|
NADIASUN زندگی با خاطرات و...
| ||
|
هفته پيش دوشنبه يك برنامه كوهپيمايي يك روزه رفتيم آسمانكوه. صبح ساعت هفت رفتيم و غروب برگشتيم .هوا خيلي خوب بود و طراوت خاصي داشت چون روز قبل بارون خوبي باريده بود. از اون هواهايي بود كه دوست داري دائم تو كوه بموني و برنگردي . تو مسير چند تا اسب ديدم خيلي باحال بود يك كره اسب بود كه شير مي خورد. مثل اسب نديده ها ازشون زياد عكس گرفتم. عكس ها رو كه برده بودم سر كار فرداش ديدم همكارا اين عكس قاصدك رو تو بكگراند كامپيوتر گذاشتند. هميشه از اين كارا مي كنند يكسري از عكس ها كه به نظرشون خوب مياد تو بكگراند ميگذارن. شما هم اگر خواستيد امتحان كنيد هرچند من خودم خيلي كمتر از عكساي خودم تو بكگراند استفاده مي كنم.
براي ديدن عكس قاصدك در سايز بزرگتر اينجا كليك كنيد
برای دیدن عکس در سایز بزرگتر اینجا کلیک کنید پ ن: امروز روز بزرگداشت حکیم عمر خیام است. این روز را به همه دوستان و جامعه رياضي دانان تبریک می گویم. برای دیدن عکس های بیشتر این برنامه به ادامه مطلب مراجعه فرمائید. ادامه مطلب [ 91/02/28 ] [ 19:0 ] [ mbz ]
پنجشنبه رفتم نمايشگاه كه نهمين روز نمايشگاه بين المللي كتاب تهران بود. از قبل اين روز رو مرخصي گرفته بودم و حالا زياد از حس و حالم طي دو هفته قبل از نمايشگاه نمي خوام بگم كه حرفت باعث شده بود من دو هفته براي خودم كلي صحنه هاي دراماتيك دكوپاژ كنم و با تجسم اونها كلي سرحال باشم . هرچند از همون موقع هم مي دونستم نمي يايي و فقط خواستي زياد مستقيم تو ذوقم نزني ولي به هر حال من انتظاري نداشتم و همين يك درصد احتمال هم براي من خوب بود. حداقل تخيل م را قلقلك مي داد. سه سال مي شد نمايشگاه كتاب نرفته بودم.تصميم گرفتم با مترو برم. دير از خواب بيدار شدم طوري كه ساعت 9 رسيدم ايستگاه گلشهر همينكه وارد شدم قطار رسيد زياد شلوغ نبود و جا براي نشستن راحت پيدا مي شد.وقتي قطار راه افتاد چيزي كه نظرم رو جلب كرد صندلي دو رديف جلو تر از من بود كه جوني نشسته بود و داشت تمرين خط مي كرد. از كارش و اينكه تو اين تكون هاي حركت قطار داره تمرين مي كنه كلي ذوق كردم. جوني لاغر اندام با صورتي استخوني كه موهاي مرتبش تا شقيقه ها عقب نشيني كرده بود. نه سبزه بود نه سفيد رو حدود سي ساله با تيپي اسپرت . شلوار جين دو رنگ و تي شرت مشكي با پيراهني مشكي با ميل هاي سفيد و دكمه هاي باز كه صليب تو گردنش اول حسابي زد تو ذوقم ولي چون عادت دارم از روي ظاهر و فوري قضاوت نكنم و اونو مثل خيلي از چيزهاي ديگه گذاشتم به حساب همينطوري استفاده كردن بدون هيچگونه قصد خاصي. ياد يك چيزي افتادم يك روز تو خيابون با ماشين پشت چراغ قرمز خواستم يكي از اين خشبوكننده هاي داخل ماشين بگيرم . به طرف گفتم حرف N رو مي خوام گفت نداريم فقط X هست گفتم نمي خوام مي گردم Nپيدا مي كنم. طرف گفت نيست فقط X داره. خلاصه نگرفتم بعد از مدت ها يك برنامه ديدم كه توش توضيح مي داد اين X ها آرمهاي فرقه فراماسونري است كه دارن ترويج مي كنند. خواستم بگم اي بابا كي به فكر اين چيزها هست هر كسي به يك نيت ديگري خريد مي كنه . حتما نبايد طرفدار و جزو گروه بود يعني الان اين همه ملت به نيت خشبو كننده شده اند طرفدار فراماسونري. بگذريم خواستم بگم هر چيزي كه استفاده مي كنيم مطمئنا از قبل برنامه ريزي شده و با هدف نيست همينجوري ي.در واقع هويجوري ي خلاصه من تا نزديك تهران تو نخ اين جون خطاط بودم كه داشت با اين شرايط ناجور با يك خودنويس و يك دفتر 100برگ تمرين خط مي كرد چون خط خودم اصلا خوب نيست و هميشه حسرت اين رو داشتم مخصوصا از 8 سال پيش بيشتر چون هروقت مي خواستم چيزي براي تو بنويسم خطم خوب نبوده ازش گذشتم و كارو با تايپ و پرينت گذرروندم. و همين انگيزه باعث شد كه تصميم بگيرم برم كلاس خط خودكاري و الان مثل بعضي از چيزهاي ديگه تو وايت برد يادداشت كردم هشت سال هست اينم به اونها اضافه شده ولي هنوز به عمل نرسيده. شرمنده...خلاصه دوست داشتم برگه هاي چركنويس اون رو بگيرم ببينم چي مي نويسه . با خودم گفتم شايد ناراحت بشه و نخواد من ببينم. خلاصه گفتم خودم يك بيت شعر مي دم برام بنويسه. ياد اولين شعري افتادم كه به من دادي و همان رو تو يك تيكه كاغذ نوشتم دادم گفتم اينو برام بنويس.كه البته خودش هم دو مصرع بيشتر برام نوشت. اين شعر و دادم بهش." خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق " و عكس پائين خطي هست كه برام نوشته.
ايستگاه صادقيه با كلي فشار سوار شدم و ايستگاه امام خط عوض كردم اما چه عوض كردني با اعمال شاقه تونستم سوار بشم. در حد له شدن. همينطوري هل مي دادن و مي خواستن با زور سوار شن هر چي مردم مي گفتن بابا جا نداره هل ندين فايده اي نداشت . يكي گفت گوسفند( ببخشييد مجبورم بگم ) هل نده. حالا در بسته نمي شه و بوق بوق مي زنه. نفرات بين در گير كردند.از اونور يكي داد مي زنه تو ميييييييي توووووووني سعي كن. همه مي خندن . خلاصه بلاخره در بسته مي شه و ما مثل قوطي كسرو تحت فشار مي ريم به سمت ايستگاه مصلا . نزديك ساعت 10 به نمايشگاه مي رسم . ليست ناشراني كه قرار هست ببينم و از قبل آماده كردم به اطلاعات نشون مي دم و آدرس سالن و رديف ها و غرفه ها رو مي نويسم تا وقتم تلف نشه. از همون رديف دوم با نشر آموت شروع مي كنم. خوشبختانه خود آقاي عليخاني مدير نشر آموت هم تشريف دارند. بسيار خوش برخورد و خونگرم . با محبت هاي خودشون منو شرمنده كردند. همه كتاب هايي كه از اين نشر تو اين سالها خوندم عالي اند. نشري كه تو سالهاي آينده بيشتر از اون خواهيم شنيد. نشري كه روندي رو به رشد و گسترش هم از لحاظ كيفي و هم كمي دارد. ماشالله آقاي عليخاني آنقدر انرژي دارند كه مطمئن هستم نشر آموت را به نشري پيشرو تبديل خواهند كرد. امسال از هر نشري كه خريد كردم يك عكس گرفتم. وقتي همه خريد ها رو انجام دادم تصميم گرفتم برگردم نشر آموت ببينم نويسندگان نشر تشريف آورده اند يا نه كه خوشبختانه چند تن از آنها آمده بودند و موفق شدم از آنها عكس بگيرم. و رمان محرم را هم دادم آقاي ياسر نوروزي برايم امضاء كرد. نمايشگاه صبح به نسبت خلوت تر بود ولي بعد از ظهر خيلي شلوغ شد . ديگر براحتي نمي تونستي جلوي نشرها معروف بايستي و كتاب ها رو نگاه كني. به نظرم محيط نمايشگاه نسبت به سالهاي قبل خيلي تميز تر بود من دوربين را بردم تا سوژه هاي آنچناني بگيرم ولي خوب نبود. وقتي خريدهام تموم شد رفتم بيرون شبستان تا كمي بشينم خستگي ام در بياد. يك سوژه خنده دار ديدم. دو تا جوان بودن با لهجه با حال شهرستاني كه نشسته بودن و فقط هر كسي رد مي شد يك چيزي مي پروندن. به يك مي گفت واي برف اومده ( دختر خانمي شال و شلوار سفيد پوشيده بود) به بعضي ها مي گفت واي چه كتابايي. .. كمك نمي خواهيد. واي عجب .... واي ... .اي ... اينقدر گفت كه وقتي رسيد به يك بنده خدايي چيزايي گفت كه من ديگه نتونستم جلوي خنده ام رو بگيرم سرم گذاشتم رو زاونم تا نبينه طوري كه اون يكي دوستش چشم غره رفت كه بابا بس كن ديگه.البته يك چيز ديگه هم بود كه ديگه اينجا نمي گم شايد بعد ها برات تعريف كردم. خلاصه بلند شدم و رفتم داخل. بلاخره تو اين محيط فرهنگي اينجوريم پيدا مي شه ولي خوشبختانه خيلي كم هستند اينجور بيماراني كه حداقل كمتر تو اين محيط مي آيند. موقع برگشت به خونه باز همون ماجراي مترو تكرار شد ولي خيلي شديدتر . من تا حالا اينطور مترو را شلوغ نديده بودم . موقع ورود به قطار به دليل رعايت نكردن حق تقدم ورود بين در٬ دو تا جون با هم دعواشون شد و كار به بزن بزن كشيد و قطار حركت كرد و بقيه ماجرا رو نديدم. حال تو اين شلوغي كه اگر تكون بخوري همونطوري مي موني من از داخل اين جمعيت عكس گرفتم ببين من ديگه چقدر حرفه اي هستم. در آخر نمايشگاه امسال خيلي خوب بود مخصوصا كه جناب آقاي عليخاني و چند تن از نويسنده هاي محبوب را از نزديك ديدم.البته كمي هم خسته شدم فكر نمي كردم كتاب ها اينقدر سنگين بشن . از كت و كول افتادم مخصوصا تو شلوغي مترو. در مجموع 29 تا كتاب گرفتم كه 13 تاي آن رمان هست . اميدوارم تو مود بمونم تا بتونم همه رو بخونم . پ ن: جاي تو واقعا خالي بود. كاش بودي اما حيف.... پ ن: در نمايشگاه امسال جاي نشر چشمه خالي بود.اما مي دانم در اين كوه زيبا و بلند نشر٬ چشمه اي جوشان است كه هميشه زلال و جاريست و مي توان جرعه جرعه نوشيد و عطش سيري ناپذير خود را سيراب كرد.
عكس آقاي عليخاني مدير محترم نشر آموت بقيه عكس ها در ادامه مطلب ادامه مطلب [ 91/02/26 ] [ 20:34 ] [ mbz ]
روز بزرگداشت فردوسی مبارک
زماني قدرت را در داشتن زمين مي دانستند. در عصر كشاورزي هر كه زمين بيشتري داشت قدرتمندتر بود. دانشمندان كلي سعي و تلاش كردند تا به نظريه هاي قدرت بهتري دست پيدا كنند. در جايي به اين نتيجه رسيدند كه قدرت در داشتن و مالكيت سرمايه و ماشين آلات هست در واقع عصر صنعتي مد نظر آنها بود . حال به اين نظريه رسيده اند كه اين قرن٬ قرن اطلاعات و دانش هست و هر كسي دانش داشته باشد قدرتمند تر است . چه كشف جالبي٬ خيلي زحمت كشيدند به اين نظريه دست پيدا كردند!. واقعا بايد به خودمان افتخار كنيم. بيش از هزار سال پيش حكيم فردوسي بزرگترين حماسه سراي جهان گفته است. " توانا بود هر كه دانا بود" حيف كه قدر و منزلت اين بزرگان را نمي دانيم. فيلسوفان و دانشمنداني كه بعد از كلي زحمت و پژوهش در آخر كتاب هاي خود نتيجه گيري كرده اند كه دانش و دانايي قدرت است. حال فردوسي بزرگ در اول كتاب خود لپ مطلب را فرموده است توانا بود هركه دانا بود زدانش دل پير برنا بود در روزگاري كه هر كشوري سعي در جعل تاريخ براي خود دارد و آنهايي كه شايد 500 سال از كشفشان نمي گذرد هر روز يك اسطوره براي خود درست مي كنند.و كشورهايي كه تاريخ كمرنگ خود را با شاخ و برگ دادن و ساختن اسطوره هايي مثل جومونگ و غير در دنيا فرياد مي زنند. ما براحتي اسطوره هاي خود را فراموش مي كنيم و حتي گاهي عمدي آنها را نفي مي كنيم . چه بسا داشتن اسطوره و حتي اسطوره پروري را كاري مذموم مي پنداريم. در صورتي كه با نفي تاريخ و گذشته خود هويت خود را نفي كرده ايم. شناسنامه اي كه خيلي ها حاضرند براي داشتن آن دست به هركاري بزنند. اگر ما به اسطوره هاي خود نپردازيم بچه هاي ما اسطوره هاي ديگر كشورها را سر مشق قرار مي دهند و از آنها الهام مي گيرند. پهلوانان و نامداراني كه در شاهنامه از آنها نام برده شده است از زمان اسطوره تا تاريخ هنوز هم وجود دارند شايد در هيج جايي از آنها نامي برده نشده باشد اما آيا در جنگي كه پشت سر گذاشتيم رشادت ها توسط فرزندان اين مرزو بوم صورت نگرفت . بي باكاني كه شجاعانه جنگيدند و حماسه ها خلق كردند اما گمنام اند. آيا ما براي ثبت و حفظ نام و داستان اين بزرگان اقدامي در خور انجام داده ايم؟! اميدوارم كه در سالهاي آينده ما آنها را افسانه نپنداريم و براحتي آنها را فراموش نكنيم همانطور كه گذشتگان دور را فراموش كرده ايم و آنها را افسانه مي پنداريم. پ ن: پنج شنبه ۲۲ ارديبهشت روزنامه ها گفته معاون آموزش ابتدايي وزارت آموزش و پرورش در مورد ممنوعيت استفاده از لوازم التحرير خارجي در مدارس را نوشتد كه جاي بسي خوشحالي ست. اما آيا صرف ممنوعيت كفايت مي كند. آيا بچه ها جايگزيني مناسب دارند. آيا تا به حال با قهرمانان ملي آشنا شده اند. كدام برنامه ، فيلم و يا انيميشن درست و حسابي تو اين سالها در مورد قهرمانان ملي ساخته شده است.اگر چيزي را منع مي كنيم بايد جايگزين آنرا هم نشان دهيم.و.....اميد كه در سالهاي آينده اين سهل انگاري ها را جبران كنيم.
[ 91/02/25 ] [ 10:49 ] [ mbz ]
ولادت حضرت فاطمه (س) و روز مادر مبارك
با بهترین آرزوها برای همه مادران عزیز و مهربان. این روز رو هم به همه دوستان عزیز خصوصا عشق خودم تبریک می گویم. و همه این گل های زیبا رو هم تقدیم شما مادران، خواهران و دوستان عزيز می کنم و امیدواریم همیشه با طراوت بهاری باشید. پ ن: عکس را امروز روستای شهرستانک در جاده کرج - چالوس گرفتم.برای دیدن عکس در سایز بزرگتر اینجا کلیک کنید. [ 91/02/22 ] [ 23:50 ] [ mbz ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||