي موقع ها برعكس جواب مي ده.

پ ن: *۳ سوالي ي كه منم خيلي موقع ها از خودم مي پرسم.

[ 91/02/20 ] [ 12:4 ] [ mbz ]

گاهي وقت ها ديدن اسم چند نويسنده كه كارهاشونو قبلا خوندي و خوب آنها رو مي شناسي تو يك مجموعه داستان شما رو ترغيب مي كنه كه كتاب رو بگيريد. شايد با بيشتر اين نويسنده ها تو اين مجموعه داستان آشنا باشيد. من كه بيشتر بخاطر سوزان سانتاگ- جان آپدايك و جي جي بالارد اين مجموعه را گرفتم .خوشبختانه كارهاي نويسنده هاي ديگر مجموعه هم خوب بود ولي خدائيش از داستان " كاغذ ديواري زرد"خيلي خوشم اومد ميشه گفت از نظر من عالي بود.اتفاقا موقع خوندن اون همان روز هاي قبل از عيد بود كه روحيه ام به زير صفر رسيده بود.سر كار تو قسمت بودم و رسيده بود به اين داستان منم با خوندن اون همش درو ديوار و نگاه مي كردم عجب حال و هوايي پيدا كرده بودم. بعضي چيزا نوشتن اونها سخته آدم بايد تجربه اش كنه. اون روزم براي من روز خاصي بود.

نام كتاب: حالا اين هم از زندگي ما

نويسنده: گروه نويسندگان نيكا

ناشر: كتاب نشر نيكا  چاپ اول 1390  167 صفحه

*************************************

مجموعه داستان " حالا اين هم از زندگي ما" از نه داستان كوتاه تشكيل شده است.

حالا اين هم از زندگي ما- نوشته : سوزان سانتاگ – ترجمه : شهريار وقفي پور

رقص هاي جنگ – نوشته: شرمن الكسي- ترجمه: امير احمدي آريان

خداي داستان نويسي- نوشته: هنري راث- ترجمه: فهيمه زاهدي

جهنم بزرگ – نوشته: گيرمو مارتينز- ترجمه: امير احمدي آريان

كاغذ ديواري زرد- نوشته: شارلوت پركينز گيلمان- ترجمه: شقايق نظرزاده

گشتي با ايليزن- نوشته: جان آپدايك- ترجمه: كامران غبرايي

تلويزيون- نوشته: بن لوري- ترجمه: بهرنگ رجبي

خود زندگي نامه يجي.جي.ب.- نوشته : جي جي بالارد- ترجمه: بهرنگ رجبي

زندگي نو- نوشته: الگرا گودمن- ترجمه: بابك مظلومي

مجموعه داستان اين هم از زندگي ما

 

روحيه اش افت كرده٬ " ص18 "

گفتن اسم بيماري نشانه اي از سلامت است.نشانه اي از اينكه آدم پذيرفته است هميني هست كه هست٬ فاني٬ شكننده٬ نه آنكه ايمن از بيماري باشد٬ نه آنكه استثنا است. اين نشانه ي آن است كه آدم با تمام وجود مي خواهد٬ حقيقتا مي خواهد٬ براي زندگي اش بجنگد. " ص23 "

خطر براي همه هست٬ براي هر كسي كه رابطه جنسي دارد٬ چون رابطه٬ زنجيره اي است كه تك تك ما را به مجموعه اي از آدم هاي ديگر وصل مي كند٬ او مي گويد كه حالا بزرگ ترين زنجيره ي حيات٬ به زنجيره ي مرگ هم تبذيل شده است. " ص25 "

اين آدم هايي كه اگر بروند رفته اند و ديگر كسي نيست كه جايشان را پر كند٬ " ص30 "

شعار آمريكايي هاي قديمي همين بود: همين كه ليمو دستت رسيد٬ ليموناد را هم داري. " ص31 "

دنياي سرخ پوست ها پر است از شارلاتان ها٬ زنان و مرداني كه وانمود مي كنند مقدس اند- خدايا٬ كي باورش مي شود. "ص 47 "

من مث تو نويسنده نيستم٬ شاعر نيستم٬ به اندازه كافي كلمه ندارم. " ص59 "

اسكات فيتزجرالد نوشته است كه نشانه ي ذهن برتر" توانايي در نظر داشتن دو ايده متضاد در آن واحد است." به نظر شما اين حرف درست است؟ " ص68 "

"عمر چيزي نيست جز روزها و شب هاي تلف شده." " ص70 "

انگشت شمارند مرداني كه بتوانند مدتي طولاني تمسخر و تحقير شدن به دست يك زن را تحمل كنند. " ص86 "

شخصا معتقدم كار كه توام با هيجان و تغيير باشد٬ به حالم مفيد است. " ص94 "

مرا ياد خانه هاي انگليسي مي اندازد كه درباره اش خوانده ايد. چون اطرافش پرچين دارد... " ص95 " *1

حس مي كنم هيچ كاري به زحمتش نمي ارزد و مدام دارم بد خلق تر و بد عنق تر مي شوم. " ص101 "

سر هيچ و پوچ گريه مي كنم٬ مدام گريه مي كنم. " ص102 " *2

كمي از اصول طراحي سرم مي شود. و اين را مي دانم كه اين طرح مبتني بر هيچ كدام از اصول انشعاب٬ يا تناوب٬ يا تقارن٬ هر چيز ديگري كه مي شناسم نيست. "ص102 " *3

اما رمقي كه از من مي گيرد بيشتر از آسودگي اي است كه نصيبم مي كند. " ص103 "

زندگي اين روزها خيلي بيشتر از پيش هيجان انگيز شده. مي دانيد الان چيزي هست كه انتظارش را بكشم٬ مشتاق باشم٬ " ص109 " *4

زندگي مثل يك كتاب است و وظيفه ي آدم اين است كه فصلي را كه خودش در آن است پيدا كند. " ص119 "

از ميان عينك غبار گرفته ي عمر٬ خاطره ي اين گشت و گذار همچون يكي از درخشانترين لحظات زندگي اش جلوه مي كرد. " ص129 "

مرد بلاخره متوجه اين مي شود كه ذهني دارد و اينكه ذهنش شبيه مشتي است كه سفت و سخت دور فكري خاص گره شده باشد. " ص144 "

دانته نوشت:" آه اي آنان كه در راه عشق گام مي نهيد/ گوش فرا دهيد و بنگريد/ آيا اندوهي به سنگيني اندوه من هست؟ " " ص161" *5

******************************************

پ ن:*1  بيش از بيست سال تو خونه هاي سازماني كه همين سبك بود زندگي كرديم . خونه هايي كه  ديوارهاي حياطش كوتاه بود و رو نرده هاي ديوار پر بود از بوته هاي گل ياس.هنوزم  بوي ياس منو گيج و مست مي كنه.يادش بخير چه زود گذشت.

پ ن:*2 ولي نه٬ براي من سر هيچ و پوچ نيست.

پ ن: *3 منم به طراحي خيلي علاقه دارم خصوصا طراحي صنعتي. حالا يكي هم نيست بگه بابا تو به چي علاقه نداري.

پ ن:*4 آره خيلي هيجان انگيز شده و اينو مديون تو هستم.

پ ن:*5 خوب اين رو يك جورايي راست گفته هرچند چيزايي ديگري هم توش هست ولي آره اندوهش خيلي بيشتره. دبيرستان كه بودم كمدي الهي دانته را خوندم. چند جلد بود ولي راستش چيزي جز عكس هاش يادم نيست. مثلا مي رفتم كتابخونه درس بخونم ولي بجاش داستانهاي كوتاه از نويسندگان بزرگ و كمدي الهي و...رو مي خوندم.

 پ ن: حالا خودمونيم ، اين هم از زندگي ما

[ 91/02/14 ] [ 20:13 ] [ mbz ]

كتاب هاي سلينجر رو وقتي مي خوني درگير مي شي. نه باكسي بلكه با خودت. نوشته هاش مجبورت مي كنن بيشتر فكر كني .گاهي رو اعصابت راه مي رن خلاصه مختو حسابي به چالش مي كشن.

ديالوگ هاي رد و بدل شده بين فرني و زويي طوري تاثير گذار و تامل برانگيزند كه نمي توني بينشون قضاوت كني البته نيازي هم نيست چون به نظرم همه چي نسبي هست و نمي شه گفته هاي يك طرف رو فقط در نظر گرفت بلكه چيزي كه تو برداشت مي كني بيشتر به انديشه و مرام خودت بستگي داره .گفتگوي فرني و زويي تا مدت ها تو ذهنت مي مونه هرچند من بيشتر با زويي موافق بودم و منم دوست داشتم همون حرفارو به فرني بزنم اما در كل تاويل هاي ما مي تونه چالش برانگيز باشه. خيلي جاها دلم براي فرني سوخت  شايد اين چالش ها براي خيلي از آدم ها تو اين سن و سال پيش بياد اما مهم رسيدن به نتيجه درست هست هرچند اين درست بودن هم باز نسبي ي و نمي شه براش حكم كلي داد.

********************************************

نام كتاب: فرني و زويي

مترجم: علي شيعه علي – زهرا ميرباقري

ناشر: سبزان  چاپ اول 1390  224 صفحه

scsn by mbz Franny and Zoey  Salinger 

در هر حال تازه نامه قشنگت به دستم رسيده٬ بين اين نوشته ها٬ دوستت دارم.

...گاهي بتونم ببينمت برام بس است.

...هميشه همين طوره. دوستم داري؟ حتي يك بار هم اين را توي نامه وحشتناكت ننوشتي. " ص6 "

بازوي لين را كمي بيشتر فشرد تا مهرباني اش را نشانش بدهد.

... قند توي دلم آب مي شه كه ديدمت! دلم برات تنگ شده بود. " ص10 "

فقط حالم از اين من به هم مي خوره٬من٬ من. هم از من خودم هم من هر كس ديگه اي. حالم از آدمايي به هم مي خوره كه مي خوان به يه جايي برسن و يه كار برازنده انجام بدن و يه آدم مهم بشن٬ از اين كار بيزارم٬ بيزارم٬ بيزارم. برام مهم نيست مردم چي مي گن. " ص24 "

خداوند عالميان! الطافت را بر من عطا فرما. منظورم اينه كه اين دعا رو مي خونه. و براش توضيح مي ده كه اينا بهترين اذكار براي دعا كردن هستن." ص29 "

فقط بايد بگي "خدا." " ص30 "

تو خدارو حس مي كني . يه چيزي توي غير فيزيكي ترين قسمت قلبت اتفاق مي افته- " ص31 "

همه اين تجربيات ديني يه توجيه واضح روان شناختي دارن٬ تو مي دوني چي مي گم...جالب هست.منظورم اينه كه نمي توني ردش كني. " به هر حال . يه چيزي رو يادم رفت بگم. دوستت دارم. مي دونستي؟ " " ص31 "

گاهي وقتا خودمو تو بارون مرده مي بينم." ص53 "

" قلب يك آواره پاييزي است". " ص59 "

براي من همه چي زيباست. يه غروب قشنگو نشونم بده تا خدا مي دونه كه شل و وارفته بشم. هر چيزي. " ص60 " *1

همه چيو زيادي تو دل مون نگه مي داريم. " ص62 "

فكر مي كني همه هر كاري رو براي يه دليل خاصي انجام مي دن. فكرشم نمي كني يه نفر بدون دليل خودخواهانه مسخره سراغ كسي رو بگيره. " ص72 "

خيلي خيلي دوست دارم سوار قطار بشم. وقتي ازدواج كرده باشي ديگه اصلا نمي توني لذت نشستن كنار پنجره قطار رو بچشي. " ص78 " *2

آدميان بايد هماره نيايش كنند و فرونگذارند. " ص81 "

"...و حرف اصلي اينه كه قرار نيست تبديل به يه خشكه مقدس يا متعصب ترسناك بشي. مي توني هر غلطي خواستي بكني٬ اما بايد نيايش رو مدام بخوني. روشنگري همراه نيايش مياد٬ نه قبلش." زويي گره به ابرو انداخت٬ اما متفكرانه. " راستش حرف اينه كه دير يا زود نيايش خودش خود به خود از لبا و بعد سر نيايشگر به قلبش نفوذ مي كنه و توي وجود فرد تبديل به يه عمل كرد خودكار مي شه كه هم پاي ضربان قلب كارشو مي كنه...." " ص83 "

نمي دونم چه خيري تو اين هست كه همه چيو بدوني و اين قدر باهوش باشي و اما يه ذره هم شاد و خوشحال نباشي. " ص86 "

خب٬ راستشو بخواي٬ اصلا فرقي – اون جور كه عقلم قد مي ده – بين كسي كه طمع گنج داره- حتي اگه گنج ذهني باشه- و كسي كه طمع گنج معنوي داره نيست. به قول خودت گنج گنجه ٬ لعنتي و به نظر من نود درصد تموم قديساي دنيا گريز تاريخ درست مثل همه ما در اصل حرص مي زدن٬ هر چند گنج معنوي. " ص108 "

همه ش مي زنيم جاده خاكي . " ص111 " *3

مي گم اين شور و هيجان مسخره خيلي مزخرفه. " ص117 "

راستي چرا گرفتار بحران روحي شدي؟ منظورم اينه اگه مي توني با تموم توش و توانت اين جوري وا بري ٬ چرا نتوني اين انرژي رو براي خوب و سرحال بودن بزاري؟ خيلي خب٬ باشه٬ اصلا حرفم حساب نيست. خيلي بي منطق شدم. اما ٬ خداي من ٬ با چه صبر و طاقت كمي دانشكده ت و دنيا و سياست و يك فصل از نمايشاي تابستوني رو نگاه مي كني و حرفاي يه مشت دانشجوي بي عقل رو گوش مي دي و همه آدماي دنيا رو نفس پرست٬ نفس پرست و نفس پرست مي دوني و بعد پيش خودت مي گي بهترين كاري كه از يك دختر برمي آد اينه كه يه جا ولو بشه و سرشو بتراشه و نيايش مسيح رو بخونه و از خدا بخواد كه يه تجربه روحاني نصيبش كنه تا بهتر و شادتر بشه. " ص121 "

چيزي كه واقعا غير قابل بخششه ٬ اينه كه سعي نكردي دركش كني. اگه يه آدم خيلي ساده لوح مثل سالك ما – يا يه شخص خيلي نا اميد و درمونده لعنتي بودي٬ عذر و بهانه اي بود...اما ساده لوح نيستي٬ رفيق ٬ و اون آدم درمونده لعنتي هم نيستي.

...اگه قراره نيايش مسيح رو بخوني٬ حداقل خطاب به خود مسيح بگو٬ و نه خطاب به ملغمه اي از سن فرنسس و سيمور و پدربزرگ هايدي. " ص123 "

مثل اينه كه تو تيمارستان  باشي و يه مريض ديگه لباس دكترا تنش باشه و بياد پيشت و نبضتو بگيره و ... وحشتناكه. " ص140 "

تنها چيزي كه توي زندگي ديني ارزش داره ٬ وارستگيه٬ " ص144 "

**************************************************

پ ن: *1 خدائيش منم همينطورم

پ ن:*2 منم خيلي مسافرت با قطار رو دوست دارم . ياد خدمت افتادم كه رفت و برگشت با قطار مي رفتم. خيلي حال مي ده از پشت پنجره قطار مناظر بيرون رو نگاه كني و هر وقت خسته شدي بري يك دوري بزني وبعد از قدم زدن تو راه روها بري رستوران يك نوشيدني گرم يا خنك بستگي به فصلش بزني.

پ ن: *3 يادته؟! اولين بار بهت گفتم ،زدم تو جاده خاكي . گفتي چرا ؟ گفتم به خاطر تو.

پ ن: مطالب بيشتري بود ننوشتم تا كتابو خودتون بخونيد

 

 

[ 91/02/06 ] [ 12:40 ] [ mbz ]

تو شهر كتاب رفته بودم كتاب ديگري بگيريم كه چشمم به اين كتاب خورد. چند سال مي شه كه كتاب هاي روانشاسي و يا به قول معروف راههاي موفقيت را نمي خونم. چون به اندازه كافي الگو و راه حل پيدا كردم اما  بي خيال موفقيت شدم . كي حال داره اول بايد انگيزش باشه. بگذريم ولي چون هميشه از سامورايي ها خوشم مي ومده و مرام و مسلك و اخلاق شون رو دوست داشتم . مي خواستم ببينم چي در مورد اونها نوشته. اين شد كه اين كتاب هاگاكوره كه در مورد سامورايي هاست را گرفتيم.با خوندن اين كتاب همش ياد توشيرو ميفونه می افتادم و نقش هايي كه بازي كرده بود. مخصوصا ريش قرمز.

*************************************************

نام كتاب: هاگاكوره- كتاب سامورايي

نويسنده: ياماموتو چونه تومو

مترجم: سيد رضا حسيني

ناشر: نشر چشمه چاپ دوم 1389  176 صفحه

 هاگاكوره كتاب سامورايي

طريقت سامورايي استوار بر مرگ است. انگاه كه بايد بين مرگ و زندگي يكي را انتخاب كني بي درنگ مرگ را برگزين. "ص25 "

 آن هنگام كه تحت فشار انتخاب زندگي يا مرگ قرار گرفته اي لزومي هم ندارد به هدف خود برسي. "ص 25"

اگركسي بتواند هر روز و شب با روشن ساختن قلب خويش با اين واقعيت٬ چنان زندگي كند كه گويي جسمش مرده است٬ به آزادي حاصل از طريقت سامورايي خواهد رسيد."ص 26 "

دشوار است گذر از عادات نابخردانه به از خود گذشتگي. " ص27 "

وقتي خود ناتوان از تعقل راستين هستيم٬ شايسته است با فردي خردمند در مورد كار خويش مشورت كنيم."ص27"

خرد آن كسي كه با مشورت خواهي از ديگران تعالي يافته است به درختي تناور با ريشه هاي بسيار در خاك ماند. انديشه ي مرد تنها همچون نهالي بي ريشه در خاك است. "ص 27 "

نظرات خود را به فرد ديگري گفتن و اصلاح اشتباهات وي كاري است مهم. اين كار نشانه ي دلسوزي است. اما شيوه ي انجام اين كار بسيار دشوار است. ساده است پيدا كردن نكات خوب و بد يك نفر و نظر خود را درباره آن نيز بيان كردن. مردم اغلب فكر مي كنند با گفتن چيزهايي كه ديگران آن را ناخوشايند مي شمارند يا گفتن آن را سخت مي پندارند كار خوبي انجام مي دهند و اگر حرف آنها را نپذيرند فكر مي كنند ديگر هيچ كاري نمي توان كرد. چنين طرز فكري كاملا عبث است. اين درست بدان ماند كه با بستن افترا به فردي او را آزرده خاطر سازيم. اين كار چيزي جز عقده گشايي نيست. "ص 29- 30"

چگونه انتظار داري با سر افكندهساختن يك مرد از او انسان بهتري بسازي؟ " ص30 "

اگر پبشاني خود را به سمت بالا مالش دهد احساس خميازه كشيدن از بين خواهد رفت." ص31 "

تپش قلب مرد هم با زن فرق دارد. در پنجاه سال اخير٬ نبض مردان همانند نبض زنان شده است." ص32"

از اين رو فهميدم مردان جوهر مردي خود را از دست داده اند و شبيه زنان شده اند. پايان دنيا نزديك است. "ص32 "

مسائل به شكلي هوشمندانه تنها با زبان بازي حل مي شوند و از كارهايي كه مستلزم تلاش است اجتناب مي شود." ص33 "

خلوص ذهن آسان بدست نمي آيد. " ص33 "

همه چيز در اين جهان چيزي جز نمايش عروسك هاي خيمه شب بازي نيست."ص34 "

اين تصور كه نيكوكاري بهترين شيوه ي زندگي است و زندگي خويش را صرف نيكي به ديگران كردن٬ بالعكس٬ تو را به بيراهه هاي بسيار خواهد كشاند. "ص 34"

بننده بازي شرايط بازي را بهتر از بازيگر مي بيند. "ص34 "

در زندگي انسان٬ مراحلي در جست و جوي دانش وجود دارد. در پايين ترين سطح٬ هرچه شخص تلاش مي كند هيچ ثمري نمي برد و احساس مي كند هم او و هم ديگران ناشي و خام دست هستند. در اين مرحله او هيچ ارزشي ندارد. در مرجله ي بعد او هنوز بي فايده است اما از ناكارامدي خويش آگاه است و مي تواند ناكارامدي ديگران را نيز ببيند. در سطحي بالاتر او مفتون توانايي هاي خويش است و از تحسين ديگران به دل شاد مي شود و از ناتواني دوستان و آشنايان خود اندوهگين مي شود. اين مرد ارزش دارد. در والاترين مرتبه مرد چنان به نظر مي رسد كه گويي هيچ نمي داند. "ص35"

اما مرحله اي متعالي نيز هست كه والاترين آنهاست. در اين مرحله انسان مي داند كه راه حقيقت را ژرفايي بي پايان است و هرگز نمي انديشد كه سلوك او به پايان رسيده است. او به راستي به عدم كفايت خويش واقف است و هيچ گاه در زندگي خويش فكر نمي كند كه موفق شده است. غروري در سر ندارد اما با فروتني طريقت خويش را تا به انتها مي داند.گفته شده است كه استادياگيو يك بار گفت٬ من راه شكست ديگران را نمي دانم تنها مي دانم چگونه مي توانم بر خويش چيره شوم. "ص 35"

در طول تمام زندگي خويش هر روز گامي به پيش بردار و مجرب تر از ديروز باش. اين روند پاياني ندارد."ص35"

با مسائل بزرگ با آرامش بر خورد كن.

در برخورد با مسائل پيش پا افتاده بايد با جديت عمل كرد. " ص36 "

مردي كه يك بار اشتباهي مرتكب مي شود به خاطر پشيماني خويش صبورتر و كارامدتر از پيش خواهد بود. مردي كه هيچ گاه اشتباهي مرتكب نشده باشد شايسته ي اعتماد نيست. "ص 37"

كتاب خواندن و گوش سپردن به نظرات ديگران متعلق به زماني است كه هنوز ذهن خود را مصمم به انجام كار نساخته اي."ص39 "

طريقت سامورايي بايد در واقف بودن به اين حقيقت باشد كه انسان نمي داند بعد چه خواهد شد و هميشه بايد همه ي پيامدهاي احتمالي را در انديشه آوريم.. بسته به اوضاع و شرايط ممكن است مرد ببازد يا پيروز شود. اما پرواي ننگ و نام يك سر از برد و باخت متفاوت است. در اين راه حتي بايد مرگ را پذيرفت. حتي اگر روشن باشد كه در پايان شكست خواهي خورد٬ انتقام بگير. مرد واقعي به پيروزي و شكست نمي انديشد. او بي باكانه به سوي مرگي جنون آسا هجوم مي برد. "ص39"

اگر كه انسان همواره با سختي ها دست و پنجه نرم كند٬ كمتر خطا خواهد كرد." ص39 "

شايسته نيست كه انسان تنها محدود به دسته اياز ديدگاهها شود. تلاش براي كسب دانش و متوقف شدن در آنچه فرا گرفته اي اشتباه است. در وهله ي نخست تا بدان جا تلاش كن كه مطمئن شوي اصول را آموخته اي و بعد بر طبق آن اصول عمل كن تا نتيجه ي دانش خويش را ببيني. اين روند تا پايان زندگي ات ادامه خواهد داشت. متكي به آنچه كه از پيش فراگرفته اي نشو و تنها با خود بينديش كه اين كافي نيست."ص 40"

انسان بايد در تمام زندگي خويش به دنبال يافتن بهترين راه پيروي از طريقت راستين باشد. بايد كه همه عمر از آموختن و پيش رفتن به سوي كمال باز نايستيم. تنها راه رسيدن به حقيقت همين است."ص40 "

جوهره يعزم و اراده در هر انسان چيست؟ نخست ٬ مي توان گفت٬ رسيدن به ذهني شفاف و فاقد پيچيدگي. مردم عموما سرخورده و نوميد به نظر مي رسند. وقتي كسي ذهني روشن و شفاف داشته باشد حالات چهره اش نيز سرزنده و شاداب خواهد بود. " ص41-42 "

هيچ چز مانند آراستگي نيست. " ص42 "

پير و جوان هر دو بايد به ظاهر خود توجه كنند." ص42 "

عزم خويش را استوار به مردن در ميدان نبرد ساختن٬ خويش زا پيشاپيش مرده انگاشتن٬ به كار خود مشغول بودن و سر و كار داشتن با فنون رزم٬ اينست زندگي سامورايي و نبايد هيچ احساس شرمندگي در آن وجود داشته باشد.

انسان سر افكنده خواهد شد اگر كه حتا در روياهاي خود واقف به اين امور نباشد و روزهاي عمر خويش را دنبال منافع شخصي و هوسراني باشد." ص43 "

شرم آور است كه مردانن جوان امروز بسيار حسابگرند و غره به دارايي هاي مادي خويش. مرداني كه قلبي حسابگر دارند بي بهره از تكليف اند و كسي كه بي بهره از تكليف باشد عزت نفس نيز ندارد. "ص 43"

امروزه مرداني كه بتوان الگوي خود قرار داد وجود ندارند. از اين رو بهتر است انسان براي خويش الگويي در ذهن بسازد و از او بياموزد. براي اين كار٬ انسان بايد به اطرافيان خود بنگرد و از هر شخص بهترين صفت او را برگزيند. به عنوان مثال٬ از يك نفر ادب او٬ از ديگري شجاعتش٬ از فردي ديگر شيوه ي مناسب سخن گفتن٬ و از فردي ديگر ثبات نظر او را برگزيند. بدين سان آن الگو در انديشه اش ساخته خواهد شد. "ص 44"

كساني هستند كه رفتار پسنديده اي دارند اما ثبات شخصيت ندارند. "ص 44"

فنون رزمي تا آن جا شايان توجه است كه احساس كمبود نكنيد." ص45 "

رفتاري هست كه بايد از رگبار آموخت. وقتي كه ناگهان با رگباري مواجه مي شوي سعي مي كني خيس نشوي و در امتداد جاده مي دوي. اما حتا با عبور از زير ايوان خانه ها هم باز خيس خواهي شد. اما اگر از پيش انديشه ي خويش را آماده ي باران سازي آن هنگام كه باران بر تو مي بارد سردرگم نيستي؛ اگرچه باز هم به همان اندازه خيس خواهي شد. اين فهم در مورد هر چيزي در زندگي صدق مي كند."ص 47"

تمام كارها بايد با تمركز انجام شود." ص48 "

اگر كودك را در كوچكي سخت تنبيه و سرزنش كني٬ ترسو و خجول بار مي آيد. "ص 48"

رابطه ميان پدر و فرزند مي تواند به خاطر نابخردي مادر خراب شود. " ص49 "

بسياري اوقات٬ اشتباهات٬ ناشي از غفلت در امور پيش پا افتاده است." ص50 "

انسان نبايد در جبران و اصلاح اشتباه خود ترديد به خرج دهد. اگر انسان بي هيچ تاخيري اشتباه خود را اصلاح كند٬ اشتباهش خيلي زود از يادها مي رود. اما وقتي سعي كند اشتباه خود را بپوشاند٬ اشتباهش خيلي دردناك تر و ناپسنديده تر به نظر خواهد رسيد. "ص51"

هيچ كس كامل نيست. "ص 51"

هرگز نبايد در مورد مردم يا مسائل خصوصي ديگران حرف زد.همچنين٬ پيش از هر حرفي٬ احساسات مخاطب خود را مد نظر قرار دهيدو هر حرفي را به هر كسي نگوييد."ص51"

هرگز نبايد در تمام زندگي خويش كساني را كه زماني به تو لطفي كرده اند فراموش كني. "ص52"

با نگريستن به فراز و نشيب زندگي يك فرد نمي توان گفت آن فرد خوب يا بد است. بداقبالي  خوش اقبالي به سرنوشت و گردش كار جهان بازمي گردد. اما خوب و بد اشخاص زاييده ي ارزشيابي ماست. با اين حال مردم دوست دارند فراز و نشيب زندگي افراد را نتيجه ي خوبي يا بدي آنان قلمداد كنند و از اين راه به ديگران درس اخلاقي دهند. "ص 52"

كلام سامورايي سخت تر از فولاد است.وقتي كه من قلب خويش را با اين حقيقت روشن ساخته ام٬ چه كار ديگري از دست خدايان و بودايان بر مي آيد؟ "ص52 "

انسان هر دعايي كند برآورده مي شود. "ص53 "

افراد حسابگر فرومايه اند. چرا كه سنجش مادي مسائل و حسابگري با سود و زيان سروكار دارد و فكر سود و زيان هيچ گاه تمامي ندارد. حسابگر مرگ را زيان و زندگي را سود مي شمارد. از اين رو چنين انساني دوست ندارد بميرد و چنين است كه فرومايه مي شود. "ص 53"

عقل عادي نمي تواند كارهاي بزرگ  انجام دهد.مجنون شو واز جان گذشته. "ص 54"

چون آب بالا آيد٬ زورق اوج گيرد. "ص54"

همان دم كه انسان نيت خويش را بر رستگاري نهاد٬ به اشراق و روشندلي رسيده است. "ص 55"

مرد بايد كه همواره خويشتن دار باشد."ص55"

حرف زدن براي آن نيست كه وجود خويش را به ديگران نشان دهيم. مردم وجود تو را در نحوه ي برخورد تو با مسائل روزمره خواهند شناخت. "ص 55"

حتي اگر مرد از فرط بيماري در حال مرگ باشد٬ اگر اراده كند باز هم مي تواند دو يا سه روز دوام بياورد.

انسان بايد در ميان هفت نفس تصميم بگيرد. درنگ بسيار در تصميم گيري اراده ي تو را تباه مي سازد. وقتي كارها به كندي انجام شوند روي هم رفته هفت از ده آنها نتيجه ي بدي خواهد داشت. سامورايي كسي است كه كارها را سريع انجام مي دهد.

ذهني آشفته كه اين دست آن دست مي كند هرگز نمي تواند به تصميمي قاطع و روشن برسد. انسان تنها مي تواند با روحي سرزنده و انديشه اي باز٬ در ميان هفت نفس تصميم بگيرد. "ص 56"

اگر هفت مرتبه فرو افتادي٬ هشت مرتبه برخيز. "ص 57"

مرد كم خرد از زمانه گله مي كند."ص58 "

ژرفاي وجود هر انسان را حتا در گفت و گوهاي پيش پا افتاده نيز مي توان ديد. "ص 59"

مهم نيست چه كاري در برابر توست٬ مهم آن است كه در اين جهان هيچ چيز غير ممكني وجود ندارد. اگر انسان عزم خويش استوار دارد٬ مي تواند آسمان و زمين را آن گونه كه مي خواهد تكان دهد. اما چون انسان بي دل و جرات است٬ نمي تواند عزم بر اين كار دارد. اين كه تو بتواني آسمان و زمين را به آساني تكان دهي٬ همه به نيروي عزم و انديشه تو بستگي دارد." ص59 "

بهتر آن است كه تا چهل سالگي بر قدرت خويش بيفزايي و در پنجا سالگي آرام گيري و تشكيل خانواده دهي." ص60 "

اگر همگان در آشتي با مشيت الهي باشند وهمه امور را به او واگذارند٬ قلبي آرام خواهند داشت." ص61 "

وقتي كسي فكر كند پير نخواهد شد او همان دم پير شده است. "ص 62"

انسان بايد بينشي عميق از آن چه در پيش روست داشته باشد." ص63 "

درستي و نادرستي شيوه ي انجام كارها در امور كم اهميت مشخص مي شود. "ص 63"

وقتي متني را با صداي بلند مي خوانيد بهتر آن است كه متن را از سينه ي خود بخوانيد. اگر متن را از دهان خود بخوانيد صدا قدرت خود را از دست خواهد داد. "ص 64"

اگر انسان در زمان هاي عادي دورانديش نباشد در زمان تنگي قادر به جبران نخواهد بود. " ص64 "

آنچه بلند نظري ناميده مي شود به واقع همان شفقت است. اگر از منظر شفقت به دنيا بنگري٬ كسي نيست كه از او بيزار باشي.......بزرگي و ژرفاي دل آدمي را پاياني نيست. جاي كافي براي همگان هست. "ص65 "

درستكاري برتر از عقل است. "ص 66"

خوب بد نياكان از خوب و بد فرزندان مشخص مي شود." ص68 "

طبيعي است كه نمي توان چيزهاي عميق و پنهان را دريافت. اموري كه به راحتي درك مي شوند نسبتا سطحي هستند. "ص 69"

در برخورد با فردي مباحثه جو بايد ابتدا از خود انعطاف نشان دهي و آنگاه با منطق برتر خود او را شكست دهي. "ص71"

شجاعت يعني دندان هاي خويش را به هم فشردن و به پيش رفتن. با دندانهاي بهم فشرده به پيش رو؛ اين است شجاعت. و توجهي به شرايط نكن. "ص 72"

در همه چيز٬ آن چه سرانجام بيشترين اهميت را دارد٬ تصميم در لحظه است." ص73"

هر كس لحظه ي حال را از كف دهد چنان به جست و جوي آن خواهد گشت كه گويي لحظه ي حال در جاي ديگري است. "ص 73"

اگر انسان ذهن خود را بر يك عقيده استوار كند كمتر گمراه مي شود."ص 74"

به تصميمي كه در لحظه مي گيري وفادار باش و از پريشاني اجتناب كن.  "ص 74"

من نمي دانم چگونه مي توان هميشه پيروز بود فقط مي دانم در هر شرايطي نبايد عقب ماند. "ص 76"

در اين جهان همه چيز امكان پذير است."ص79 "

لحظه حال فرقي با لحظه موعود ندارد."ص79 "

تا زماني كه مرگ در آستانه ي خانه ي توست ٬ بايد به اندازه كافي تلاش كني و به هوش باشي. " ص80 "

بايد قبل از حرف زدن خوب فكر كرد." ص82 "

زندگي انسان بس كوتاه است. بهتر آن است كه آن را صرف انجام كارهايي كني كه به دل دوست مي داري. "ص83"

آن زمان كه به اراده ي تو نياز است اگر بخواهي بعدها با فكر كردن در مورد آن مشكل را حل كني همه ي عمر خويش را در غفلت به سر خواهي برد. "ص 85"

جهاني كه در آن زندگي مي كنيم هيچ فرقي با رويا ندارد. " ص87"

در هرگونه كشمكش يا حتا در جرو بحث ها گاه به سرعت باختن ما باشكوه است. كار آن كس كه بخواهد تنها به پيروزي فكر كند و از هر روش نادرستي استفاده كند از شكست خوردن بدتر است. چنين انساني هم پست و هم بازنده است. "ص 87"

شخصي كه دانش كمي دارد ژست ارباب معرفت به خود ميگيرد واين نشانه ي بي تجربگي اوست. وقتي كسي چيزي را خوب مي فهمد در رفتار او نشاني از تظاهر نمي بيني. اين شخص بزرگوار است. "ص 88" 

زیبنده نيست حرف زدن زياد حتا از چيزهاي خوب. "ص 88"

وقتي قدرت تو ناشي از سرزندگي باشد٬ مرام تو بر طبق طرقت سامورايي خواهد بود. "ص91 "

هيچ چيزي عميق تر از حس احترام نسبت به ديگري نيست. "ص 93"

آيا نمي توان چنين انديشيد كه چون شهامت شخص اندك است تنها دغدغه ي او كوتاه كردن ناخن هايش و جذاب به نظر رسيدن خواهد بود؟ "ص 108"

مورد مضحكه واقع شدن و ساكت ماندن نشانه ي بزدلي است. ....مردي كه ديگران را مسخره مي كند خودش احمق است. "ص 110"

تلاش بسيار تا هنگامي كه انسان جوان است و استراحت و خواب آن هنگام كه پيري يا مرگ فرا مي رسد. " ص111"

كسي كه با شور و هيجان از انتقام دم مي زند و بعد هم هيچ كاري انجام نمي دهد رياكاري بيش نيست. مردم زيرك و باهوش كه تنها بلدند حرف بزنند به فكر نام و شهرت خويش در آينده هستند. اما يك دلاور واقعي مردي است كه مخفيانه به پيش مي رود٬ هيچ نمي گويد و مي ميرد. سامورايي حتما نبايد به هدف خود برسد؛ كشته شدن هم خود نشانه ي دلاوري است. "ص 120"

حتي اگر خود آتاگو٬ خداي جنگ ٬ در جبهه ي دشمن بر تو بشورد٬ بايد بتواني او را دو نيم كني." ص126 "

زمانه مقصر هيچ چيزي نيست." ص138"

بسياري از كساني كه آب را دست كم مي گيرند٬ عاقبت غرق خواهند شد. " ص142 "

وقتي كه در اين جهان همه چيز فريبي بيش نيست

تنها مرگ صداقت دارد.

در زندگي روزمره خود را همچون مردي مرده پنداشتن همان پيروي از طريق صداقت است." ص144 "

با آموختن جوهره ي تغيير و استواري كردار خويش بر طبق نيكويي٬ انسان نبايد مرتكب اشتباه شود."ص147 "

ابتدا پيروز شو و بعد مبارزه كن. "ص 157"

خدايان از مردي كه نمي خواهد هدف تيرهاي دشمن قرار گيرد محافظت نخواهند كرد. اما از مردي كه دوست ندارد هدف تير سربازان عادي قرار بگيرد و مشتاق است با تير سلحشوري نام آور از پاي درآيد محافظت خواهند كرد. "ص 158"

جوهره ي سخن گفتن در هيچ نگفتن است. اگر فكر مي كني مي تواني كاري را بدون حرف زدن به انجام برساني پس آن را بدون حرف زدن انجام ده. اگر چيزي هست كه بدون سخن گفتن به انجام نمي رسد با كلماتي چند و به شكلي معقول سخن بگو. "ص 165"

جنگجو كسي است كه زندگي خود را در پشيماني نمي گذراند. "ص166"

هر روز بايد به مرگ گريز ناپذير انديشيد." ص166"

بهتر آن باشد كه زماني به فراگيري آيين هاي ديگر بپردازيم كه آيين خاندان خود را به خوبي آموخته باشيم." ص170 "

براي يك سامورايي هيچ چيز نبايد به اندازه ي انجام كار خويش اهميت داشته باشد. بسياري از مردم كار و پيشه ي خود را دوست ندارند و كار و پيشه ي ديگران را بيشتر دوست مي دارند و اين خود سبب ناسازگاري شده و در نهايت به فاجعه ختم خواهد شد. "ص 170"

يك انسان چگونه مي تواند بپذيرد كه از انساني ديگر فروتر باشد؟ در همه ي امور انسان به هيچ كاري نيايد مگر آنكه در ذات خويش عزت نفس و غروري والا داشته باشد. "ص 172"

انسان بايد همچون خزنده اي كوچك به پيش رود؛ آهسته آهسته. "ص 172"

[ 91/01/25 ] [ 11:41 ] [ mbz ]

انتظار رماني متفاوت از دو رمان قبلي نويسنده داشتم.رماني كه در فضا و بستري عاشقانه تر روايت شود. اما داستان بر مبناي تاثيرات انقلاب و جنگ بر نسلي است كه مستقيما آنرا تجربه كرده اند. رمان تكميل كننده دو رمان قبلي است.

يك سمفوني زيبا از زندگي نسلي كه شايد آنرا فراموش كرده ايم. نسلي كه بر عكس ادعاي نسل سوم كه خود را نسل سوخته مي دانند‚ فدا شده اند.نسل اولي كه جواني و شور و نشاط آنان در انقلاب و جنگ گذشت.

ترور استاد اخراج شده دانشگاه شروع روايت داستان زني است كه با مرور خاطرات خود از گذشته به حال مي رسد. گذشته اي كه بيشتر وقايع دهه شصت را كه يكي از حساس ترين و فراموش نشدني ترين رويداد هاي تاريخ معاصر كشورمان در آن مي گذرد در بر مي گيرد.آرمان ها و احساسات و سرنوشت نسلي كه نقاط عطف زندگي شان در آن دهه گذشت. داستان انسان هايي كه براي آرمان هاي خود از جان و جسم خود مايه گذاشتند. شايد به خيلي از آنها نرسيدند اما دست از سعي و تلاش بر نداشتند.

آرمان هايي كه با گذشت زمان  پشت سد محكم واقعيت واقعيتي كه مي تواند حقيقت نباشد گرفتار شدند. آدم هايي كه مثل آرمان هايشان دچار تغيير و تحول شدند. هر چند ما دلايل اين تغيير و تحول را نمي بينيم و قرار هم نيست ببينيم.آرمان هايي كه براي رسيدن به آنها هزينه هاي زيادي پرداخت شده است. مسير حركت هميشه با آزمون و خطا طي شده كه خود يكي از دلايل افزايش اين هزينه است.

فراموشي يكي از حسن هاي خوب انسان براي سبك و كم كردن رنج ها و آلام است. اما گاهي ياآوري و مرور مشكلات مي تواند تلنگري به روح فراموش كار ما باشد.رمان مرور وقايعي است كه شايد فراموش كرده ايم. وقايعي كه مرور آن براي نسل سوم شايد لازم باشد.

انقلاب‚ تسويه حساب هاي بعد از آن. اشغال سفارت آمريكا‚ بسته شدن دانشگاه ها و انقلاب فرهنگي ‚ جنگ ‚ بمباران و حمله موشكي به شهرها خصوصا تهران‚ سهيمه بندي و جنس هاي كوپني‚ كم بودن مشكلات خودمان اضافه شدن دقدقه هاي مردم فلسطين و نوار غزه ‚ يتيم شدن بچه ها گوشه هايي از اين وقايع هست.

قرار نيست رماني صرفا عاشقانه با لحظه هاي پر فرازو نشيب عاشقي بخوانيم هرچند كه رمان اگر يك پاراگراف ناب از لحظه هاي دروني دو دل داشته باشد همان را بس است. تپش دو قلب و ارتباط روحي سيما و سهراب اين لحظه ناب را خلق كرده است.

از نسل اول نيستم كه اين وقايع مختص آنهاست اما نسل دوم هم مي تواند بخوبي آنها را درك كند . از خواندن رمان لذت بردم چون مرا ياد خاطرات گذشته ام انداخت.

رمان "شوهر عزيز من" را بخوانيد تا خاطرات اوايل انقلاب و جنگ براي شما زنده شود.

هرچند اسم بهتري به ذهنم نمي رسه ولي اسم رمان (شوهر عزيز من ) رادوست ندارم. نمي دونم چرا !!!

رمان شوهر عزيز من

رمان: شوهر عزيز من

نويسنده: فريبا كلهر

ناشر: نشر آموت چاپ اول اسفند 1390  320 صفحه

****************************************************

واي چقدر كار دارم. "ص 7 "

مي توانستم اينها را بشونم و دلم براي رفتن به حزب و گيريم ديدن برادر وارسته غنج نزند؟ " ص12 "

به زن ها هيچ اطميناني نيست. چشم برگرداني خودشان را از در باز ماشين مي اندازند پايين. " ص32 "

سريعا مقايسه اي كردم بين پيشنهادي يك ميليون دلاري رابرت رد فورد به شوهر دمي مور در فيلم پيشنهاد بي شرمانه٬ با دوهزار توماني لرزاني كه دست پيرمرده بود. جز اندوه و حسرت چي نصيبم شد؟! "ص59 "*1

و راه بيفتي طرف ميدان فلسطين تا به همه و قبل از همه به خودت بگويي درست است كه از خيلي چيزها دلخورم اما بلاخره كه آدمم و بايد يك جاهايي از خودم واكنش بدهم. " ص62 "

يك تغيير ملموس توي روابط زناشويي. يك تغيير ملموس در نظام آموزش و پرورش . يك تغيير ملموس در قانون ارث. يك تغيير ملموس در سنت هاي دست و پا گير ازدواج. يك تغيير ملموس هر جا كه اتفاق بيفتد چقدر مي تواند اميد بخش باشد؟ " ص63 "

من هم نامردي نكردم ٬ طوري نگاهش كردم انگار او مسئول سه دهه خصومت ايران و امريكاست.

او طوري چشم توي چشمم دوخت انگار من باعث و باني موسيقي زيرزميني هستم. انگار تقصير من است كه متولدين شصت به بعد متمرد و زياده طلب و بي بند و بار از آب در آمده اند.

طوري نگاهش كردم انگار او مسئول افزايش طلاق و بي كاري و تورم است. ...

وسط نگاهش پريدم و ضربه نهايي را به اش زدم و طوري نگاهش كردم انگار او مسئول قتل ويكتور خاراست. " ص65 "

من هم ديگر همان ساده لوح بيست و اندي سال پيش نبودم و تغييرات ملموسي در نظام فكري ام به وجود آمده بود و جواب سوال هايش را يكي در ميان دادم. " ص75 "

عادت كردم به رو گرفتن! " ص76 "

راستش من يك جورايي از سياست دلزده شده ام. مي فهمي كه چرا! " ص78 "

با من برقص٬ منو تاب بده... مثل اقيانوس مجذوبي كه ساحل رو در آغوش مي گيره...منو بغل بگير و بيشتر تاب بده... " ص94 "

هستي به تو نياز دارد و دنيا بدون تو و خرت چيزي كم دارد و با نبودن شما دو تا يك حفره ي گيريم بند انگشتي در كائنات به وجود مي آيد كه كسي نمي تواند پرش بكند.حوصله نداشتم به اش بگويم تو به جهان وصلي و هستي مراقب توست و اگر پاك و روشن بشوي مي تواني ببيني عشق بزرگي از همه طرف بر سر و رويت مي بارد. " ص97 "

مرا تسويه كردند تا تصفيه بشوم. پاكسازي شدم. اولين پاكسازي شده ي خودي بعد از انقلاب من بودم. شك ندارم خود من بودم. " ص117 "

و خدا نكند من با خودم در بيفتم. " ص118 "

جوان بودم ديگر . دوست داشتم بيشتر از سهمم نصيبم بشود." ص122 "

او گفت:" تقصير شماست كه انقلاب كردين؟ همه اين بلواها را شما راه انداختين."

اگر امروز بود حتما جواب مي دادم:" انقلاب ها كه اختياري از خودشان ندارند. پس انقلاب نكرديم. انقلاب شد. " ص131 "

اخراج شدن از كار چقدر مي تواند آدم را شكننده و كينه اي كند و تغييري ملموس در زندگي به وجود بياورد." ص133 "

هر طور فكرش را بكني " زير آب زني" كه به هيچ وجه انساني و حتي حيواني نيست. " ص135 " *2

خودت را اذيت نكن. ولش كن. تا الانش كه گذشته بعد از اين هم مي گذرد." ص136 "

در يك چشم به هم زدن وسايل خانه زيرو رو شد. كتاب ها و نوارهاي من. بافتني ها و گوله هاي كامواي سهيلا ٬ لباس هاي پشت و روي مادر. گنجه هاي زير زميني پدر و حتي جزوه هاي كنكور سوسن از اين يورش ناگهاني در امان نماند. چنان همه چيز قاطي پاطي شد كه نمي شد تصورش را كرد دوباره مي شود همه چيز را مرتب كرد. "ص 140 "

بعد از آن شب بستن دستمال به دور سر هم شد جزئي از مناسك شخصي مادر. " ص145 " *3

گفتم: " راستش من هيچ كاري بلد نيستم جز اين كه صداي ويكتور خارا و شاملو و احمد رضا احمدي گوش بدهم." " ص151 "

گفتم: "ازدواج مثل فوتباله."

با شادي گفت:" مي خواهي بگويي دنبال باد دويدنه؟"

گفتم:" تا دقيقه نود معلوم نيست برنده اي يا بازنده." " ص152 " *4

فقط با آن همه عشق مي شود زنت را كه با لباس خواب عروسي كنارت خوابيده و آرايش شب عروسي هنوز روي صورتش مانده است نديده بگيري و به جاي خيره شدن در چشم هاي او دست هايت را زير سر بگذاري و به سقف خيره بشوي. " ص170 "

وقتي به سن و سال من برسد ياد اين روزها كه بيفتد جگرش آتش مي گيرد از وقتي كه هدر داده. همچين دنبال ثانيه هاي از دست رفته بگردد كه پيرش در بيايد. " ص178 "

چه راحت و سريع بيست سال گذشته بود. " ص200 "

رفتم حمام و دوش را روي يك خروار تنهايي ام باز كردم. اما مگر تنهايي من يك كف دست شامپو بود كه الكي كف كند و شسته بشود و برود توي فاضلاب. " ص208 "

مادر شوهر مثل سيب مي ماند . خيلي خاصيت دارد اما كسي آن را نمي خورد. " ص210 "

يادت باشد آستره كه لباس را نگه مي دارد. و توي چشم هايم دقيق شد ببيند منظورش را فهميده ام يا نه. فهميده بودم. من آستر بودم و كورش لباس. من بايد سفت و سخت به شوهرم مي چسبيدم. به لباسم. اما آنكه بايد به چشم مي آمد و ديده مي شد لباس بود نه آستر! " ص218 " *5

هيچ چيز جذابي براي خيال پردازي وجود ندارد. " ص226 "

همان شب تهران براي اولين بار موشك باران شد." ص230 " *6

پاترول هاي كميته " 233" * 7

پدر از گراني حرف زد. از جنس هاي كوپني. جيره بندي . " ص238 "

گندش بزنند اين آسمان را كه يا نمي بارد يا وقتي زرتش قمصور مي شود كسي جلودارش نيست. " ص242 "

سردشت بمباران شيميايي شد." ص243 " *8

آلبالو پولوي سيما را بيشتر دوست دارم." ص248 "

هر كس امام حامي خودش را صدا مي زد. " ص248 " *9

هيچي مطابق معمول پيش نمي رود " ص252 "

هيچ چيز شاعرانه تر از بداخمي هاي عروس نيست. " ص263 "

زنجير بلند بود و درست تا ته قلبم پايين آمد. " ص276 "

زود بزرگ مي شوي. اما فعلا منو بغل كن كه دلم لك زده براي يك ماچ سفت و چسبناك ! " ص282 "*10

كم كم زور عشق او آنقدر زياد شد كه توانست به بيماري اش دستور عقب نشيني بدهد و حال و روزش را بهتر كند. " ص303 "

فرشته هاي آرزو بسيج شده بودند تا زريان را به آرزويش برسانند. " ص305 "

گاهي يك تغيير ملموس مي تواند غوغا كند. " ص314 "

*****************************************************

پ ن:*1 اگر فيلم پيشنهاد بي شرمانه را نديديد حتما ببينيد. شايد با پول بشود جسم را خريد و تصاحب كرد اما قلب خريدني نيست. براي همين عشق هاي حقيقي خيلي با ارزش هستند و نمي شه روشون قيمت گذاشت.

پ ن:*2 آره به خدا زيرآب زني كار درستي نيست. يك سال بعد از اينكه تو كارخونه مشغول شدم از طرف واحد آموزش خبرم كردند كه كارخونه مي خواد من و چند نفر ديگر را بورسيه دانشگاه كنند. وقتي تو واحد آموزش داشتم فرم هاي مربوطه را پر و امضا مي كردم مسئول آموزش ازم پرسيد " خانواده شهدا هستي " گفتم نه٬ گفت " آزاده هستي " گفتم نه٬ گفت " جانبازي" گفتم نه ٬ پرسيد "اصلا چطوري تو كارخونه استخدام شدي" گفتم مثل بقيه بعد از ثبت نام اومدم مصاحبه و قبول شدم.خلاصه سرتونو درد نيارم. بعد از چند مدت ديدم اون چند نفر بورسيه شدند و ديگه منو خبر نكردند. نشان به آن نشان كه مسئول واحد آموزش زيرآب مارو زده بود. مهم نيست اينطور بهتر شد خودم 3 ماه خوندم و سال بعدش رفتم دانشگاه بدون منت. اما خدائيش زيرآب زني خوب نيست.

پ ن:*3 وقتي حتي آمپول ديكلوفناك هم نمي تونست سردردم را خوب كنه مجبور بودم سرم را با روسري مادرم محكم ببندم و گاهي تا 24 ساعت طول مي كشيد تا خوب بشم. همان جريان الهام خانم كه كارمو به بيمارستان كشوند و قبلا برات تعريف كردم.واقعا آدم بي عقلي بودم. فكر كنم هنوز هم هستم.

پ ن:*4 من كه همون اوايل نيمه اول مشخص شد بازنده ام.اما شرايط باعث شده يك بازي باخته رو تا آخر ادامه بديم.

پ ن:*5 اون قديما بود گذشت. حالا ديگه لباس كيلو چنده٬ مهم نيست اصلا بيفته.

پ ن:*6 موشك بارون تهران باعث شد شهرك ما ( خانه هاي سازماني كارخونه) حسابي شلوغ بشه. چون نزديك تهران بود و تو هيچ نقشه جغرافيايي وجود خارجي نداشت خيلي از فك و فاميل هاي ساكنين اومدند آنجا . پر شده بود از نمره و پسرهاي شهرك باز ديگه دخترهاي شهرك يادشون رفته بود.يادش بخير.

پ ن:*7 وقتي با سرويس مي رفتيم كرج دبيرستان چند بار پاترول هاي كميته گير دادند كه چرا دختر و پسر قاطي نشستيد و بايد جلو پسرها باشند و دخترا آخر ماشين بشينند. چرا آهنگ گوش مي ديد. همين باعث شد راننده پخش صوت را داخل داشبورت جاسازي كنه و يك كليد مخفي هم براش قرار بده تا اگر پاترول هاي كميته را مي ديديم كه نزديك مي شدند سريع آنرا خاموش مي كرد.چه دوراني بود نسل سوم اين چيزارو نديده و شايد باور نداشته باشه.

پ ن:*8 بعضي موقع ها آرمان هايي هست كه آدم ها رو وادار مي كند هر كاري دلشان خواست انجام دهند.چون حاضرند كلي آدم را فدا كنند تا به آرماني كه شايد اصلا درست نباشد برسند. يك احمقي مثل صدام براش مهم نبود كه شهري را نابود كند.هر چند به سزاي اعمالش رسيد اما چه فايده.اومدم بگم هر وقت صحبت شيميايي مي شود ياد عكسي مي افتيم كه بچه اي در كنار پدرش زمين افتادند. واقعا اين جنايات را چطور مي شه فراموش كرد.باز اعصابم ريخت بهم.عكس را مي تونيد اينجا ببينيد

پ ن:*9 شما چه اسمي را صدا مي كنيد؟ من كه يا امام زمان مي گم يا حضرت عباس. يادم هست وقتي شمال زلزله اومده بود كرج هم مي لرزيد و من تو خونه خشكم زده بود و ناخودآگاه حركتي نمي تونستم كنم و فقط مي گفتم يا امام زمان و بين چارچوب در مونده بودم.وقتي تصادف كردم يادم هست وقتي ماشينه يكدفعه جلوم سبز شد اومدم بگم يا حضرت عباس كه فكر كنم تو همون "يا "موند كه ايربگ ها باز شد و به بقيه اش نرسيد.

پ ن:*10 پيمان وقتي كوچكتر بود به اين مدل بوس مي گفت بوس فشاري

[ 91/01/19 ] [ 11:38 ] [ mbz ]

چي بگم از كجاش بگم٬ از ريتم خوب و خوشايندش بگم٬ از ساختار و شخصيت پردازي آن بگم. من كه منتقد نيستم. كارشناس ادبيات هم نيستم. بگذار مثل همون خانم هايي كه اوايل كتاب بهشون تيكه پروندي منم بگم قشنگه.

وقتي خط به خط كه مي خوني لذت مي بري و مي خندي و گاهي قند تو دلت آب مي شه احساس مي كني خودت تو صحنه هستي ديگه تعريف نداره .من كه تا صفحه 60 يكريز نيشم باز بود .

نوع روايت رمان منو بيشتر ياد كتاب ها و فيلم هاي ودي آلن انداخت. من كه با اينجور روايت كلي حال مي كنم..

اين كتاب پر است از ارجاع. ارجاع هاي سينمايي و ادبي كه اگر بقول معروف اين پيش نيازها رو گذرونده باشيد كلي  از كتاب لذت مي بريد . اگر هم زياد آشنا نباشيد باز ضرر نمي كنيد شايد تشويق شديد رفتيد كتاب ها رو خونديد و يا فيلم ها رو ديديد. براي من كه حدود 60 تا 70 درصد با اونا آشنا بودم خيلي لذت بخش بود. بعضي  ها رو هم يادداشت كردم بگيرم.

شايد منم مثل خيلي ها دوست داشته باشم وقتي در عالم واقعيت به آرزوم نمي رسم با پايان خوب تو كتابا حداقل دلمو خوش كنم. اما اينجا پايان بندي خيلي خوبي داره و واقعا با واقعيت جور هست و همين پايان بندي را من مي پسندم. رئال رئال.

يك كلام ختم كلام رمان زيبايست . بخونيد حال شو ببريد. اگر تو ايام عيد جايي نمي ريد و وقت آزاد داريد حتما اين رمان و بخونيد.

************************************

نام رمان: از پائولو کوئلیو متنفرم

نویسنده: حمیدرضا امیدی سرور

ناشر: نشر آموت چاپ اول زمستان ۱۳۹۰  ۴۰۰ صفحه

scan by mbz رمان از پائولو كوئليو متنفرم

دست در دست هم‚ لب هاشان به زمزه اي عاشقانه مي جنبيد و نگاه شان سخت بر هم مي آويخت. " ص9 "

با چهره اي دور از همه معيارهاي زيبايي ايراني كه هميشه شيفته ي آن بودم‚ نه چشمان سياهي در كار بود‚ نه پوست مهتابي و نه موي شبق گونه  و نه... هيچ كدام ! " ص10 "

لاكردار " ص11 "

مي بينيد! خود نويسنده هم تكليفش روشن نيست‚ بلاخره شخصيت داستانش شبيه كدام شير پاك خورده اي است؟ "ص 11 "*1

در ادبيات آبكي و عرفان قلابي پائولو كوئليو گير افتاده بود و خيال پيش رفتن هم نداشت‚ " ص14 "

فرهاد " ص13" *2

راستي هيچ وقت بهت نگفتم‚ از پائولو كوئليو متفرم! " ص15 " *3

اين تركيب جادويي‚ چيزي كم نداشت براي آن كه روح آدم را به پرواز درآورد. " ص15 "

با لبخند كمرنگي كه هوش و حواس براي آدم نمي گذاشت. " ص17 "

آدم معمولا به كساني كه از ديدن شان خوشحال مي شود‚ نمي گويد از ديذن تان خوشحال شدم..." ص20 "

وقتي دل آدم به كاري نباشه دنبال بهونه مي گرده. " ص21 "

هيچ وقت نفهميدم چرا مرتيكه اين همه طرفدار داره..." ص22 "

اون قدر با بابات سرو كله زدم كه اگه مرلين مونرو هم اين جا بود ‚ باز يه اليزابت تيلور بدهكار بودي. " ص24 "

آن هم براي من كه هميشه لب دريا هم بايد آفتابه به دست مي رفتم. " ص29 " *4

برازنده ترين و در عين حال سنگين ترين لباس را در ميان جمع نسوان حاضر در مهماني به تن داشت‚ " ص30 " * 5

چهره وودي آلن بدجوري در هم رفت‚ " ص32 " *6

آآ...هنوز ياد نگرقتيد اينو از نويسنده ها نپرسيد؟ " ص40 "

ته دلم خالي شد ‚ بي اختيار هيجان زده شدم‚ به تپش قلب افتادم."ص 40 "

بنازم خلقت خدارو! " ص47 "

دوره نوجواني وقتي بچه ها دختري را دوست داشتند كه تحويل شان نمي گرف‚ از در رفاقت با برادرش در مي آمدند‚ هيچ وقت هم علتش را نفهميدم. " ص47 " *7

يكي هم نيست كه به ما بگويد‚"او" كه به تو كاري نداشت‚ اگر خودت سوسك بودي دوست داشتي هيولايي مثل انسان پا رويت بگذارد و از چرقي تركيدن اعضاء و جوارح تو احساس لذت كند! " ص50 "

با اطمينان مي گفتم: من هيچ وقت قاطي اين جور خريت ها نمي شوم! " ص53 "

ضربان اين قلب لعنتي آن قدر تند شده بود كه ديگر روي پا بند نمي شدم. " ص57 " *8

زن ها در هر موردي تيز نباشند‚ در اين يك قلم حس ششم تيزي دارند و خيلي راحت درك مي كنند طرف حواسش به آن ها هست يا نه." ص58 " *9

ناسلامتي اين من بودم كه بايد قدمي بر مي داشتم‚ " ص59 " *10

سه هفته س منتظر همچين وقتي ام كه با شما حرف بزنم‚ اما حالا دارم اونو مفت از دست مي دم. " ص59 " *11

بارها و بارها اين قسمت را خوانده بودم‚جادوي غريبي در آن بود كه هربار كتاب " سنگر و قمقمه هاي خالي" بهرام صادقي را بدست مي گرفتم ناخودآگاه به سراغش مي رفتم. " ص66 "

نگاهم كه به او افتاد‚ گويي جمعيت همه متوقف شدند و تنها او در حركت بود‚ روبه سوي من. انگار كه او را براي بار اول ديده باشم‚ با لباس بيرون از خانه‚ و حجاب كامل زيباتر جلوه مي كرد. " ص67 "

هر دو مي لرزيديم‚ او از سوز نابه هنگام هوا و من از هيجان حضور وي و دلي كه آرام نمي گرفت. " ص 68 "

هيچ وقت مثل حالا گرم نبودم! " 69 "

عشق بين دو مرد ممكن نيست‚ زيرا ارتباط عاطفي نبايد در آن دخبيل باشد‚ دوستي بين زن و مرد هم ممكن نيست‚ چون ارتباط عاطفي بايد در آن دخيل باشد. " ص77 "

فرو خوردن ااحساسس كه به او داشتم‚ اغلب مرا مي آزرد. گاه به شدت در تمناي ديدن او بودم. " ص84 "

به سرم زد بروم دانشگاه و پس از پايان كلاس هنگامي كه به خانه برمي گردد‚ از دور او را ببينم‚ و يا اتفاقي سر راهش قرار بگيرم. " ص87 "

نگاهم كه به تيتر درشت سياسي صفحه اول روزنامه  افتاد‚ كل روزنامه را در سطل آشغالي كه چند قدم آنطرف تر بود انداخته و نشستم روي نيمكت نزديك آن. " ص87 " *12

كمي بعد پشيمان شدم لايي فرهنگي و هنري روزنامه را از سطل آشغال برداشتم و بقيه را گذاشتم همان جا بماند. " ص87 "

شبيه دختر هندي با نمكي بود كه با يك خال قرمز وسط پيشاني و با مردي كه مثلا عشق آن هاست‚ د كوه و كمر دنبال هم مي دوند‚ مدام عشوه مي ريزند‚ از پشت اين درخت به پشت درختي ديگر تا جايي كه بلاخره يكديگر را در تله مي اندازند و ..." ص88 " *13

پرسيدم پاي كسي در ميونه؟ مي خوام تكليفم روشن باشه . " ص92 "

سري هم به انتشارات نيلوفر زده بودم كه ببينم بلاخره " اوليس" را چاپ كرده يا نه. " ص94 " *14

ته هر فكري خواسته يا ناخواسته ‚ بي ربط يا با ربط‚ مي رسيد به او و انگار راه چاره و گريزي نيز از آن نبود‚ " ص96 "

به قول" داش اكل" كيميايي هيچ چيزكمر مرد را نمي شكند الا زن!  اين هم از مزاياي يك چيز لعنتي بود به نام علاقه ‚ دوست داشتن ‚ عشق يا هر زهر مار ديگري كه حالا پس از سال ها داشتم معنايش را درست و حسابي مي فهميدم " ص103 "

به قول ترك ها" آقوزو موزا دادو دو‚ قارنو موزا شوون" ‚ " ص104 "" *15

رفه رفته تازه زماني مي رسد كه چشم هاي خودش هم ديگران به واقعيت بينا مي شود‚ آن وقت است كه به خودش مي گويد: خااااك بر اون سرت! " ص106 *16

آدم هيچ وقت از تجربه هايش درس نمي گيرد! " ص106 "

حسن آدميزاد همين است كه مزخرف ترين شرايط هم عادت مي كند و زندگي در آن شرايط را ياد مي گيرد. " ص106 "

اين قلب لعنتي دوباره به تپش افتاد‚ " ص 107 "

كت و شلوار خريت دامادي‚ " ص109 "

فكرش را بكنيد شما نشسته ايد و دسته دسته دختر ترگل ورگل مي ايند و چنين خواهشي مي كنند و شما هم انگار داريد منت بزرگي سرشان مي گذاريد كه امضاي كج و كوله ي خودتان را مي اندازيد روي يك تكه كاعذ ..." ص114 "

مهناز افتاده بود جلو و ما هم پشت سرش مي رفتيم و كماكان محلي به غزل نمي گذاشتم تا حرصش را بيشتر دربياورم. " ص117 " *17

رامين داداشمه . بعد راه افتاد طرف اتاق خودش: عشق ماشين‚ كاسبي و اگه به غزل برنخوره‚ الكي خوش و كمي رفيق باز. " ص120 " *18

ابراهيم در آتش را برداشتم و شعر " شبانه " را پيدا كردم و دادم به غزل: اينو شاعر گفته محض خاطر شما! " ص121 "

بردار مهناز سري تكان داد و جوري سر تا پاي من را برانداز كرد كه اگر پسرخاله كلاه قرمزي هم بودم بايد محترمانه تر نگاه مي كرد. " ص127 "

اين دخترها مثل اين كه از دم‚ همه يك تخته شان كم است‚ گاه چنان فكرهاي احمقانه اي به سرشان مي زند كه آدم فيوز برق سه فاز مي پراند." ص131 "

ديگر توان ماندن نداشتم‚ توان تحمل ناراحتي غزل‚ تحمل آزار خودم..." ص132 "

گلاره گفت غزل با رامين به هم زده ... اگه با تو آشنا شه‚ راحت اونو كنار مي ذاره... " ص137 " *19

زود قضاوت نكن‚ " ص138 " *20

نشنيدي بوف كور جوابي بود به استبداد دوره رضاشاهي. " ص142 "

همه چيز آن قدر پوچ ‚ احمقانه و مضحك است كه نبايد زياد آن را جدي گرفت . برو پي كارت هرچه بود تمام شد و خلاص. " ص142 " *21

سكوت كردم‚ كمي بعد دوباره سر صحبت را با خودم باز كردم " ص143 " *22

پيش مي ايد به كتاب ها تفالي بزنم ‚ بي هدف‚ اما گاه چنان مجذوب مي شوم كه تا مدتي فكرم را به خود مشغول مي كند. چه شباهتي ست ميان تقدير ما و سرشت كتاب ها ! " ص147 " *23

كافه نشيني ما بيش از هر چيز به خاطر داشتن يك پاتوق دوستانه بود تا رفقا در اين سال و زمانه ي گرفتاري هاي ريزو درشت زندگي ‚ لااقل هفته اي يك بار دور هم جمع شوند. " ص150 " *24

بهترين مطالب در برابر نازل ترين آگهي ها هيچ بود. " ص150 "

نوبت ناياب شدن چاي پشگل نشاني شد ..." ص150 " *25

به خودم گفتم:" گير نده! هر جور دلم بخواد روايت مي كنم. اصلا دلم مي خواد يه صفحه بي خود بنويسم: غزل‚غزل‚غزل‚غزل‚ غزل‚غزل‚غزل‚غزل‚ غزل‚غزل‚غزل‚غزل‚ غزل‚غزل‚غزل‚غزل‚ غزل‚غزل‚غزل‚غزل‚ غزل‚غزل‚غزل‚غزل‚ غزل‚غزل‚غزل‚غزل..." " ص151 " *26

در چنين مناسبت هايي اغلب  طنين غمگنانه و زيباي ترانه ي مون آموق (عشق من) در اين روز در كافه فرانسه شنيده مي شد. " ص154 " *27

از بد حادثه خوانده بودم. به خودم گفتم: " خب چرا بد حادثه ؟ بي انصافي رو ببين ‚ من كه مي دونم خود نويسنده هم با همين رمان ها كتاب خون شده‚ اگر از روز اول " خشم وهياهو" ي فاكنر رو دستش داده بودند اونم رم مي كرد! " ص166 " *28

دختر چهارده ساله هم بود تا الان بله رو گفته  بود. " ص169 " *29

زبون آدما دروغ مي گه‚ اما چشماشون نه. " ص177 "

خيلي سخته آدم از پيش كسي بره كه دوست داره باهاش باشه. " ص178 "

شايد هم معجزه شد‚ دنيا را چه ديدي؟ " *30

فقط بايد نويسنده بخواد و قلم لعنتيش رو كمي به طرف من بچرخونه. اما خودم به من گفت: داستان فانتزي –تخيلي كه نمي نويسه‚ داستانش رئاليستسه. و من هم با ذلخوري گفتم : آره ارواح ننه اش ‚ به ما رسيد شايعه شد! " ص180

قراره من با كس ديگه اي ازدواج كنم. " ص182 " *31

حالا كه همه چيزو مي دوني‚ تا هرجايي كه بخواي مي توني با من بياي. " ص184 " *32

وقتي انتظار بكشي قدر چيزي رو كه به دست مي ياري بيشتر مي دوني؟ " ص188 "

انتظار آدمو مي كشه. " ص188 "

مي گه عشق گذشتن از مرز وجوده...

...اما با خيالش كه مي تونم دلخوش باشم! " ص189 "

چنين خصلتي در ميان جمعي كه كمتر شباهتي به او داشتند‚ غزل را ممتاز و زيبايي اش را پر رمز و راز مي ساخت. " ص202 "

اين قدر نا اميد نباش خدا خودش همه چي رو درست مي كنه. " ص210 "

ديدي همين دستمال پهن كني كوچولو براي نويسنده ‚ چه جوابي داد! نگفتم هيچ كس نيست كه از تملق بدش بياد‚ " ص225 "

ديگر كسي هنگام تماشاي فيلم ها آن قدر به وجد نمي ايد كه حركت هاي قهرمانانه ي بازيگران در روي پرده را با صداي سوت بلبلي و بر هم زدن دست ها همراه كند.. " ص230 "

تو داستانام اين علاقه و نوستالژي به گذشته خيلي پررنگه . پس آينده چي؟ همهش كه از گذشته حرف مي زني. " ص237 " *33

انگر مارگاريت دوراس بود در معيت " يان آندره" عشق و البته منشي جوانش! " ص247 "

خوشگلي و عاقلي كمتر يه جا جمع مي شن! خدابرات نيگر داره هم خانومه‚ هم خوشگله و همين كه عاقل. " ص254 "

فرهاد مي خواند: تو هم مومن نبودي...برگليم ما و حتي در حريم ما... ساده دل بودم كه مي پنداشتم دستان نا اهل تو بايد هر عاشق رها باشد...تو هم با من نبودي اي يار... اي سيل مصيبت بار... " ص256 "

اما خودم با نيشخند گفت: همين فردين بازياته كه منو كشته! كي رو مي خواي خر كني خودتو يا خواننده هارو؟ طناب مفت گير آوردي خودتو خفه كن! " ص257 "

رضا تو چي كار كردي؟ غزل حتي نمي خواد اسمتو بشنوه! " ص262 " *34

عاشقانه هاي فروغي بيشتر مناسب حال من بود.

" من نمازم تورو هرروز ديدنه- از لبت دوست دارم شنيدنه..." " ص265 "

عادت داشتم براي اين كه جلد كتابي كه مي خانم خراب نشود ‚ آن را با روزنامه جلد كنم. " ص272 " *35

روزگاري هم بودند بيوه هاي پولدار اهل فرهنگ كه خرج نويسنده هايي مثل روسو و ولتر را مي دادند. " ص272 "

اگه بري سمت خدا‚ اونم هر چي رو كه بخواي بهت مي ده! " ص280 "  *36

شك نكنيد كه به عنوان راوي‚ اين صحنه را بي هيچ احساس ناراحتي روايت مي كردم. " ص284 " *37

هر منطق و قاعده اي در برابر اراده او هيچ است. " ص287 "

چه با من باشي چه نباشي‚ هميشه مال مني. " ص290 "

راه افتاديم سمت ساحل‚ گفتم: بعضي آرزوها چقدر زود برآورده مي شه ‚ اونم درست زماني كه فكرشو نمي كنه.

چه آرزويي؟

قبل از اين كه از اتاق بيام بيرون پيش خودم گفتم چي مي شد با هم توي ساحل قدم مي زديم. " ص297 "*38

كي باور مي كنه دريا به اين قشنگي جون آدمو بگيره! " ص306 "

با اين حساب مثل دن كيشوت زور بي خود مي زنم." ص314 "

دلشوره عشق‚ دلشوره "سوان" . زير لب گفتم: پروست لعنتي! " ص326 " *39

نبايد خود را گول بزنم‚ چهره واقعي زندگي پيرامون ما اين گونه بود‚ نه حتي تلخ كه پوچ و مضحك. " ص331 "

اگه يه روز بري سفر بري زپيشم بي خبر‚ دوباره باز تنها مي شم‚ اسير روياها مي شم..." ص335 "

از بلندگوهاي كافه موسيقي " سينما پاراديزو" پخش مي شد‚ " ص385 "  *40

نمي دانست  پروستي بوده كه خاطرات زندگي اش را در هفت جلد سترگ جاودان كرده‚ " ص394 "

عامه پسند" 395" *41

*************************************************

*************************************************

پ ن1 : حالا همه خوبان عالم سينما را نام بردي اما اوني كه شبيه ايراني ها هست و من بهش علاقه دارم نام نبردي

داشتم پيش خودم فكر مي كردم  عيب نداره خودت را ناراحت نكن بگذار به عهده خواننده ها تا چهره پردازي شخصيت ها را انجام دهند. من كه چند سال هست چهره تو روبه  شخصيت اصلي داستان ها مي دم. اما با توجه به اين كه اين شخصيت چهره اي روشن و بلوند دارد شارليز ترون را انتخاب مي كنم. جالب اينكه چند سطر پايين تر نويسنده همين پيشنهاد را مي دهد و چهره پردازي را به خود خواننده واگذار مي كند.

پ ن2: اين فرهاد هم مرا ياد برادر كوچكترم شهاب انداخت  كه همين كارهاي فرهاد را انجام مي دهد يعني غلو بيش از اندازه . در واقع خالي بندي بيش از حد. هر چي بهش مي گم اينقدر از ديگران مايع نگذار و از خودت بگو فايده نداره .

پ ن3: حالا نه به اين شدت ولي منم بعد از خوندن كيمياگر تو سال 77 وقتي شنيدم كيماگر بسط داده شده يك بيت شعر مولوي هست حالم يكجور گرفته شد و يك احساس ناخوشايندي بهش پيدا كردم بعد فقط كوه پنجم رو خوندم و ديگه ازش كتاب نخوندم تا چند ماه پيش كه دو تا كتاباش كه مي گفتن با بقيه فرق داره خوندم( خلاصه هاشو تو بلاگ گذاشتم) البته تو اين بين عطيه برترش رو هم خوندم.حالا شايد براي ما شرقي ها كه داراي عرفاني ژرف هستيم زياد گيرا نباشه و حرف هاي خودمون با سبكي جديد ارائه داده ولي براي غربي ها كه تشنه اين حر ف ها هستند  شايد خوب بوده.

پ ن4: منم هر وقت برم لب دريا مطمئنن اگر هميشه پيشروي داشته ايندفعه پسروي مي كنه

پ ن5: واي كه چقدر به خودم خنديدم. فقط در ديدار اول و منزل فرهاد چهره شخصيت غزل برايم شارليز ترون بود .جالب اينكه ناخودآگاه متوجه شدم كه از جشن تولد به بعد چهره تو را در غزل مي ديدم.اينجا بود كه متوجه شدم نيازي نيست نويسندگان زياد در چهره پردازي شخصيت ها زحمت بكشند چون خود خواننده ها هر كدام سليقه خودشان را اعمال مي كنند. مگر براي انهايي كه چهره خاصي در نظر ندارند..

پ ن6: اينجا بود كه حدس زدم شايد وودي آلن برادر غزل باشد. عاشق فيلم ها و كتاباي وودي آلن م

پ ن7: اره والله .من ياد دوم دبيرستان افتادم.دو سه ماهي از باز شدن مدرسه ها مي گذشت كه يك روز ديديم يك دختر كه نمي شناختيم وارد سرويس شده. بله تازه خونشون اومده بود شهرك و كلاس اول دبيرستان بود . تمام پسرهاي سرويس ديگه بقيه دخترارو فراموش كرده بودن و فقط دنبال اين بودن كه با او دوست بشن. اونم نامردي نمي كرد اصلا تحويل نمي گرفت . نا گفته نماند كه منم اصلا تو خط اين چيزا نبودم بقول امروزيا كلا گاگول بودم. خوب برا اون تعجب بود كه من چرا اين اشتيق رو ندارم. بگذريم نمي خوام اينجا زياد صحبت كنم .فقط نمي د.نم چي شد و چطوري بعد از چند مدت ديدم با برادر  اون دوست شدم و براي درست كردن كاردستي مي رفتم خونشون. يادش بخير قايق درست مي كردم كه با آرميچر تو حوض مي چرخيد. يك آهنگ از شاهرخ مي خواست من براش گير اوردم. آهنگ الام اي واي خدا اي واي خدايم دله هيچ كس نمي سوزد برايم. آقاي نويسنده منو ياد كجا انداختي بيشتر از بيست سال پيش.

پ ن8: بد مصب وقتي هم شروع مي كند به تند زدن مگر ديگه كم مي شه.

پ ن9: تو هم همين حرف رو به من زدي كه حس ششم خوبي داري و خيلي زود تر از اينا متوجه شده بودي. در واقع من فكر مي كردم خيلي تو دارم در صورتي كه همون اوايل  لو رفته بودم.

پ ن10: دقيقا كاري كه من انجام ندادم و يا هيچ وقت به موقع انجام ندادم.

پ ن11: نگران نباش همه همينطورند. كلي حرف آماده مي كنم بزنم اما همين كه مي بينمت كلا لال مي شم در واقع يادم مي ره. يادته يك بار گفتي خوب بگو گفتم همش يادم رفت.

پ ن12: منم حدودا از سال 80 خواندن مطالب سياسي را كنار گذاشتم و فقط روزنامه ها را براي مطا لب فرهنگي ‚ هنري و اقتصادي مي گيرم.

پ ن13: من قبلا مي گفتم هندي ها براي ابراز عشق و عاشقي خود نياز به مساحتي به اندازه زمين فوتبال دارند.

پ ن14: من ساده رو باش چندين سال هست هر كتابفروشي كه مي بينم٬ يادم باشه  مي پرسم اوليس را داريد و مي گويند نه . نگو اصلا ترجمه نشده و نامردا هيچكدوم هم نمي گن كه من دنبال نخود سياه نگردم.

پ ن 15: خيلي سخت بود يكي از همكارام كه اصليتش  اروميه اي هست بزور ترجمه كرد البته گفت كه شايد املائ ش درست نباشه. اما چيزي تو مايه هاي . مزش به زبونمونه اما شكممون خاليه!

پ ن16: راست مي گي منم بعد از چهار سال خودخوري كه كارم به بيمارستان كشيد تازه بينا شدم. منم به خودم گفتم: خااااااك بر اون سرت

پ ن17:  از تو بعيده آقا رضا چطور دلت اومد حرص كسي رو كه دوست داري در بياري.

پ ن18: اگر اشتباه نكنم حدسم داره درست از اب در مياد ولي هنوز جواب قطعي را نمي دونم. حدسي كه تو همون جشن تولد غزل زده بودم.

پ ن19:  چه حال كردم تقريبا حدسم درست درامد.من فكر كردم نامزد سابقش بوده.

پ ن20:  اين زود قضاوت كردن بيشتر مواقع پدر ادمو درمي ياره

پ ن 21: تو اين صفحه ها ناخود آگاه ياد كتاب هاي ودي آلن افتادم.

پ ن22: منم خودم با خودم خيلي صحبت مي كنه و هر چند چه فايده هيچ وقت حرف خودم رو گوش نكردم . اگر يادت باشه قبلا در مورد خودي كه تحت كنترل دل هست و خودي كه دست عقل هست باهات صحبت كردم.

پ ن23: اخ كه من ديونه هم از اين كارا مي كنم واي كه چه حالي مي ده كه خوب در مي ياد. وقتي نيت مي كنم و بعد مي گم صفحه فلان و خط چندم بعد نگاه مي كنم. بيشتر مواقع بي ربط در مي ياد اما بعضي موقع ها هم از تعجب شاخ در ميا رم. بعضي موقع ها هم چشمامو مي بندم و دست مي كشم روي صفحات و شانسي رو يك خط نگه مي دارم.

پ ن24: چه كافي شاپي . آرزو موند تو دلم يك دوست پسر صميمي و خوب داشته باشم كه حداقل كمي سليقه اش نزديك من باشه . دوست دختر پيش كشم يا در واقع بخوره تو سرم. هي برو سر كار برگرد خونه و هر روز و هر شب همين تكرار مكررات. حالا هم كه ديگه هيچ.

پ ن25: ما هم اوايل سر كار از همين چايي ها مي دادن. خودمون عوضش كرديم چايي خوب گرفيم . به اين چايي ها مي گفتيم مشت نشان چون براي اينكه چايي رنگ داشته باشه بايد يكي دو مشت تو قوري مي ريخيم . البته الان چايي خوب مي دن.

پ ن26: غزل بردار جاش اسم خودتو بگذار

پ ن27: اگر دوست داشتيد مي تونيد اين آهنگ زيبا رو اينجا گوش و دانلود كنيد

پ ن28: همينه. يك روز يكي از همكاراي جوان ما كه تازه دو سال هست به قسمت ما اومده و تازه عقد كرده گفت به ما هم رمان بده بخونيم. براش دالان بهشت اوردم . بعد خوندم كلي تعريف كرد ٬ خيلي خوشش اومده بود. گفت بايد يكي براي خانومش بگيره . به نظرم خوندن رمان دالان بهشت براي زمان نامزدي خيلي واجب هست. خلاصه چند تا ديگه از همين رمان هاي ساده دادم بهش . يكروز كه كتاب و پس مي داد گفت اينجا چيزي داري بهم بدي گفتم اتفاقفا يكي تموم كردم ولي بدرد تو نمي خوره. اصرار كه بده بخونم. منم " كافه نادري " آقاي قيصريه رو كه تموم كرده بودم بهش دادم.فرداش گفت : دوبار  پنجاه صفحه اول را خونده ولي چيزي دستگيرش نشده . گفتم مقصر نيستي  من كه به تو گفتم . بعضي از كتابا نياز به گذروندن پيش نياز داره . حالا اگر ادامه بدي بايد همينطور رفته رفته بياي به اين سمت.  

پ ن29: اين دختر چهارده ساله هم كه عجب حكايتي ست. هميشه برام سوال بود. فقط وقتي متوجه مي شي كه ازدواج كني٬ خودمونيم اين قديمي هاي ما هم عجب بلايي بودن با اين ضرب المثل ها و حكايت هاشون.

پ ن30: براي همينه من هميشه اميدوارم اي اميد محال

پ ن31: كلي كيف كردم حدسم درست درآمد . اما حالم گرفته شد خيلي براي رضا ناراحت شدم . دركش مي كنم مي دونم چقدر سخته

پ ن32: پايان بخش 24 هست. ايجا ديگه اشكم در اومد. نه بخاطر غزل و رضا٬ بلكه براي خودم حالا وقتي بود كه باز چراهايي را از خدا بپرسم و باز مثل قبل بدون جواب گريه بگيرم . باز خودم به خودم مي گم: خاك تو سرت مرد كه گريه نمي كنه٬ بالا پايين زندگي ها مگر چه فرقي داره آخرش كه چي.هرچند خودم و دلداري مي دم و توجيه مي كنم. بگذريم. شرمنده.

پ ن33: اينده كه معلوم نيست٬ حالم كه نداريمفقط مي مونه خاطرات گذشته كه با اونها سر كنم اما مي شه براي دلخوشي آينده را تو تخيل تجسم كرد.

پ ن34: فكر كنم زيرآبتو مهسا زده

پ ن35: منم همين عادت رو دارم.

پ ن36: آخ قربون اين خدا برم من كه هر چي خواستم داده

پ ن37: مي د.نم دلت ني ياد مي گي ولي عمل نمي كني.ديدي چند خط پايين تر پشيمون شدي.

پ ن38: منم اولين بار كه همچين آرزويي كردم باور نمي شدم كه نيم ساعت بعد برآورد بشه. هرچند 60 متر بيشتر قدم نزديم ولي باز غنيمت بود.تازه از هيچي خبر نداشتي. البته من اينجور فكر مي كردم.

پ ن39: در جستجوي زمان از دست رفته واقعا معركه ست. البته به هر كدام از آنهايي كه ازم كتاب مي گيرن دادم فقط جلد اولش رو گرفتن بقيه شو نخوندن. ( 8 جلدي اونو سال 76 گرفتم  كه الان با اون پول٬ يك پيتزا هم نمي دن)

پ ن40: اين فيلم و چند بار ديدم. نيم ساعت آخرش رو اينقدر ديدم كه حسابش از دستم در رفته.

پ ن41: اينقدر از اين اصطلاح شنيديم كه برامون جيز شده و مي ترسيم بهش دست بزنيم. ولي واقعا هر چيزي براي خودش خوبه و جايي استفاده مي شه. فيلمفارسي٬ فيلم هندي مگه چه اشكالي داره. البته اينجا جاي بحثش نيست. هندي بيچاره بگذريم كه الان دولت مردان در آنجا اينقدر خوب كار مي كنن كه دارن درآمد سرانه را بالا مي برن و مي خوان بر فقر چيره بشن ولي از يك هندي بيچاره كه از صبح تا شب كار مي كنه و تو سينما دنبال برآورده شدن آرزوش هست چه انتظاري داريد بره فيلم فلسفي و مفهومي ببينه و...

[ 90/12/20 ] [ 21:19 ] [ mbz ]

بيشتر از يك سال مي شود كه احساس مي كنم حافظه ام ضعيف شده . درواقع حافظه كوتاه مدتم از كار افتاده. اوايل نمي خواستم باور كنم . اما با اتفاقاتي كه تو اين چند مدت افتاده ديگه شك ام به يقين تبديل شده. مگر آلزايمر شاخ و دم داره، همينه ديگه وقتي براي كوچكترين چيز يادداشت بر مي دارم و آخر سر هم يادم مي ره همون يادداشت را نگاه كنم يعني چي مي تونه باشه. اينقدر به ديگران گفتيم يعني چي كه مي گيد يادم رفته و فراموش كردم و باور نداشتم و حالا اون بلا سر خودم اومده . البته يك مقدارشم مقصر خودم هستم اينقدر به خودم تلقين كردم و گفتم فراموش كار شدم تا واقعا همينطور شدم.

تو تمام جيب هام برگه و كاغذ بريده هست و اينا جداي از دفترچه يادداشت تو كيف هست حالا بگذريم كه تو خونه و محل كار هم همين دفتر ها رو از انواع اقسام دارم. اينا جداي از دفترچه خاطرات هست. اينها همه موقت هست . خلاصه اگر مرحوم دهخدا بيدار شه و اين خرده كاغذ هاي منو ببينه فكر مي كنه شاگردشم و دارم كمكش فيش برداري مي كنم.

جديدا تو كف دستم هم مي نويسم  جاي وايت برد پيدا كرده ،وقتي همكارام مي بينن مي خندند مي گن چي پر كردي چرا تو گوشي آلارم نمي زاري ،گفتم اتفاقا تو گوشيم پره شده از يادداشت مخصوصا اونهايي كه براي روزهاي بعد و آينده هست اونجا گذاشتم ولي كف دست شده تبلتم كه مي رم خونه يادم باشه.حالا من كه سني ندارم موندم سنم برم بالا چيكار كنم.

چند ماه پيش يك فيلم اودم ببينيم كه تا گذاشتم شروع شد خانمم گفت اينو كه ديديم . گفتم نه بابا من كه نديدم . گفت با هم ديدم . خلاصه نيم ساعت از فيلم گذشت يكدفعه يادم اومد و گفتم راست مي گي اينو ديديم. باز چند وقت بعد از اين جريان يك فيلم ديگه اوردم ببينيم باز همون اول فيلم گفت اينو هم با هم ديديدم . تمام داستان را مو به مو یادش بود و تعریف کرد ، یادم نیومد گفتم اين ديگه امكان نداره . خلاصه خانمم نگاه نكرد و من گفتم فكر كنم من نيستم خودت تنهايي اين فيلم ها رو مي بيني و ميگي با هم ديديم . من خودم نشستم تا آخرش نگاه كردم و هيچي يادم نيومد كه قبلا ديدم اونو .گفت واقعا يادت نيومد كه قبلا ديدي منم گفتم بخدا يادم نيومد مگه بيكارم بخوام دروغ بگم اگرم از فيلم خوشم بياد چندين بار هم مي بينم ولي نمي گم قبلا نديدم. خلاصه گفت دارم نگرانت مي شم شايد داري آلزايمر مي گيري گفتم بعيد نيست (  تو دلم گفتم از دست تو )

خلاصه منم گفتم مي دونم بعضي چيزا يادم مي ره ولي نه ديگه اينطور و خودم هم باور نكردم كه قبلا اين فيلم و ديدم. قبلا جايي خونده بودم كه آدم هاي بيمار خصوصا رواني خودشون باور ندارن كه بيمارن. حالا حكايت منه. باور نكردم تا اينكه حدود يك ماه پيش تو كتاب فروشي بهمن داشتم يك كتاب مي خريدم يكدفعه كتاب " آئورا " نوشته كارلوس فونئنتس را ديدم و پيش خودم گفتم آه پيدات كردم خيلي وقته مي خوام بگيرمت و تو يادداشت هام جزء ليست خريد كتابام بودي ولي يادم مي رفت. خلاصه گرفتم اوردم و بردمش سر كار وقتي شروع به خوندن كردم تو صفحه پانزده كتاب گفتم خيلي برام گفته هاي كتاب آشناست و رفته رفته گفتم نكنه كتاب و قبلا خوندم . خلاصه  چون خيلي وقت بود دوست داشتم اين كتاب رو بخونم تا آخر خوندم ولي شك كردم اينو خوندم .

وقتي اومدم خونه تا به خانمم جريان و گفتم .گفت اين كتاب و داري كه٬ تازه دوسال پيش گرفتي خونديش.

خلاصه ديدم بله كتاب و دو سال پيش خوندم و اينجا بود كه ديگر با اين سند غير قابل انكار قبول كردم دچار فراموشي زودرس شدم.مني كه تمام خاطرات گذشته ام را مو به مو يادم هست و حتي وقتي مي خواستم ببينم چقدر از كوديم را به خاطر دارم صحنه اي را براي مادرم تعريف كردم كه مربوط به عروسي خاله ام بود. مادرم گفت اين چيزي كه تو ميگي امكان نداره يادت باشه آخه آنموقع يك سال و نيم بيشتر نداشتي. خلاصه اينم از اين . البته اتفاقات و چيزهايي كه قبلا وارد حافظه بلند مدت شده ديگه فراموش نمي شه ولي الان اگر سريع چيزي رو از حافظه كوتاه مدت به بلند مدت انتقال ندم مطمئن هستم كه سريع تر از آنچيزي كه فكر كنم پاك مي شه. البته يك حسن خوبم داره اين فراموشي ، اينكه  كتاب ها و فيلم هم دگر نيازي نيست بخرم مي تونم همون ها رو دوباره و چند باره بخونم و بيبينم و لذت شو ببرم.

اما يك چيز رو بدون اگر تمام عالم را فراموش كنم تو خيالت راحت باشه٬ تو رو هيچوقت فراموش نمي كنم.نه تنها تو حافظه بلند مدتم هستي بلكه در همه جاي قلبم حك شدي.

پ ن: حالا چرا اينقدر از اين كتاب خوشم مي ياد . يكي خوب مي خواستم كار فوئنتس را بخونم و از اون مهمتر بخاطر اسم كتاب. كه منو ياد يك ادكلن به همين نام مي اندازه و اينكه ديگر از اين ادكلن فكر كنم توليد نمي شه چون چندين سال هست نديدم ازش هرچند به همين اسم مدل هاي جديدش اومده اما هيچكدام اون مدل قديمي نميشه . حالا تازه خود ادكلن چيزي نيست چيزي كه مهمه اينه كه منو يا خاطره اي مربوط به 18 سال پيش مي اندازه . حالا ببين چيكارم كردي كه ادكلني كه از همون موقع آك نگه داشتم چند سال پيش دادمش به تو. يعني بعد از 14 سال به تو رسيد.

 هرچند اين ادكلن زنونه هست ولي من هنوز چند تا از شيشه هاي خالي اونو دارم( به اين مي گن يك ديونه دل و درست)

راستي عكس اونو مي گذارم اگر جايي ديديد خبرم كنيد كه برم بگيرم .ممنون.

PARFUMA AURA ادكلن آئورا

 اين از سال ۷۳ مونده، به يك مكافات از تو صندوق پيداش كردم.

*******************************************

پ ن: چند خط از آئورا:(قطره ای از یک کتاب شماره ۶۲ )

اين چشم ها موج مي زنند٬ دگرگون مي شوند٬ چنان كه گويي چشم اندازي فرارويت مي نهند كه تنها مي تواني ببيني و طلب كني. " ص 17 "

مي گويند انزوا تنها راه رسيدن به قداست است. فراموش مي كنند كه وسوسه در انزوا خيلي قوي تر مي شود. " ص35 "

حركاتش را به ياد مي آري٬ صدايش را٬ رقصيدنش را٬ هر چند پيوسته به خود مي گويي كه او آن جا نبوده. " ص46 "

شيطان هم زماني فرشته بوده... " ص53 "

هميشه دوستت خواهم داشت. هميشه. " ص56 "

چهره ات را٬ چشمان بازت را در گيسوي نقره گون كوسوئلو فرو مي كني و ديگر بار در آغوشش خواهي گرفت٬ آنگاه كه ابرها ماه را بپوشانند٬ آنگاه كه هر دو ديگر بار پنهان شويد٬ آنگاه كه خاطره جواني٬ جواني تجسم يافته از نو٬ بر تاريكي چيره شود

پ ن: اين كتاب اينقدر خوب هست كه بخونيدش ، من كه دوبار خوندم

رمان آئورا از كارلوس فوئنتس

نام كتاب: آئورا

مترجم: عبدالله كوثري

ناشر: نشر ني چاپ پنجم  1390

 

 

[ 90/12/15 ] [ 20:19 ] [ mbz ]


رهاي عشق را قرار بود در تعطيلات عيد بخونم اما بدلايلي نوبت آنرا با سه كتاب ديگر عوض كردم.

امروزه بيشتر مردم مشكلات زندگي ديگران را بهتر درك مي كنند. يكسري از ناهنجاري هاي اجتماع با توجه به زياد شدن  آن براي مردم ملموس تر شده است. در واقع حتي اگر بخواهيم نمي توانيم آنها را ناديده بگيريم. گسترش رسانه ها و گردش اطلاعات و تبادل راحت آن اين امكان را فراهم كرده است . دوست، آشنا و فاميل هركدام داستاني دارند كه ناخودآگاه از آنها باخبر مي شويم.

اما متاسفانه كمتر در جستجوي راه حلي براي كم كردن آنها هستيم  يا درواقع احساس مي كنيم كاري از ما بر نمي آيد. تنها كاري كه از دستمان برمي آيد همين انعكاس آن است.

يك نويسنده هم بعنوان فردي كه در جامعه زندگي مي كند و تعهد و مسئوليت اجتماعي آن نسبت به كاري كه انجام مي دهد حكم مي كند در نوشته و كتابي كه ارائه مي دهد مسائل روز جامعه را در هر قالبي كه بهتر مي تواند بيان كند.

"رهاي عشق" از جمله رمان هايي است كه در آن يكسري از مشكلات اجتماعي و فرهنگي در كنار كشش عشق نشان داده شده است.

عشق هاي صوري و غير واقعي ،ازدواج هاي تحميلي ،اعتياد و فروپاشي خانواده و مشكلات دانشجويان خصوصا شهرستاني كه در اثر تغيير محيط و سبك زندگي بوجود آمده جمله موارد اشاره شده در داستان است.

شايد در رمان من نوعي دنبال رهايي از واقعيت باشم و براي حضور فوري خيال مثبت و لحظه هاي دلخوش كنك به آن پناه ببرم. اما در رهاي عشق در همان ابتدا آب پاكي را روي دستمان مي ريزد و نشان مي دهد كه با داستاني واقعي طرف هستيم كه قرار نيست آخر آن به خوبي خوشي تمام شود. يا حداقل ما هم در اضطراب و انتظار شخصيت هاي  رمان  تا پايان داستان شريك مي شويم.

مرور خاطرات رها توسط برادرش علي داستان را پيش مي برد و ما با ماجراهايي كه رها گذرانده آشنا مي شويم و همين دفترچه خاطرات هست كه دليلي ميشود براي ورود داستانهاي فرعي . داستانهايي كه نبودشان ضرري به داستان اصلي نمي زند و شايد همين  تعدد آنها باعث  كمرنگ شدن داستان اصلي شده است .

در واقع رمان مي توانست در صد صفحه كمتر و با پرداخت بهتر لايه اصلي داستان پيش برود تا اين حس كشدار بودن داستان بوجود نمي آمد.

ماجراي مهدي و محمد با رها مي توانست بسط داده شود و تمركز روي آن باشد. هرچند همين واقعي بودن زندگي و حوادثي كه در پيرامونمان مي گذرد داستانهاي فرعي را هم خواندني كرده . بگذريم از اينكه براي من ناخوشايند بودند و روحيه ام را خراب كردند.

بدبختي حديث‚ بيچاره گي و زجر سهيلا ‚ شكست و ناكامي سحر هر كدام ريشه در مشكلات و مسائل ناشي از فقر فرهنگي و اجتماعي خانواده دارد كه ريشه يابي و ارائه راهكار براي آن كار جامعه شناسان است.

نمي دونم براي حديث گريه كنم يا سحر اما واقعا زندگي و مرگ سهيلا دلم را بدرد آورد. نيازي نيست سري به دادگاه ها و پرونده هاي مشابه اين ماجراها بياندازيم. با كمي دقت زندگي امثال حبيب و سهيلا- كوروش و حديث- سحر و مجيد را در اطرافمان مي بينيم.

نويسنده با توجه به اينكه اولين رماني ست كه ارائه مي دهد بخوبي توانسته با شگرد استفاده از مرور خاطرات داستانهاي فرعي را نيز گنجانده و ماجراها را به هم گره بزند.

در آخراي داستان از ماجراي ستار و رها كه حالتي معما گونه پيدا كرد خيلي خوشم آمد چون باعث شد براي حل اين معما كلي نظريه پردازي كنم كه هيچكدام هم درست درنيامد. خلاصه ماجراي ستار و ماهرخ يك تكان اساسي به داستان داد و جلوي يكنواخت شدن آنرا گرفت.

*******************************************************

رمان: رهاي عشق

نويسنده : آناهيتا آذرشكبيب

انتشارات: آموت  چاپ اول 1389   367 صفحه

 ادم بايد هميشه ساده ولي شيك باشه. " ص13 "

يه دختر شاد و شيطون در عين حال خانوم و باوقار. " ص28 "

رمان رهاي عشق  scan by mbz

همه جا تنهايي رو دوست داشتم اين جا هم ترجيح مي دادم تنها باشم و زياد باهاشون گرم نمي گرفتم. " ص31 "

با تقدير نمي شه جنگيد....

همه چي رو بسپريد به اراده ي خدا....

هر كاري كه خدا انجام مي ده از روي حكمته. " ص37 "

درسته مرقد امام رضا مشهده اما از اين جا هم صداي منو مي شنوه. " ص38 "

از اون كلوچه خوشمزه ها برام بيار. باشه؟ " ص43 " *1

آدم دلش مي خواد اگه قراره ازدواج كنه با اون كسي كه دوستش داره ازدواج كنه تا زندگيش شيرين بشه ولي ما زندگي مون هيچ وقت شيرن نبود. " ص70 "

دوست داشتن به سن و سال نيست " ص70 "

گفتم :"از كرج‚ شما چطور؟" " ص74 "

همه ي پسرها مثل هم بي احساس و بي عاطفه هستن. " ص78 " *2

احساس مي كنم نيروي عشق به تو جوونم كرده. " ص83 "

مي گن عاشق وقتي معشوقشو نبينه دلش تنگ مي شه " ص83 " *3

همه ما يه روز رفتني هستيم. " ص85 "

اگر تو زنده بودنم هيچ منفعتي براي ديگران نداشتم دوست دارم موقع مرگم مفيد باشم. "ص 93-94 "

آدم وقتي ازدواج مي كنه هزارتا مشكل براش به وجود مي آد ولي ازدواج نكرده يه مشكل داره. اون هم اينه كه مردم مي گن ازدواج نكرده . " ص114 " * 4

راستي مي بيني چه قدر قشنگ همه چي يادم هست؟ انگار همين امروز اتفاق افتاده. شايد به خاطر اينه كه من هميشه با اين خاطرات زندگي مي كنم. " ص142 "

اين كه الان من تو اين ماشين پيش تو نشستم جواب سوالته ‚ راضي شدي؟ " ص143 "

خيلي بي انصافي رها. من اين همه راه به خاطر ديدن تو اومدم. حداقل تعارف كن بيام تو. " ص146 "

حسوديت شد؟ تازه چه ممنوعي؟ مثل اين كه تو خيابوناي اين جا نرفتي. من كه همه اش دختر و پسر با هم و تو بغل هم ديدم. حتي از اروپا هم بدتره. " ص146 " *5

ديگه تو عمرم به هيچي بله نمي گم جز مرگ. " ص159 "

من هميشه دلم مي خواست اول عاشق بشم بعد ازدواج كنم. " ص181 " *6

تو مسير زندگي فقط عقل كارسازنيست. گاهي وقت ها گردباد سرنوشت آدم رو مي چرخونه و تو يه مسير ديگه اي رها مي كه كه اگه هم بخواي برگردي نمي توني چون راه رو گم كردي. " ص182 "

"چي مي خواي؟ چرا اين طوري بهم زل زدي؟ " بدون اين كه چيزي بهش بگم يه دفعه پريدم بغلش ولي مي دوني بابا چي كار كرد؟ من رو از بغلش پرت كرد و هلم داد افتادم زمين و دستم خورد لبه ي كنار باغچه و خون اومد. بعد هم از سرجاش پا شد سيگار رو پرت كرد تو حوض و گفت: " اين بچه هم مثل ننه اش خله. " " ص201 " *7

سهيلا خودش را آتيش زده بود و داشت ميون شعله هاي اتيش زنده زنده مي سوخت. " ص229 "

دست سهيلا رو گرفتم و گفتم:" راحت بخواب عزيز دلم! ديگه حبيبي نيست كه كتكت بزنه. ديگه سولمازي نيست كه بهت فحش بده. ديگه حكيمه اي نيست كه تحقيرت كنه. ديگه پدري نيست كه طردت كنه. ديگه الهامي نيست كه اذيتت كنه." " ص236 "

يه بوسه رو پيشوني ام زد و گفت:" خيلي خوب خانوم كوچولو! پاشو كه اگه مردم ببينن خيلي بد مي شه." " ص240 " *8

حالا كه خوب فكر مي كنم مي بينم عشق به مهدي يه عشق ممنوعه بود. تازه حالا مي همم كه عشقي نبود. فقط براي فرار از تنهايي بهش عادت كرده بودم." ص264 "

سعدي مي گه: گر مخير بكنندم به قيامت كه چه خواهي      دوست ما را و همه نغمت فردوس شما را " ص316 "

خودم فكر مي كنم چه ادمايي دور و اطرافمون دارن زندگي مي كنن و ما هيچي ازشون نمي دونيم. " ص333 "

چه روزگاري شده چرا بايد براي بدست اوردن كسايي كه دوست شون داريم اين قدر زجر بكشيم. " ص333 "

كاشكي هيچ وقت نمي رفتم تو اين كلاس  ثبت نام كنم " ص333 " *9

آدماي دور و اطراف رو ببين كه چطوري بعضي ها با سختي زندگي مي كنن. تو بايد به داشته هايي كه داري راضي باشي چرا سعي نمي كني به مردم كمك كني؟ " ص336 "

من كه گل بنفشه رو خيلي دوست دارم. " ص345 " *10

چقدر سخته از دست دادن معشوق . " ص346 "

واقعا اون ها هيچي از عشق واقعي نمي دونستن. " ص348 "

دلم داره براش پر مي كشه. " ص352 "

تو ستاره مني در اين دنيا " ص354 "

دوست داشتم يه پرنده بودم اون وقت مي اومدم نزديك خونت و اون جا لونه مي كردم تا هميشه مي ديدمت. " ص363 " *11

تو خورشيد شبم بودي. حالا بي تو روز و شبم تاريكه. " ص366 "

 *******************

پ ن *1: منم خيلي كلوچه دوست دارم و كيك طوري كه تو خونه به من مي گن خمير خوري. بخاطر تو تي تاپ خورم شدم .

پ ن *2: كمي بي انصافيه واقعا اينطوره ؟!

پ ن *3: واقعا همينطوره من كه دلم خيلي تنگ شده

پ ن *4: دقيقا همين جمله را من دو سال هست كه دارم بكار مي برم و به دوستاني كه مجرد هستند مي گم. تا چند سال پيش همه را به ازدواج تشويق مي كردم  اما حالا نه. شايد بايد نيمه پر ليوان را ديد ولي من اصلا ديگه  ليوانم نمي بينم ..

پ ن *5: قديم ها خدائيش اينطور نبود ولي حالا همه چي عوض شده . همون جدال سنت  مدرنيسم انجا كجدارو مريض ادامه داره. دو تا از همكارا كه كارداني برق  بودن امسال دانشجوي كارشناسي شدن و از همين ملجراها تعريف ها مي كنند .

پ ن *6: آره منم دلم مي خواست اما واقعا مگه دلبخواهيه . نه اين خبرا نيست .

پ ن *7: اشكم رو دراورد . زهر مار بكشي مردك بي لياقت. آدم براي بچه ش جونشو بايد بده.

پ ن *8: امان از دست اين مردم

پ ن *9: منم خيلي مواقع با خودم همين كلنجارو دارم كه اي كاش هيچوقت تو اون كلاس ثبت نام نمي كردم .و  اينو چند باركه بهت گفتم ناراحت شدي. ولي در آخر به اين نتيجه مي رسم كه نه خوب شد اينكارو كردم.

پ ن*10: منم همه گلهاي دنيا رو دوست دارم  ولي رز سفيد رو از همه بيشتر چون تو اونو دوست داري.

پ ن *11: پرنده كه عمرا بشه ادم. ولي يادمه راهنمايي بودم هميشه تو خط فضا و بشقاب پرنده بودم و توخيالم با همين بشقاب پرنده ها دور خونه دخترهاي همكلاسي دور مي زدم . حالا اي كاش واقعا يك بشقاب پرنده  مي داشتم تا با اون مي اومدم پشت بوم خونه تون و جيم مي شديم مي رفتم و كوه و بيابون يا لااقل از دور مي ديدمت. خل شدم واقعا يعني خلم كردي حالا داري مي خندي. راستي بشقاب پرنده كه درست نكردم ولي مهرش را براي كتاب هام درست كردم اونو كه ديدي.

sacn by mbz  مهر ام بي زد

پ ن: راستي جلد رمان خيلي قشنگه و به داستان آن خيلي نزديكه.

[ 90/12/09 ] [ 14:5 ] [ mbz ]

نام كتاب: زنان عليه زنان و جستاري روان شناختي در آثار آلبا دسس پدس

نويسنده: شهلا زرلكي

ناشر: انتشارات فرهنگ كاوش  چاپ اول 1382  160 صفحه

scan by mbz زنان عليه زنان

بي دليل نيست كه ژان ژاك روسو در رساله تربيتي خود با عنوان اميل٬ موفقيت زندگي زناشويي يك زن را به موقعيت و شرايط او در خانه پدري وابسته مي داند:" براي اين كه كسي زندگي خانوادگي را دوست بدارد٬ بايد هميشه در خانه پدري از لذت زندگي بهره مند شده باشد." " ص21 "

عدم دسترسي به معشوق ٬ فرصتي است براي عظمت بخشيدن به نگاه عاشق. در چنين شرايطي٬ به قول َآندره ژيد عظمت در نگاه عاشق است نه در آنچه به آن مي نگرد. " ص29 "

عشق را نمي توان با يك حركت ناچيز لذت بخش اشتباه گرفت مثل غريزه است٬ مثل گرسنگي٬ تشنگي٬ خواب... عشق يعني تمناي مداوم٬ يعني يكديگر را در آغوش گرفتن٬ به هم نگاه كردن بيم مدام از اين كه درست موقعي كه معشوق را در كنار خود داري٬ او را از دست بدهي. " ص 35 "

تصور نادرست زن از عشق و نگاه ماورايي او به مرد٬ مهم ترين علت شكست و ناكامي در زندگي زناشويي است. " ص35 "

زن از هر آنچه او را از پذيرش مسؤوليت هاي بي شماري كه خانواده و اجتماع برايش در نظر گرفته است٬ معاف كند٬ بهره مي گيرد. " ص49 "

براي زن٬ ظرف ها٬ لباس هاو وسايلي كه تنهايي او را اشغال كرده اند٬ جانداران موذي و مزاحمي كه مي توان هرازگاه يكي از آنها را نابود كرد. سوزاندن غذ٬ سوزاندن لباس با اتو و تظاهر به شلخته گي و بي نظمي در زنان كارمند و شاغل بسيار ديده مي شود.در برابر شغل با درآمد بيرون از خانه٬ كار بي مزد و منت خانه٬ بيگاري ديوانه كننده اي است كه بايد به اشكال مختلف با آن مبارزه كرد. كتك زدن روزانه بچه٬ بهانه جويي و غر زدن به شوهر راه هاي ديگر اين مبارزه مخفي است. " ص52 "

عشق مي تواند آن وحدت دلخواه را ميان اضداد برقرار كند. آرامش و اعتماد در سايه چنين اتحادي ممكن خواهد شد. " ص62 "

اما نياز مرد بسيار كم رنگ ضرورت به خود مي گيرد٬ به همين دليل كم شمارند مرداني كه هميشه گرفتار زن باشند و راه افراط طي كنند.

زن اما همجنس آرزوهاي دور و دراز خويش است. هستي زن در گرو يكي شدن با تصاوير مثالي ناممكني است كه در اعماق ناشناخته ذهن خود ديده است. تصاوير محبوب زن همه سرشار از راز و رمز ثنويت است . خداي زن از جنس مرد است. " ص70 "

فرانچسكا در لحظه آخر به اين نتيجه مي رسد كه راه رهايي او٬ رها شدن از وابستگي ها و دلبستگي هاي كوچك و بزرگي است كه در پي عشق مي آيند و آزادي آدمي را محدود مي كنند. "ص73 "

يكي از ويژگي هاي مشترك زنان پدس ٬ عاشق شدن در فصل ميانسالي است. اين عشق نابهنگام و ديررس ثمره اي ندارد مگر عذاب وجدان. " ص74 "

زنان به تجربه٬ اين واقعيت دلتنگ كننده را دريافته اند كه تغيير در رنگ مو و آرايش صورت٬ هر قدر هم كه چشمگير و متفاوت باشد٬ باز چندان كه بايد و شايد٬ تحسين و شگفتي شوهر را بر نمي انگيزد. زن ٬خواهان بررسي دقيق تر و تحسين عميق تر است. " ص141 "

نگاه عاشق چنان " خطاپوش" و زيبابين" است كه تحسين هاي او را اغراق آميز و تملق گونه جلوه مي دهد. پس نمي توان به حس زيبايي شناسي عاشقانه او اعتماد كرد. " ص142 "

***********************************۸

پ ن: اين كتاب را سال ۸۳ خوندم. ديدم موضوع آن به كتاب قبلي كه از آلبا دسس پدس بود مربوط مي شود بد نيست خلاصه آنرا هم اينجا بنويسم.

پ ن: كتاب اميل از ژان ژاك روسو هم خوبه اگر دوست داشتيد آنرا بخونيد هرچند ديدگاه هاي آن قديمي هست و شايد به درد زمان حال نخورد ولي دونستن آنها خالي از لطف نيست. سال ۷۲ اونو خوندم.

 

[ 90/12/09 ] [ 13:15 ] [ mbz ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به نام خدا
این وبلاگ را تقدیم میکنم به او که می داند دوستش دارم و دوستش خواهم داشت
در این وبلاگ از گذشته ، حال و آینده از دلتنگی ها و خوشی ها ، از علایق و دوست داشتن ها واز شعر ، موسیقی، کتاب ، فیلم و چیزهایی که دوست دارم با شما در میان می گذارم تا شاید کمی ...
امکانات وب